eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
♦️ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺩﺭﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ‌ﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ... در گرفتاری باید اندیشه را به جنب و جوش درآورد، نه اعصاب را. خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد ، بلکه خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد. باید حوصله داشته باشیم و تحمل کنیم تا موفق شویم. 👤اُپرا وینفری 🔹@Postchi1
هرچه بیشتر فردی را ببینید به نظرتان جذاب تر می شود. این پدیده روان شناسی را اثر "مواجهه صرف" می نامند. بنابراین ملاقاتهای بیشتر می تواند باعث جذابیت بیشتر شما در نظر فرد مورد علاقتان شود. 🔹@Postchi1
خداوند به حضرت موسی گفت: با زبانی که گناه نکرده ای مرا بخوان تا اجابتت کنم" حضرت موسی گفت: کدام زبان است که گناه نکرده!؟ فرمود: تو با زبان دیگران گناه نکرده ای، بگو آنها برایت دعا کنند. برای دوستانتون آرزوهای خوب داشته باشید.شاید به خاطر شما براورده شه 🔹@Postchi1
♦️سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت: «تو به من سلام ندادی. برای همین حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی.» در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی است. ژنرال با تعجب پرسید: «اینجا چه خبره؟» ستوان توضیح داد: «این نادان به من سلام نداد و من هم به عنوان تنبیه به او دستور دادم دویست بار سلام دهد.» ژنرال با لبخند جواب داد: «حق با توست. اما فراموش نکن آقا، با هر بار سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی.» 🔹@Postchi1
حقیقت محض! 🔹@Postchi1
تحقیقات نشان داده مردانی که در برابر زنانِ خود از انعطاف بیشتری برخوردار هستند عمر بیشتری میکنند. 🔹@Postchi1
شصت سال پیش* که هنوز تهران، به این بزرگی نبود، دوست محترمی می گفت: در یک شب سرد زمستان، که برف توأم با باد می آمد و خیلی سرد بود، وارد قهوه خانه ای شدم؛ جمعی نشسته و با هم مشغول صحبت بودند. من در گوشه ای نزدیک آنها نشستم. مرد مفلوکی که بقچه ای زیر بغل داشت از در قهوه خانه وارد شد و کنار آن جمع آمد و گفت: آقایان! به من رحم کنید! زنم وضع حمل کرده است و من چیزی در بساط ندارم. در این سرمای سیاه زمستان به دادم برسید. آنها عذر آوردند و چیزی ندادند. پیش من آمد و همان حرف را زد. قیافه اش مرا نگرفت که راستگو باشد ولی برای اینکه رد سائل نکرده باشم 5 ریال به او دادم. [5 ریال را قبول نکرد و] گفت: آقا این درد مرا درمان نمی کند. گفتم: من حاضرم به تو کمک کنم به این شرط که خودم بیایم و از نزدیک زندگی ات را ببینم. اگر دیدم و مطمئن شدم که راست گفته ای از هر گونه کمکی دریغ نمی کنم. او تأملی کرد و گفت: آقا به من رحم کنید، من بیچاره ام. گفتم: همین که گفتم. شما به من آدرس بده من خودم فردا می آیم زندگیت را می بینم. اگر مطمئن شدم هر چه بخواهی به تو می دهم. باز تأملی کرد و با بی میلی گفت: بسیار خوب بنویسید، سلسبیل سه راهی طرشت، سرآسیاب فرمانفرما، مغازه استاد عبدالله نانوا (ولی معلوم بود که برای از سر باز کردن می گوید). به هر حال او گفت و رفت. آن جمعی که بودند گفتند: به آن مرد چه گفتی؟ گفتم: آدرس گرفتم که فردا بروم به سراغش. یکی از آنها گفت: من هم با شما می آیم. دومی و سومی هم گفتند. سه، چهار نفر شدیم. قرار گذاشتیم که فردا سر ساعت معین به آن آدرس برویم. آن وقت؛ یعنی شصت سال پیش؛ در تهران تاکسی یا نبود و یا خیلی کم بود. سر ساعت درشکه گرفته و تا سه راه طرشت رفتیم. آنجا خیابان خاکی و سنگلاخ بود و برف بر زمین نشسته و یخبندان بود. درشکه چی گفت: من [بیشتر از این] نمی توانم بیایم. یکی از رفقا که پیرمردی بود گفت: پیاده می رویم. پیاده شدیم و با زحمت بسیار رفتیم تا مقابل دکان نانوایی تافتونی رسیدیم که بسته بود. بغل آن یک دکان عطاری بود. از او پرسیدم: اینجا شما استاد عبدالله نانوا می شناسید؟ گفت: نمی شناسم! گفتم: از دیشب تا به حال کسی آمده از شما نباتی یا هلی یا چیزی که برای دل درد مریض مناسب باشد بخرد؟ گفت: بله، دیشب چند دفعه از این خانه رو به رو آمده و نبات خریده اند؛ معلوم بود که مریضی دارند. این را که گفت، من به سمت همان خانه رفتم و در زدم. بچه ای در را باز کرد. گفتم: مادرت وضع حمل کرده؟ او حرف مرا نفهمید! گفتم: مادرت زاییده؟ گفت: بله. گفتم: پدرت کجاست؟ گفت: خانه است. گفتم: برو بگو آن مرد دیشبی آمده! رفت و بعد دیدم مردی آمد؛ اما آن مرد دیشبی نیست! ولی معلوم بود که رفتگر بیچاره ای است که کارش جاروب کردن کوچه ها و خیابانهاست. از او سؤال کردم در این خانه زنی وضع حمل کرده؟ از این حرف من کمی به شک افتاد و خیال کرد مأموری از اداره آمده است. با ناراحتی گفت: منظورتان چیست؟ گفتم دیشب مردی آمد و آدرس این خانه را به ما داد و گفت: در این خانه زنی وضع حمل کرده و احتیاج به کمک دارد؛ ما به این منظور آمده ایم. این حرف را که شنید، دیدم منقلب شد و اشک در چشمانش حلقه زد و بی اختیار گفت: ای خدای کارساز! ای خدای بنده نواز! چگونه شکرت کنم؟ ما گفتیم: مگر چه شده؟! گفت: آقایان من آدم بیچاره و تهی دستی هستم. دیشب زنم درد زایمان گرفت؛ بسیار پریشان حال شدم. با ناراحتی تمام از اتاق بیرون آمدم و میان حیاط و زیر آسمان و هوای سرد و برف و بوران دست به آسمان برداشتم و گفتم: ای خدای من! در این زمستان سیاه با این همه بدبختی و بی نوایی چه کنم؟ این هزینه را از کجا تأمین کنم؟ همین را گفتم و به اتاق برگشتم. به خدا قسم اصلا کسی از جریان زندگی من و از وضع حمل زن من خبر ندارد! حالا که شما آمدید و گفتید که اینجا زنی وضع حمل کرده، من تعجب کردم و غرق در حیرت شدم که شما از کجا با خبر شدید و سراغ من آمده اید؟ ما هم مات و مبهوت و متحیر به هم نگاه کردیم و در دل گفتیم: تَبَارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ [فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان
وقتی دروغ میگیم دماغمون کوچیک میشه نه بزرگ 🤥 برخلاف داستان پینوکیو تحقیقات جدید نشون میده وقتی افراد دروغ میگویند، بینی آنها کوچک میشود بررسی با حسگر حرارتی نشون داد موقع دروغ گفتن دماغ یخ می‌کنه، ماهیچه‌هاش منقبض شده و در نتیجه دماغ کوچیک میشه!/دیلی میل 🔹@Postchi1
زندگی فقط به اندازه‌ی حرفه‌ای شدن تو یه یک کار بهت زمان میده. پس مواظب باش دنبال چه کاری میری... 📽 True Detective series 🔹@Postchi1
عضلات عنبیه چشم در روز طول ۱۰۰ هزار بار منقبض و منبسط می شود. در صورتی که این حرکات در عضله پای انسان انجام می شد باید روزانه معادل ۸۰ کیلومتر راه می رفتیم! 🔹@Postchi1
پلیس دوبی اعلام کرد به زودی استفاده از موتورهای پرنده را برای انجام عملیات گشت زنی آغاز می‌کند و بدین منظور در حال آموزش نیروهای خود است. 🔹@Postchi1
داستان علی بابا و چهل دزد بغداد از هزار و یک شب در زمان های بسیار دور[1]، مردی به نام علی بابا که هیزم شکن فقیری بود، در نزدیکی بغداد زندگی می کرد. او شغل هیزم شکنی و تجارت هیزم فروشی را از پدرش به ارث برده بود. علی بابا یک برادر بزرگتر به نام قاسم داشت و قاسم بسیار شرور و حریص بود. قاسم به امید پول زیاد با زنی ثروتمند ازدواج کرد. بنابراین تجارت او رشد کرد، اما علی بابا با دختری فقیر ازدواج کرد. شغل هیزم شکنی سود چندانی برای او نداشت. پس مجبور بود زمان بیشتری را برای کسب روزی سپری کند. روزی علی بابا در حال جمع کردن هیزم در جنگل بود که ناگهان صدای پای اسب هایی را شنید که در حال نزدیک شدن به او بودند. او بلافاصله از درختی که در آن نزدیکی بود بالا رفت. او دید که چهل سوار با اسب هایی سریع و لباس های سیاه به پیش آمدند و جلوی صخره ای بزرگ ایستادند. علی بابا از صحبت های آن مردان متوجه شد که آن ها دزدانی هستند که اموال مردم را غارت کرده و آن ها را در غاری پنهان می کنند. یکی از آن ها که رهبر گروه دزدان بود، جلو صخره بزرگ آمد و فریاد زد: «کنجد کنجد باز شو!» به محض اینکه این کلمات را گفت، سنگ بزرگی کنار رفت و غاری بزرگ نمایان شد. سواران به ترتیب وارد غار شدند و در داخل آن ناپدید شدند. علی بابا با دقت؛ تمام لحظات؛ تماشا کرد و منتظر ماند تا آن ها از غار بیرون بیایند. پس از چند دقیقه، سواران بار دیگر از غار بیرون آمدند. رهبرشان دوباره با رمز گفت: «کنجد کنجد بسته شو!» و سنگ جلو غار به جای خود بازگشت و چهل دزد با اسب هایشان دور شدند و در اعماق جنگل ناپدید شدند. @Postchi1 علی بابا که از آنچه دیده بود، هیجان زده و کنجکاو شده بود، از مخفیگاهش بیرون آمد و به سمت صخره رفت. همان گونه که از رهبر دزدان شنیده بود، با صدای بلند گفت: «کنجد کنجد باز شو!» سنگ کنار رفت و غار پر از طلا، جواهرات و اشیای قیمتی نمایان شد. علی بابا با حیرت به این گنج عظیم نگاه کرد و با خود فکر کرد که مقداری از آن را بردارد تا به زندگی ساده و فقیرانه اش رونق بخشد. او چند کیسه طلا را برداشت و با خوشحالی به خانه برگشت، بی آنکه به کسی از این راز شگفت انگیز چیزی بگوید. @Postchi1 چند روز بعد علی بابا از مورگانا کنیز برادرش قاسم، پیمانه ای قرض گرفت تا زرهای کیسه های طلا را که از غار برداشته، پیمانه و وزن کند. اما مورگانا خوب می دانست که علی بابا انسانی فقیر است و چیزی برای وزن کردن ندارد!  مورگانا؛ به توصیه قاسم؛ برای این که متوجه شود علی بابا چه چیزی را می خواهد وزن کند، یک تکه موم را در کف پیمانه (ترازو) چسباند تا با چسبیدن لوازم به ته پیمانه، دلیل درخواست پیمانه توسط علی بابا را بفهمد! بعد از گذشت یکی دو روز، علی بابا پیمانه را برای مورگانا پس آورد و پس از تشکر از آن جا رفت. مورگانا کاسه پیمانه را که خوب بررسی کرد متوجه شد که یک قطعه کوچک زر و طلا به ته کاسه چسبیده است! پس فورا به دیدار ارباب خود رفت و ماجرا را برای قاسم توضیح داد. قاسم با شنیدن خبر و دیدن تکه طلا دچار حرص و طمع شد. یک روز برای کشف موضوع و یافتن مکان طلاها به تعقیب علی بابا پرداخت. او علی بابا را زیر نظر گرفت و ماجرای غار را فهمید. پس از این که علی بابا از غار خارج شد و به خانه رفت، قاسم وارد غار شد. او از دیدن آن همه طلا حیرت زده شده بود و شروع کرد به جمع کردن بخشی از آن ها. با سرعت به اطراف غار می دوید و به دنبال زیباترین و گرانبهاترین طلاها و جواهرات می گشت. پس از این که کیسه خود را پر از طلا کرد، قصد رفتن به منزل را کرد. اما در اثر هیجان زیاد رمز را فراموش کرده بود: - لوبیا باز شو! چی بود رمزش؟ نخود نخود باز شو! او فراموش کرده بود و به هیچ وجه رمز یادش نیامد. با چهره ای مایوس به یک گوشه غار رفت و آن جا نشست تا یکی بیاید و در غار را باز کند. چند ساعتی از محبوس شدن قاسم گذشت که فهمید از بیرون غار صدایی به گوش می رسد. یکی رمز را گفت و در غار باز شد. آن ها دزد ها بودند که دوباره برای ذخیره طلا هایشان به غار برگشته بودند. دزدان متوجه حضور قاسم در غار شده، او را دستگیر کرده و کشتند. اما خدمتکار مورگانا بعد از اینکه دید خبری از آمدن قاسم نشد و می دانست که او در تعقیب علی بابا به بیرون از شهر رفته، به ناچار به خانه علی بابا رفت و ماجرا را به علی بابا گفت. @Postchi1 بنابراین علی بابا متوجه شد که برادرش در خطر بزرگی است. او بلافاصله به غار برگشت ولی جسد برادرش را پیدا کرد و به خانه برد و از همسرش و مورگانا خواست که بگویند برادرش به مرگ طبیعی مرده و کشته نشده است. @Postchi1