در زندگی تعداد محدودی بله
در اختیار ما قرار دارد و پیش
از به کار گیری شان باید با تعداد
بی شماری خیر از آن ها
محافظت کنیم.
#کریستین_بوبن
🔹@Postchi1
مقایسه تصاویر سحابیها و چشم انسان
حالا به شعر مولانا توجه کنید:
در هر فلكى مردمكى میبينم
هر مردمكش را فلكى میبينم
اى احول اگر یکی دو میبینی تو
برعکس تو، من دو را یکی میبینم
🔹@Postchi1
♦️یکی از استادان دانشگاه
در آفریقای جنوبی:
برای نابودی یک ملت نیازی به حمله نظامی و لشکر کشی نیست.
فقط کافیست سطح و کیفیت آموزش را پائین آورد و اجازه تقلب را
به دانش آموزان داد.
مریض به دست پزشکی که تقلب میکند خواهد مرد.
خانه ها به دست مهندسی که موفق به تقلب شده ویران خواهد شد.
منابع مالی را به دست حسابداری که موفق به تقلب شده ،از دست خواهیم داد.
انسانیت به دست عالم دینی که
موفق به تقلب شده میمیرد.
عدالت به دست قاضی که موفق
به تقلب شده ضایع میشود...
سقوط آموزش پرورش=سقوط یک ملت
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
دربين جماعتي كه ايستاده اند، ننشين. دربين جماعتي كه نشسته اند، نه ايست!
دربين جماعتي كه مي خندند، گريه نكن! و دربين جماعتي كه مي گريند ، نخند!
ازخود پرسيده اي:
راز شكست چيست؟ بله ، راضي كردن همگان.
🔹@Postchi1
بیشتر مشکلات زندگی به دو دلیل پیش میاد:
یا بدون فکر عمل می کنیم،
یا اینکه فقط فکر میکنیم بدون اینکه کاری انجام بدیم.
🔹@Postchi1
♦️در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب میافتد و استخوان لگن باسنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق میگوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به حکیم میگوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم میگوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد. حکیم به پدر دختر میگوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میآورد. حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود.
جمعیت فریاد شادی سر میدهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود. آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
پیاز قرمز از سایر پیازها به مراتب خاصی بیشتری دارد.پیازقرمز دارای ترکیبات شیمیایی ضد سرطانیست که -به طور ویژه میتواند به نابود ی سرطان روده بزرگ و سینه کمک کند
🔹@Postchi1
شایدبراتون جالب باشه خیار بصورت دانه ای درسوئد میفروشند،نصف خیار هم اگه بخواین به فروش میرسه
مث کشورمون آب کشور رو برای اینکه تو کویرهندونه بکارن هدر نمیدن واسه همین میوه زیاد نیس
🔹@Postchi1
♦️فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: «اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.»
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چارهای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید: «کیستی؟»
ناگهان دید که شیطان وارد شد و گفت: «خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.»
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت: «من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم، آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی میکنی؟»
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: «چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی؟»
شیطان پاسخ داد: «زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود میآید!»
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
♦️مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مردههای شما نماز میخواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم. خودم نماز آنها را میخوانم.»
مرد گفت: «خوب، لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جملهای زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود، گفت: «این چه نمازی بود؟»
چوپان گفت: «بهتر از این بلد نبودم.»
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسودهای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده است. چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین میزدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار میکنی؟»
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
دو تا موش کوچیک توی یک سطل خامه گیر افتادند.
اولی زود تسلیم شد و غرق شد.
موش دومی، ولکُن نبود. اینقدر تقلا کرد، تا خامه رو تبدیل به کره کرد و اومد بیرون.
من همون موش دومیام!
☑️ Catch Me If You Can
🔹@Postchi1