eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
افسانه مرد مومن و مرد غیرمومن و دستورات خدا شهسواری* به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند! دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید. شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم. دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند. دستورات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند. شهسوار : دلاور بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت چگونه رام کردن فیل ها رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند. اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد. وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد! پای ما نیز، همچون فیل ها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی، یک عمل جسورانه کافیست! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل قوز بالا قوز مردی بود که قوز داشت و خیلی غصه می خورد چرا قوز دارد؟ یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد صبح شده و برای نظافت به حمام رفت. از بیرون حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. در رختکن سرگرم درآوردن لباس هایش بود و توجهی نکرد که حمامی هست یا نه. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند، می زنند و می رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. در حالی که می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگر چه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد. از ما بهتران هم که داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند! فردا رفیقش که او هم قوز داشت، از او پرسید: تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟ او هم ماجرای آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده بودند. او خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی که شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند، اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابای قبلی را آوردند گذاشتند بالای قوزش. آن وقت بود که فهمید کار بی مورد کرده و گفت: ای وای، دیدی که چه به روزم شد، قوز بالا قوز شدم! شبی گوژپشتی به حمام شد عروسی جن دید و گلفام شد برقصید و خندید و خنداندشان به شادی به نام نکو خواندشان ورا جنیان دوست پنداشتند زپشت وی آن گوژ برداشتند دگر گوژپشتی چو این را شنید شبی سوی حمام جنی دوید در آن شب عزیزی زجن مرده بود که هر یک زاهلش دل افسرده بود در آن بزم ماتم که بد جای غم نهاد آن نگونبخت شادان قدم ندانسته رقصید دارای قوز نهادند قوزیش بالای قوز خردمند هر کار بر جا کند خر است آنکه هر کار هر جا کند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
امام موسی کاظم (ع) و صفوان جمال (شتردار) و رضایت بر بقای ظالم ابومحمد صفوان بن مهران اسدی کاهلی مشهور به صفوان جَمّال (شتردار) ، از فقها و محدثان برجسته شیعه و معاصر با امام ششم و امام هفتم و از اصحاب مورد وثوق این دو امام بود. او از قبیله بزرگ بنی اسد بود که در کوفه در محله بنی حرام زندگی می کرد و در سفرهای زیادی که به محضر امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) شرفیاب می شد، از علوم و معارف آنها، بهره ها می برد. صفوان بارها امام صادق (علیه السلام) را از مدینه به کوفه آورد و با آن حضرت به زیارت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نائل شد. او یک بار ایمان و اعتقاد خود را بر امام صادق علیه السلام عرضه کرد و آن حضرت، صحت عقیده اش را تایید نمودند. شدت ایمان و اطاعتش نسبت به اهل بیت(ع) به اندازه ای بود که خواست و دستور آنان را فوری اجرا می کرد و وقت را از دست نمی داد. صفوان، شترهای زیادی داشت که از کرایه دادن آنها، معیشت و زندگی خود را می گذراند و از همین جهت به او جمّال می گفتند. روزی خدمت امام موسی علیه السلام رسید؛ آن حضرت به او فرمودند: همه چیز تو خوب و نیکوست جز یک چیز! پرسید: فدایت شوم! آن چیست؟ امام فرمودند: اینکه شتران خود را به این مرد (یعنی هارون، خلیفه وقت عباسی) کرایه می دهی. صفوان گفت: من از روی حرص و شکم سیری و لهو، چنین کاری نمی کنم. چون او به حج رفته است شتران خود را به او کرایه داده ام. خودم هم خدمت او را نمی کنم و همراهش نمی روم، بلکه غلام خود را همراه او می فرستم. امام فرمودند: آیا از او کرایه طلب داری؟ گفت: آری! امام فرمود: آیا دوست داری او زنده بماند تا کرایه ات به تو برسد؟ صفوان گفت: آری! حضرت فرمودند: کسی که دوست داشته باشد بقای آنها را، از آنان خواهد بود و هر کس که از آنان باشد، جایگاهش دوزخ خواهد بود. صفوان جمال پس از این گفت وگو با امام کاظم(ع) همه شتران خود را فروخت. وقتی این خبر به هارون الرشید رسید، او را خواست و به او گفت: به من گزارش داده اند که تو شترهای خود را فروخته ای! چرا این کار را کردی؟ صفوان گفت: چون پیر و ناتوان شده ام و غلامانم هم از عهده این کار برنمی آیند. هارون گفت: هرگز! می دانم که تو به اشاره موسی بن جعفر شتران خود را فروختی. اگر حق مصاحبتت با من نبود، تو را می کشتم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان هزار بوسه دخترک در جعبه کفش روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده! مرد دخترک رو به خاطر این کار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده! مرد تازه یادش اومد که امروز، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه! مرد از دخترش پرسید: جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی! . دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت: اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی. از اون روز به بعد، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هر وقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📗خاطره به یادماندنی پیرزن و سه دانشجو👌 شرط عجیب پیرزن برای اجاره خانه اش 😳 🌺سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم. خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا . می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!! گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم که خیلی عالی بود . فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید. واقعا عجب شرطی هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود. پس از کمی مشورت قبول کردیم. پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید. خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم. هممون خندیدیم. شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم. برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید. به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم. شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد. واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی. کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود. بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند. واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم. تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد. نماز خون شده بودم اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هر سه تامون تغییر کرده بودیم. بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم. تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم. چقدر عالی بود. بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود. سپاسگزارم خداییم که چنین فردی را سر راهم مان قرار داد بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فتوای امام موسی کاظم علیه السلام در توسعه کعبه حسن بن على بن نعمان گوید: وقتى که مهدى عباسى مسجدالحرام مکه را توسعه داد، خانه اى در مربع شدن مسجد باقى ماند، مهدى از صاحبان خانه خواست که آن را بفروشند تا داخل مسجد الحرام کند، ولى آنها حاضر به فروش نشدند. مهدى از فقها فتوا خواست، همه گفتند: چیز غصبى نمى شود داخل در مسجدالحرام شود و جزء آن باشد، على بن یقطین گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر به موسى بن جعفر بنویسم، از چاره این امر به تو خبر خواهد داد. مهدى عباسى به حاکم مدینه نوشت از موسى بن جعفر بپرس: خانه اى است مى خواهیم داخل در مسجدالحرام بکنیم، صاحبانش حاضر به فروش نیستند، در این امر چاره چیست؟ حاکم آن را از امام (ع) پرسید، حضرت فرمود: ناچاریم که جواب بدهیم؟ گفت: آرى، ضرورتى است که پیش آمده است. فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم اگر کعبه بعد از خانه ساختن مردم، ساخته شده است، مردم به اطراف آن سزاوارترند و اگر مردم به اطراف کعبه آمده اند، کعبه به اطرافش اولى است ( بسم الله الرحمن الرحیم ان کانت الکعبة هى النازلة بالناس فالناس اولى بفنائها و ان کان الناس هم النازلون بفناء الکعبة فالکعبة اولى بفنائها .) امام صلوات الله علیه یکى از احکام و مصادیق حریم را در اینجا بیان فرموده است و چون خانه اطراف کعبه، بعد از کعبه ساخته شده بود، حق کعبه در توسعه مقدم بود. مهدى چون نامه را خواند بوسید و دستور داد خانه مزبور را خراب کرده داخل مسجد نمایند، صاحبان خانه محضر امام (ع) آمدند که به مهدى نامه بنویسد اقلاً قیمت خانه را بدهد، امام مرقوم فرمود: مقدارى به آنها پول بدهد، مهدى آنها را با پول راضى کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان کوروش کبیر و پانته آ قسمت اول هنگامی که کوروش بزرگ پادشاه هخامنشی توانست اردوگاه آشوریان را فتح کند، پانته‌آ نیز اسیر او شد. گویند که پانته آ یکی از زیباترین و جذاب ترین زنان آن روزگار بود. آبراداتس [آبراداتاس] همسر پانته آ بود که در زمان اسارت پانته آ، او در یک سفر دیپلماتیک، نزد پادشاه باختری بود. کوروش چون دید، شوهر زن غایب است، او را تحت مراقبت آراسپ [آراسپاس] معتمد خود قرار داد و از او در برابر حملات ناشایست دفاع کرد، اما آراسپ خود عاشق پانته آ شد و خواست از او کام بگیرد، پانته آ به ناچار از کوروش کمک خواست. کوروش که مطلع شد از عجز و زبونی آراسپ که خود را در برابر عشق رویین تن می دانست به خنده درآمد و آرتاباس سردار خود را به همراه خواجه ای نزد وی فرستاد و به او تأکید کرد، آراسپ را تهدید نماید که مبادا از راه جبر و عنف به زن پاکدامنی چون پانته آ تجاوز کند. ولی به آرتاباس اجازه داد که با وی صحبت کند و از او خواست با تندی و شدت عمل با آراسپ برخورد کند و تا جایی که می تواند رعب و ترس در دلش ایجاد کند. آراسپ مرد نجیبی بود، به شدت شرمنده شد. پانته آ پس از مشاهدهٔ رفتار جوانمردانه کورش، قاصدی را مأمور ساخت تا به تاخت به سوی سرزمین باختریان رفته و شوهرش آبراداتس را از ماوقع کارها با خبر سازند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش بر خود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. خویشتن داری کورش، چشم پوشیدنش از یک زن اسیر، آن هم به زیبایی و جذابیت پانته آ، کاری غیرمنتظره و دور از حدس و گمان کمتر کسی بود. تا آن روزگار کسی به خاطر نمی آورد که پادشاهی از غنیمت جنگی خود صرف نظر نماید، حال آنکه آن غنیمت زنی به زیبایی پانته آ باشد. می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ از طلاهای خود برای او کلاهخود و دستبندها و بازوبندهایی از طلا و همچنین بالاپوشی ارغوانی تهیه دید که تا قوزک پای او را می پوشاند و منگوله ای بزرگ با پر عقاب که بالای کلاه خود می گذاردند و به اندازهٔ لباس ها و کلاهخود او بود، پیش آورد و بر او پوشاند و گفت: تو بهترین زینت و زیور من خواهی بود. سپس پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: ای آبراداتس، اگر در دنیا زنانی باشند که همسر خود را بیش از خود، دوست و گرامی داشته باشند، به یقین یکی از آنان من خواهم بود، آیا حاجتی است که آن را به ثبوت برسانم؟ سوگند به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری من هم همان طور که تو برای زندگانی با شرافت آفریده شده ای، جز به زندگانی با عزت و افتخار تن نخواهم داد. کورش شایستهٔ این است که ما تا جان در بدن داریم در راه سپاسگزاری اش بکوشیم، او نسبت به ما حق بزرگی دارد. من در دست او اسیر بودم، اما نه تنها رفتاری که با بردگان و کنیزان معمول است در حق من روا نداشت، بلکه حتی نیت کوچک ترین اهانت در برابر آزاد کردن من نیز به خاطرش خطور نکرد. مرا برای تو پاک نگه داشت، چنان که گویی برای برادرش نگاه می داشت. کدام پادشاهی تا کنون چنین رفتاری با اسیر خود داشته است؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان کوروش کبیر و پانته آ قسمت دوم وپایانی اما آبراداتاس در جنگ کشته شد و پانته آ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کوروش که این خبر را شنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازهٔ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند. کورش به محض این که پانته آ را دید که بر خاک نشسته و سر شوهرش را بر روی زانوی خود نهاده است، اشک در چشمانش حلقه زد، با حالی زار بگریست و بانگ برآورد: دریغ، دریغ! ای روح با وفا و شجاع که رفتی و ما را ترک گفتی. دریغ، دریغ! ای آبراداتس برادر من. آن گاه زانو بر زمین زد و دست آن یار دلیر را گرفت. ولی دست مرده در کفش باقی ماند، چون دشمنان با بی رحمی و شقاوت آن را از بدن جدا نموده بودند. درد و الم کوروش از این اتفاق مضاعف شد. پانته آ شیون کنان دست بریده را از کورش گرفت، آن را بوسید و سعی کرد به بدن شوهرش ملحق کند. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد که مراقب او باشند، اما پانته آ در یک لحظه، از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری را که به همراه داشت، در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را دیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینهٔ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند. پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن و اندوه همگان آن ها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند.[ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند] بنا به دستور کورش، نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 در یک تابلو نقاشی، کوروش کبیر هخامنشی در برابر اجساد پانته آ و شوهرش آبراداتاس را به تصویر در آورده است که در بالای داستان آن را مشاهده می کنید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان خورده شدن قورباغه ها از طرف لک لک ها و مارها مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند. طولی نکشید که لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها. قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است: اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!؟ به سخن سعدی: از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان افتادن مردی در چاه و نجات او توسط فرد بیسواد روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد. یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای. یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت. یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد. یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند. یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت. یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد. یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند. یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است. یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشکنه. سرانجام فرد بیسوادی که از آنجا می گذشت دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales