🔟 باورت میشه توی بعضی کشورها، ابرها رو “بارور” میکنن تا برف و بارون مصنوعی بسازن؟ 🌧️✨
به این روش میگن “بارورسازی ابرها” — دولتها برای کنترل آبوهوا واقعاً دست بردن تو آسمون!
@Magic_Tales
خاطره یک خانم مربی مهد کودک - پوتین های بچه
چند سال پیش در مهدکودکی با بچه های ٤ ساله کار می کردم. روزی می خواستم چکمه های یه بچه ای رو پاش کنم ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل کردم و گذاشتم روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه کردم و یه نفس راحت کشیدم که...
هنوز آخیش گفتنم تموم نشده بود که بچه گفت: این چکمه ها لنگه به لنگه است!
ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب بودم که بچه نیفته تا بالاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآوردم و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کردم که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه گفت: خانم، این پوتین ها مال من نیستن ها!
من با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرم شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداختم و بهش گفتم آخه چی بهت بگم؟
دوباره با زحمت بیشتر این پوتین های بسیار تنگ رو در آوردم.
وقتی کار تمام شد از بچه پرسیدم: خوب، حالا پوتین های تو کدومه؟
بچه گفت: این ها پوتین های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم... صبح با همینا اومدم!
من که دیگه خونم به جوش اومده بود، سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و دوباره این پوتین هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنم...
بعد از اتمام کار یک آه طولانی کشیدم و پرسیدم: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...
بچه گفت: توی پوتینام بود دیگه!
***
این داستان صرفا نمادى کوچک است از انجام کارهاى بدون فکر، بدون برنامه ریزى و بدون کارشناسی و شاید هم انجام کارها توسط افراد غیر متخصص و ناآگاه.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
---
1. باورت میشه قلبت روزی حدود صد هزار بار میتپه؟ ❤️🔥
یعنی در طول عمر معمولی، بیش از سه میلیارد بار بدون استراحت کار میکنه — قویترین پمپیه که تا حالا ساخته شده!
@Magic_Tales
2. باورت میشه معدهات هر سه تا چهار روز یهبار خودش رو “بازسازی” میکنه؟ 🍽️🩸
چون اسید درونش اونقدر قویه که میتونه خودش رو هم حل کنه، پس باید دائم سلولهاش عوض بشن تا زنده بمونه
@Magic_Tales
داستانی از سفر فرنگ ناصرالدین شاه به اروپا - پنکه
ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانه ها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستین بار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامه اش نوشته است:
کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت می کردیم همه را می دیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد می وزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده می کرد. ما تعجب کردیم از کجا باد می آید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساخته اند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت می کند با سرعت زیاد و احداث باد می کند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت، چرخ می ایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم می شود، باز انگشت می گذارند به حرکت می آید، بهشت می شود.
خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [کلیچه: جامه نیم تنه] را خوب حرکت می داد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ ها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت می سازم و می فرستم.
پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیم کشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9. باورت میشه مغز موقع درد، خودش درد رو حس نمیکنه؟ 🧠😶
هیچ گیرندهی درد در مغز وجود نداره، برای همینه که جراحان مغز میتونن روی مغز زنده کار کنن بدون اینکه بیمار دردی حس کنه!
@Magic_Tales
10. باورت میشه بدن انسان در هر ثانیه حدود ۲۵ میلیون سلول جدید میسازه؟ 🔄
یعنی تا وقتی اینو خوندی، چند میلیون سلول تازه توی بدنت به دنیا اومدن — تو دائماً در حال نوسازی هستی!
@Magic_Tales
داستان مثل حساب به دینار بخشش به خروار: پیرزن و چوب کبریتها
روزی روزگاری مرد تاجری بود که عده ای راهزن به کاروانش حمله کردند و کل دارایی و اموالش را بردند. مرد به سختی خود را به شهر بعدی رساند و چون در آن شهر هیچ آشنایی نداشت. به قهوه خانه شهر رفت و اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای مردم بازگو کرد و از آنها کمک خواست. مردی به او گفت تنها کسی که در این شهر به تو کمک خواهد کرد، پیرزن ثروتمندی است که به کارهای نیک و بخشش به فقرا معروف است.
تاجر در راه مانده چاره ای نداشت جز اینکه شانس خودش را امتحان کند و به دیدن این پیرزن برود و از او کمک بگیرد تا بتواند به شهر خود برگردد. پس نشانی را گرفت و به راه افتاد.
وقتی به در خانه پیرزن رسید می خواست در بزند که ناگهان صدایی از درون خانه شنید. پیرزن با آشپزِ خانه دادوبیداد می کرد، چرا وقتی کبریت نیم سوخته بوده از کبریت بعدی استفاده کردی؟ چرا دوباره با همان کبریت اجاق را روشن نکردی؟
تاجر بیچاره مردّد شد که برود داخل و خواسته ی خودش را مطرح کند یا اینکه برگردد و منصرف شود؟ که ناگهان در خانه باز شد و پیرزن می خواست بیرون برود که مرد مستأصل و درمانده را رو سکوی کنار در خانه اش دید.
پیرزن پرسید: با اهل این خانه کاری داشتی؟
مرد گفت: بله درخواستی از خانم خانه داشتم.
پیرزن او را به خانه اش دعوت کرد و پای صحبت های او نشست. بعد از اینکه مرد تاجر اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای او توضیح داد و گفت: پولی می خواهم تا بتوانم به شهر خود بازگردم. زن با گشاده رویی و دست و دل بازی مبلغ چشمگیری از صندوق خود خارج کرد و در مقابل مرد بیچاره قرار داد.
مرد که انتظار چنین رفتاری را نداشت حیرت زده او را نگاه کرد. پیرزن که متوجه تعجب او شد دلیلش را پرسید: گفت: من با تعاریفی که از شما شنیده بودم با کلی امید و آرزو راهی خانه ی شما شدم. وقتی به پشت در خانه شما رسیدم صدای جاروجنجالی از درون خانه شنیدم که با سرآشپز سر چوب کبریت سوخته ای مجادله می کردید. حال متحیرم فردی که از یک چوب کبریت نمی گذرد، چطور از این همه پول بدون هیچ تضمینی به بازگرداندن آن می گذرد؟
پیرزن مهربان خندید و گفت: حساب به دینار، بخشش به خروار.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه وقتی کسی رو نگاه میکنی و اونم ناگهانی بهت نگاه میکنه، یعنی مغزتون بهطور ناخودآگاه حضور همدیگه رو حس کرده؟ 👀
ذهن انسان راداریه که همیشه داره محیط رو اسکن میکنه، حتی وقتی به چیزی فکر نمیکنی!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه بیشتر تصمیمهایی که میگیری بدون اینکه بفهمی، قبلاً توسط ناخودآگاهت انتخاب شدهان؟ 🧠🤯
مغز فقط چند صدم ثانیه بعد بهت اجازه میده فکر کنی انتخاب با خودت بوده!
@Magic_Tales
داستان حضرت سلیمان و پرندهای که نابینا شد
گویند در روزگار حضرت سلیمان(ع) پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آن قدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکۀ آب متفرق شدند. همین که قصد فرود به سوی برکه را کرد، این بار مردی را با محاسن و ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود اندیشید که این مردی باوقار و نیکوست و از سوی او هرگز آزاری به من نخواهد رسید. پس با خیال آسوده و راحت نزدیک برکه شد. ولی آن مرد، ناگاه سنگی به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و کور و نابینا شد!
پرنده شکایت نزد حضرت سلیمان نبی(ع) برد. حضرت سلیمان(ع)؛ پیامبر خدا، آن مرد را احضار کرد و پس از شنیدن سخنان هر دو طرف، مرد ضارب را محاکمه و به قصاص محکوم نمود و حکم و دستور به کور کردن چشم آن مرد داد.
اما در کمال تعجب، آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت: چشمِ این مرد، هیچ آزاری به من نرساند! بلکه ریش او بود که مرا فریب داد! و گمان بردم که از سوی او ایمن و آسوده هستم. پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسن او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند!
واقعیت این است که در تاریخ اسلام، بیشتر ضربات از طرف افرادی وارد شده است که ظاهری مقدس داشته اند. خوارج نهروان از نمونه بارز این مقدسین هستند که حضرت علی(ع) را به شهادت رساندند. خوارج برجسته ترین قاریان و حافظان قرآن محسوب می شدند. بر پیشانی آنان نشانه عبادات شبانه و سجده های طولانی هویدا بود.
در واقع این داستان بیانگر این موضوع است که هرگز نباید فریب ظاهر افراد را خورد و نوع رفتار و عملکرد واقعی افراد باید ملاک عمل قرار گیرد. اگر ناچار به قضاوت هستیم؛ آنچه که در قضاوت انسانها باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن یا نداشتن محاسن نیست بلکه نوع رفتار انسانی افراد باید مورد ارزیابی قرار گیرد، وگرنه چشم ظاهربین ما به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که چشم آن پرنده، دچار شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دُخترَم کلافم کرد از بَس حسرت گُلِسرای دوستاش رو میخورد☹️😔
تو یه مغازه یکی دو مُدلی پیدا کردم....
قیمت هاش نجووومی بود 🤯😳
تا اینکه با این کانال آشنا شدم👇
بیا خودتو و دخترت پرنسس شو 👩👇
https://eitaa.com/joinchat/3187081522C9e9445ff87
#کانزاشی_ژاپنی #گیره_گوجه #گلسر
کلی آموزش #رایگان شینیون هم داریم😉😍