انیمهی "love through a prism" رو دیدم و خدایا چقدر دوستداشتنی بود، پر از نقاشی و هنر.
البته مثل همیشه سانسورشده توصیه میکنم چون خودم هم همینطور دیدمش و نمیتونم غیر از این رو تضمین کنم.
داستان یه دختر ژاپنی بود به اسم لیلی که قبل از زمان جنگ جهانی برای یادگیری هنر به انگلستان میره و در یه کالج هنری بورس میشه، خانواده هم باهاش شرط میکنن که فقط یکترم میتونی امتحانی شرکت کنی و اگر نتونی نفر اول بشی باید برگردی. اونجا یکسری جلسات هفتهای یکبار برگزار میشد به اسم هنرسنجی که همه با یک موضوع واحد باید بهترین کاری که میتونستن رو تا چند ساعت آینده تحویل بدن و از لحاظ فهم هنر و تکنیک و مهارت رتبهبندی میشدن و ۳ نفر اول آثارشون در موزه به نمایش گذاشته میشد..
چهقدر گزیده تماشا کردن بهتره و بیشتر میارزه نسبت به اینکه چیزهای بیشتری ببینی با کیفیت کمتر.
همین حالا سریال "فیلم ما" رو تموم کردم. واقعاً دلخواه بود و از کسی که معرفیش کرد تشکر میکنم.
یه جورایی میتونست مربوط باشه به اون حدیثی که نقل به مضمون میگه "جوری زندگی کن که انگار فردا میمیری و همینطور جوری زندگی کن که انگار قراره تا ابد بمونی" البته که باید توجه داشت منظور از زندگی اول دنیاست و دومی به آخرت اشاره داره که خب اونها مثل ما بهش اعتقاد ندارن اما با اینحال شخصیتهای این فیلم هم به باقیبودن روح و وجود دنیای دیگر اعتقاد داشتن.
داستان درباره دختریه به اسم "دا اوم" که به کرهای یعنی "بعداً"، اون مادری داشت که در جوانی بهخاطر بیماری مزمنی از دنیا رفته بود و حالا نوبت دااوم شده بود که باهاش دست و پنجه نرم کنه. فکر نکنین مثل یه بیمار رو به موت تیپیک، همهش گوشهی اتاق بیمارستان درحال گریه و یأس بود، برعکس پر از شور و شوق به ادامهی زندگی بود. همونطور که معمولاً میگن "انسان به اون چیزی که ازش منع میشه حریصتره"، اون با تمام وجود زندگی رو میخواست اما مدتش محدود بود، مثل همهی ما، ولی بهش آگاهتر بود. آرزوش بازیگری بود، دائماً در حال تمرین و ضبط، اتفاقاً تلاشهاش هم به ثمر نشست.
اون در یه فیلم به عنوان نقش اصلی انتخاب شد و ما روند تهیهکنندگی و کارگردانیش رو نظارهگر بودیم که من واقعاً دوست داشتم. دااوم به آقای کارگردان در فهم و تفسیر فیلمنامهای که اون هم داستان زیادی از سر گذرونده بود کمک زیادی کرد.
بقیهش رو نمیتونم تعریف کنم و باید خودتون ببینین، تا این حد بگم که دیدنش انگیزه و امید رو در من بیشتر کرد، شاید هیچوقت اینطوری سوزش گرمای اشتیاق رو احساس نکرده بودم، نیاز به اینکه نسخهی بهتری از خودم باشم.
سریال هم درباره زندگی بود و هم مرگ، از این جهت به زخمهای وجودی اشاره میکرد. مثل برخی فیلمها نبود که صرفا به درد مرگ برای خود فرد اشاره میکنن و دیگری که دچار سوگ میشه رو فراموش میکنن. بلکه اونهایی که درد بیشتری کشیده بودن و مرگآشناتر بودن رو در راه هم قرار داد تا نشون بده آدمهایی که زخمهاشون باهم منطبقه بهتر میتونن ارتباط بگیرن. همینطور اینکه چطور با اندوه کنار میان، پس از اون جوانه میزنن، زخمهاشون رو دوا میکنن و درنهایت جوری شکوفه میدن که آدم زخم ندیده نمیتونست به اون برسه.
*اسپویل: در نهایت سکانسی گلبرگهای گیلاس که در هوا میرقصیدن و یاد دااوم رو زنده نگهمیداشتن خیلی به دلم نشست، همونطور که نقشش در عشق سپید میگفت تو و دریا من رو به یاد خواهید سپرد و من در شما خواهم موند، باد هم شکوفهها رو مثل موجهای دریا به یادش پراکنده میکرد. همچنین اینکه سکانس نهایی و ابتدایی با هم یکی بودن باعث شد نهایتاً براش دست بزنم. :)) چون همون اعتقاد به دنیای دیگر رو پررنگتر میکرد.
Cifika2_5366168058433927732.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
موسیقی متنی که کل داستان "فیلم ما" رو زنده میکنه.