‹ پناهگاه شعر ›
به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی
سوالش از تو این باشد ، چهکردیاوپرستیدت؟
در شهر میگشتم.. نبود از تو نشانی، گمشدم
رفتم به دنیای خیال.. در بی زمانی، گمشدم :)!
جز آه نمیآید از این قلبِ پُر از درد
اینقدر مَزَن چنگ به سازی که شکسته است .
چند گویی قصهی ایوب و صبر او ؟ بس است !
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود . . .