eitaa logo
دانلود
هدایت شده از 🇵🇸Season2🇮🇷🎒
https://eitaa.com/PostScript/1298 من هنوز مطمئن نیستم دوستش پیترو به یاد اورده باشه اینکه گفت پیتر لزوما به معنی این نبوده که پیتر پارکر رو یادش اومده چون قبلش پیتر خودشو معرفی کرده بود و گفته بود پیترم و یسری تئوری های دیگه هم میگفتن که مثلا قبلا خونه ام جی و ند گفته بودن اسم اسپایدرمن پیتره و سر همون ابنجا پبتر گفت من پیترم ند شگفت زده شد به هر حال اینکه ند پیترو با یه سبک دست دادن به یاد بیاره اما ام جی با تو بغل اسپایدرمن تاب خوردن و اونهمه حرف زدن و وقت گذروندن باهاش به یاد نیاره خیلی رو مخمه و اگه واقعا یادش اومده باشه خیلی ناراحت میشم که همچین منطق ضعیفی به کار بردن
آره یه جورایی منطقش لنگ می‌زنه ولی خب در این‌که حافظه رویه‌ای و بدنی ند اون‌جا فعال شد شکی نیست، ممکنه همه چیز درمورد دوستیش با پیتر رو به خاطر نیاورده باشه ولی به خاطر آوردن نوع دست‌دادن و احساس صمیمیت رو صدرصد داشت. درمورد ام‌جی هم حقیقتاً با این‌که حتی یه ذره هم به یادش نیاورد کنار نمیام چون به قول تو هم کلی باهاش تاب خورد و هم این‌که به هرحال اون با پیتر نزدیک‌تر از ند بود و به نظرم با وجود قضیه تله‌پاتی هم می‌تونست به یادش بیاره. 🌚
مگه چه ارتباطی بین انولاهولمز 3و البوم اون دختره بود؟ میدوتم که تو ش کفت برا دخاری که تو عشقه خیلی تاراحت به نظر میای و اون دختره دوست دختر لوییس پاتریجه اما ربطشو نمیفهمم، یعنی اون یارو بدرفتاری کرده؟ همون لوییسو میگم، ~ من یه بار کامل ارتباطش رو گفته بودم ولیی پاکش کردم، دوستان اون پیام رو کسی نداره؟
سلام من جدیدم خوش اومدم میگم راستی سریال پنت هاوس و موش و نام من رو دیدی؟ ~ سلاام خوش اومدی موش رو دیدم، نام من رو دانلود دارم و پنت هاوس سلیقه‌م نبود 🤝
سریال هانیبال رو دیدی؟ ~ اون‌که اصلاً سلیقه‌م نیست.
انیمه‌ی "love through a prism" رو دیدم و خدایا چقدر دوست‌داشتنی بود، پر از نقاشی و هنر. البته مثل همیشه سانسورشده توصیه می‌کنم چون خودم هم همین‌طور دیدمش و نمی‌تونم غیر از این رو تضمین کنم. داستان یه دختر ژاپنی بود به اسم لی‌لی که قبل از زمان جنگ جهانی برای یادگیری هنر به انگلستان می‌ره و در یه کالج هنری بورس می‌شه، خانواده هم باهاش شرط می‌کنن که فقط یک‌ترم می‌تونی امتحانی شرکت کنی و اگر نتونی نفر اول بشی باید برگردی. اون‌جا یک‌سری جلسات هفته‌ای یک‌بار برگزار می‌شد به اسم هنرسنجی که همه با یک موضوع واحد باید بهترین کاری که می‌تونستن رو تا چند ساعت آینده تحویل بدن و از لحاظ فهم هنر و تکنیک و مهارت رتبه‌بندی می‌شدن و ۳ نفر اول آثارشون در موزه به نمایش گذاشته می‌شد..
چه‌قدر گزیده تماشا کردن بهتره و بیش‌تر می‌ارزه نسبت به این‌که چیزهای بیشتری ببینی با کیفیت کمتر.
همین حالا سریال "فیلم ما" رو تموم کردم. واقعاً دلخواه بود و از کسی که معرفیش کرد تشکر می‌کنم. یه جورایی می‌تونست مربوط باشه به اون حدیثی که نقل به مضمون می‌گه "جوری زندگی کن که انگار فردا می‌میری و همین‌طور جوری زندگی کن که انگار قراره تا ابد بمونی" البته که باید توجه داشت منظور از زندگی اول دنیاست و دومی به آخرت اشاره داره که خب اون‌ها مثل ما بهش اعتقاد ندارن اما با این‌حال شخصیت‌های این فیلم هم به باقی‌بودن روح و وجود دنیای دیگر اعتقاد داشتن. داستان درباره دختریه به اسم "دا اوم" که به کره‌ای یعنی "بعداً"، اون مادری داشت که در جوانی به‌خاطر بیماری مزمنی از دنیا رفته بود و حالا نوبت دااوم شده بود که باهاش دست و پنجه نرم کنه. فکر نکنین مثل یه بیمار رو به موت تیپیک، همه‌‌ش گوشه‌ی اتاق بیمارستان درحال گریه و یأس بود، برعکس پر از شور و شوق به ادامه‌ی زندگی بود. همون‌طور که معمولاً می‌گن "انسان به اون چیزی که ازش منع می‌شه حریص‌تره"، اون با تمام وجود زندگی رو می‌خواست اما مدتش محدود بود، مثل همه‌ی ما، ولی بهش آگاه‌تر بود. آرزوش بازیگری بود، دائماً در حال تمرین و ضبط، اتفاقاً تلاش‌هاش هم به ثمر نشست. اون در یه فیلم به عنوان نقش اصلی انتخاب شد و ما روند تهیه‌کنندگی و کارگردانی‌ش رو نظاره‌گر بودیم که من واقعاً دوست داشتم. دااوم به آقای کارگردان در فهم و تفسیر فیلم‌نامه‌ای که اون هم داستان زیادی از سر گذرونده بود کمک زیادی کرد. بقیه‌ش رو نمی‌تونم تعریف کنم و باید خودتون ببینین، تا این حد بگم که دیدنش انگیزه و امید رو در من بیشتر کرد، شاید هیچ‌وقت این‌طوری سوزش گرمای اشتیاق رو احساس نکرده بودم، نیاز به این‌که نسخه‌ی بهتری از خودم باشم. سریال هم درباره زندگی بود و هم مرگ، از این جهت به زخم‌های وجودی اشاره می‌کرد. مثل برخی فیلم‌ها نبود که صرفا به درد مرگ برای خود فرد اشاره می‌کنن و دیگری که دچار سوگ می‌شه رو فراموش می‌کنن. بلکه اون‌هایی که درد بیشتری کشیده بودن و مرگ‌آشناتر بودن رو در راه هم قرار داد تا نشون بده آدم‌هایی که زخم‌هاشون باهم منطبقه بهتر می‌تونن ارتباط بگیرن. همین‌طور این‌که چطور با اندوه کنار میان، پس از اون جوانه می‌زنن، زخم‌هاشون رو دوا می‌کنن و درنهایت جوری شکوفه می‌دن که آدم زخم ندیده نمی‌تونست به اون برسه. *اسپویل: در نهایت سکانسی گل‌برگ‌های گیلاس که در هوا می‌رقصیدن و یاد دااوم رو زنده نگه‌می‌داشتن خیلی به دلم نشست، همون‌طور که نقشش در عشق سپید می‌گفت تو و دریا من رو به یاد خواهید سپرد و من در شما خواهم موند، باد هم شکوفه‌ها رو مثل موج‌های دریا به یادش پراکنده می‌کرد. هم‌چنین این‌که سکانس نهایی و ابتدایی با هم یکی بودن باعث شد نهایتاً براش دست بزنم. :)) چون همون اعتقاد به دنیای دیگر رو پررنگ‌تر می‌کرد.