داستان عاشقانه-عشق سردار به همسرش و فدا شدن به خاطر نجات او
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حضرت سلیمان و تلاش مورچه برای جابجا کردن کوه و داستان دوم دعای باران مورچه
گویند روزی حضرت سلیمان پیامبر مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم!
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود به اذن خدا برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.
پس چه بهتر که هرگز ناامیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.
داستان دیگرى از حضرت سلیمان و مورچه
در زمان حضرت سلیمان مردم به خشکسالى دچار شدند و از آن حضرت خواستند براى طلب باران به درگاه خداى متعال دعا کند. حضرت سلیمان با اصحاب خود از شهر خارج شدند تا به مکانى رفته و درخواست باران کنند.
در هنگام عبور نظر حضرت سلیمان به مورچه ایى افتاد و دید که آن مورچه دست هاى خود را به سوى آسمان بلند کرده و مى گوید: پروردگارا! ما هم مخلوق تو هستیم و نیازمند روزى تو مى باشیم، پس ما را به گناهان آدم هلاک مکن.
سلیمان رو به همراهان خود کرد و فرمود: برگردید که از برکت دیگران، شما نیز سیراب شدید و در آن سال بیش از هر سال دیگر باران آمد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
مونتاژ دوچرخه به وسیله همسایه بیسواد
مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل از استفاده از دوچرخه خودش باید چند قطعه آن را سوار کند.
با کمک دفترچه راهنما تمام قطعات را دسته بندی کرد و در گاراژ کنار هم چید. با وجود اینکه بارها دفترچه راهنما را به دقت مطالعه کرد ولی موفق نشد که قطعات دوچرخه را به درستی سوار کند.
متفکرانه به همسایه اش نگریست که مشغول کوتاه کردن چمن های حیاط منزل خود بود. تصمیم گرفت از او کمک بخواهد که در مسائل فنی بسیار ماهر بود.
مرد همسایه کمی به قطعات دوچرخه نگاه کرد که در گاراژ چیده شده بود. بعد با مهارت شروع به سوار کردن آن کرد. بدون اینکه حتی یک بار به دفترچه راهنما نگاه کند. پس از مدت کوتاهی تمام قطعات به درستی سوار شدند.
مرد گفت: واقعاً عجیب است! چطور موفق شدید بدون خواندن دفترچه راهنما این کار را انجام دهید؟
مرد همسایه با کمی خجالت گفت: البته این موضوع را افراد معدودی می دانند اما من خواندن و نوشتن بلد نیستم.
بعد با حالتی سرشار از اعتماد به نفس، لبخندی زد و اضافه کرد: و آدمی که نوشتن بلد نیست باید حداقل بتواند فکر کند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خیلی دلش می خواست کمکی به رزمنده ها بکند. با خودش فکر کرد اگر بتواند حتی یک قوطی کمپوت هم بخرد خیلی خوب و عالی می شود. وقتی که مادر برای بردنش از مدرسه به خانه آمد از او خواست تا با هم به در مغازه بقالی بروند و یک قوطی کمپوت بخرند.
همه کمپوت ها را قیمت کرد اما آنها حتی برای خرید کمپوت گلابی هم که ارزان ترین کمپوت بود، پول کافی نداشتند. (مادر با کار کردن در خانه های مردم سعی در سیر کردن شکم بچه هایش داشت و حالا خرید یک قوطی کمپوت به مبلغ 25 تومان برایش خیلی زیاد بود.) با ناراحتی از مغازه بیرون آمدند.
سکوت کرده بود و غصه می خورد و دست در دست مادر راه خانه را طی می کردند. نگاهش به قوطی خالی کنار خیابان افتاد. آن را برداشت و وقتی مادر به او گفت: خطرناک است آن را سر جایش بگذار، گفت: با آن کار دارم.
به خانه که رسیدند، از مادر خواست تا خوب کناره های تیز قوطی را برایش صاف کند تا خطر بریدن دست را نداشته باشد. بعد خوب و برای چند بار آن را شست و سپس با همان سواد کم و دبستانی اش و با همان خطی که هنوز به خوبی شکل نگرفته بود، نامه ای نوشت با این مضمون که برادر رزمنده سلام، من یک دانش آموز دبستانی هستم، خانم معلم گفته بود که برای رزمندگان یک قوطی کمپوت تهیه کنیم اما قیمتش برای ما خیلی گران بود و... حالا خواهش می کنم که هر وقت تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من فکر کنم که توانسته ام به جبهه ها کمکی کنم.
آن روز حاج حسین(1) مشغول باز کردن هدایای مردمی بود که چشمش به این قوطی افتاد،... قصه اش را برای بچه ها تعریف کرد و از آن روز بود که بچه ها برای آب خوردن با آن قوطی نوبت می گرفتند...
1. شهید حاج حسین خرازی، فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع) که در هشتم اسفند ماه سال 65 در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.
@Magic_Tales
داستان واقعی معجزه لبخند از سنت اگزوپری
بسیاری از مردم کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم: هی رفیق کبریت داری؟
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: بچه داری؟
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: آره ایناهاش.
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آن ها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بی آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت. بی آنکه کلمه ای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خاطره سرهنگ - بستن دگمه پیراهن یک معلول ذهنی
کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مونده ذهنی که آب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده، اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن!
دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت می کردند. یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن. این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که ذکر کردم، خواست که دگمه اش رو ببنده!
سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اون همه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی یه سلام نظامی داد و ادای احترام کرد!
اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع این کار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و به طرف پیاده رو اومد.
لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمی کنم. بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت می کردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم، اما احساس کردم اگر فقط به عنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه،
این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند.
زنده باشی جناب سرهنگ!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مار و اره دکان نجاری - خشم رنجاندن خود
شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری می شود. عادت نجار این بود که موقع رفتن و تعطیلی دکان، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب هم اره کارش روی میز بود. همینطور که مار گشتی می زد بدنش به اره گیر می کند و کمی زخم می شود.
مار خیلی ناراحت می شود و برای دفاع از خود اره را گاز می گیرد که سبب خون ریزی دور دهانش می شود. او نمی فهمد که چه اتفاقی افتاده و از اینکه اره دارد به او حمله می کند و مرگش حتمی است تصمیم می گیرد برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند و دور اره بدنش را بپیچاند و هی فشار دهد!
نجار صبح که آمد روی میز کنار اره، لاشه ی ماری بزرگ و زخم آلود را دید که فقط و فقط بخاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است.
------------
پی نوشت:
احیانا در لحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه می شویم جز خودمان کس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درک می کنیم که خیلی دیر شده است. زندگی بیشتر احتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم از اتفاق ها؛ از آدم ها؛ از رفتارها؛ گفتارها؛ خودمان را یاد دهیم به گذشت و چشم پوشی عاقلانه و به جا. چون هر کاری ارزش این را ندارد که روبرویش بایستی و اعتراض کنی
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مدیریتی: انتقال از ساختمان کتابخانه قدیمی انگلستان
مشکلات بزرگ و راه حل های کوچک
داستان و مثالی آموزشی در مدیریت وجود دارد که می گوید: ساختمان کتابخانه انگلیس، قدیمی بود و تعمیر آن هم فایده ای نداشت و نیاز به بازسازی اساسی بود که با وجود مخزن کتابها، غیرممکن بود؛ به همین دلیل قرار شده بود که کتابخانه جدیدی ساخته شود. زمانی که ساخت بنای جدید کتابخانه به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار یک مشکل جدید شده بودند.
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار، سه میلیون و ۵۰۰ هزار پوند بپردازد تا آنها کار انتقال کتاب ها را انجام دهند، اما طبیعتاً به دلیل عدم وجود سرمایه کافی این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارانی هم فرا می رسید و اگر کتاب ها به زودی انتقال پیدا نمی کردند، خسارت سنگین فرهنگی و مادی متوجه کتابخانه می شد. رئیس کتابخانه هر روز نگران تر از دیروز بود.
یک روز کارمند جوانی از دفتر رئیس کتابخانه عبور می کرد. با دیدن صورت متفکر و نگران (ناراحت) رئیس تعجب کرد و از او علتی نگرانی و ناراحتی مدیر کتابخانه را پرسید: رئیس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد. اما برخلاف انتظار، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مسئله را فردا حل کنم!
روز دیگر در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها یک آگهی منتشر شده بود با این مضمون: همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلیس را امانت بگیرند و برای بازگرداندن به نشانی زیر تحویل دهند.
هنگام مواجه با مشکلات، از نظر همه افراد استفاده کنیم، برخی از مشکلات می تواند به دلیل تسلط افکار و پیش فرض های ثابتی باشد که در ذهن ما وجود دارند. شما در کسب و کار یا در شرکتتان چقدر از اندیشه ها و تفکرات سایر افراد استفاده می کنید؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نظر و دیدگاه یک سرمایه گذار حرفه ای وال استریت در مورد زیبایی(قسمت اول)
یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه ای بدین مضمون نوشته است:
می خواهم در آنچه اینجا می گویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد، چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار.
خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده اید؟ سوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟
چند سئوال ساده دارم:
۱- پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟
۲- چه گروه سنی از مردان به کار من می آیند؟
۳- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟
امضا، خانم زیبا و خوش اندام
***
جواب مدیر شرکت مورگان:
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه گذار حرفه ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم:
درآمد سالانه من بیش از ۵۰۰ هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می کنم. از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است:
آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه زیبائی با پول است. اما اشکال کار همین جاست: زیبائی شما رفته رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو می شود اما پول من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه و چین و چروک و پیری زودرس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نظر و دیدگاه یک سرمایه گذار حرفه ای وال استریت در مورد زیبایی(قسمت دوم و پایانی)
از نظر علم اقتصاد، من یک سرمایه رو به رشد هستم اما شما یک سرمایه رو به زوال . به زبان وال استریت، هر تجارتی موقعیتی دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.
بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می گذاریم اما ازدواج هرگز. اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود، کالاهایی با ارزش مثل انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ...
آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت، چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
در هر حال به شما پیشنهاد می کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید. به جای آن شما خودتان می توانید با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.
امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.
امضا رئیس شرکت ج پ مورگان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales