eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستانهایی از مدیریت: غول چراغ جادو، منشی، رئیس و مدیر فروش یه روز مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر میشه! غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم. منشی می پره جلو و میگه: اول من! اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم... - پوووف! منشی ناپدید میشه. بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنک داشته باشم و تمام عمرم حال کنم - پوووف! مسئول فروش هم ناپدید میشه. بعد غول به مدیر میگه: حالا نوبت توئه. مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن! نتیجه اخلاقی این که همیشه اجازه بده اول رئیست صحبت کنه. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
راز آفرینش: زیبایی یا زشت؟ کلاغ و طوطی؛ زاغ و قناری کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند. طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد. ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست. و نتیجه آن شد که می بینی: طوطی همیشه در قفس و کلاغ همیشه آزاد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ضرب المثل شتر دیدی ندیدی از کجا آمده؟ مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله. پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟ مرد گفت: بله، بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم! مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟ پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است! چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سوال از کشیش: دعا کردن در حین سیگار کشیدن در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟ ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟ جک نزد کشیش می رود و می پرسد: جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم. کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است. جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند. ماکس می گوید: پاسخ کشیش تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم. ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم می توانم دعا کنم؟ کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً، پسرم. مطمئنا! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان فرشته بیکار و شکرگزاری به درگاه خداوند روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟ کی از فرشتگان که با عجله کار می کرد گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است! با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شانس اول برای ازدواج و گاوی که دم نداشت و هزینه فرصت مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم یکی از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. مرد جوان با خود گفت گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک می شد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد. اما گاو دم نداشت! هزینه فرصت چیست؟ هزینه فرصت که به آن عباراتی چون هزینه اقتصادی، هزینه واقعی یا قیمت سایه نیز می گویند، همان هزینه ای است که برای فرصت های از دست رفته پرداخت، می شود. هزینه فرصت از دست رفته به معنی هزینه های ناشی از رد کردن یک گزینه دربرابر گزینه انتخاب شده است. بنابراین هر تصمیمی، هزینه فرصت دارد. در زمینه سرمایه گذاری و انجام معاملات، شما باید آنچه را که در یک معامله بدست می آورید و همچنین آنچه که در اثر انتخاب یک معامله از آن دست می کشید، تجزیه و تحلیل کنید. مثلا اگر در بین چند طرح اقتصادی شما طرحی با 10% نرخ بازگشت سود انتخاب کرده اید و سودآورترین طرخ 12% عایدی داشته، هزینه فرصت از دست رفته شما 2% است. هزینه فرصت تنها برای اصطلاحات مادی و مالی بکار نمی رود بلکه اصطلاحی است که برای هر چیز دارای ارزش قابل استفاده است. به عنوان مثال فردی به دو برنامه تلویزیونی علاقمند است و در صورت همزمانی این دو برنامه، این فرد به ناچار باید یکی از این دو برنامه را انتخاب کند و برنامه دیگر هزینه فرصت وی است. هزینه فرصت به شما این بینش را می دهد تا در انتخاب های خود سود و زیان را با روش موثرتری بررسی کنید و از منابع در دسترس خود مانند زمان، بهترین استفاده را بکنید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شانس اول برای ازدواج و گاوی که دم نداشت و هزینه فرصت مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم یکی از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. مرد جوان با خود گفت گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک می شد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد. اما گاو دم نداشت! هزینه فرصت چیست؟ هزینه فرصت که به آن عباراتی چون هزینه اقتصادی، هزینه واقعی یا قیمت سایه نیز می گویند، همان هزینه ای است که برای فرصت های از دست رفته پرداخت، می شود. هزینه فرصت از دست رفته به معنی هزینه های ناشی از رد کردن یک گزینه دربرابر گزینه انتخاب شده است. بنابراین هر تصمیمی، هزینه فرصت دارد. در زمینه سرمایه گذاری و انجام معاملات، شما باید آنچه را که در یک معامله بدست می آورید و همچنین آنچه که در اثر انتخاب یک معامله از آن دست می کشید، تجزیه و تحلیل کنید. مثلا اگر در بین چند طرح اقتصادی شما طرحی با 10% نرخ بازگشت سود انتخاب کرده اید و سودآورترین طرخ 12% عایدی داشته، هزینه فرصت از دست رفته شما 2% است. هزینه فرصت تنها برای اصطلاحات مادی و مالی بکار نمی رود بلکه اصطلاحی است که برای هر چیز دارای ارزش قابل استفاده است. به عنوان مثال فردی به دو برنامه تلویزیونی علاقمند است و در صورت همزمانی این دو برنامه، این فرد به ناچار باید یکی از این دو برنامه را انتخاب کند و برنامه دیگر هزینه فرصت وی است. هزینه فرصت به شما این بینش را می دهد تا در انتخاب های خود سود و زیان را با روش موثرتری بررسی کنید و از منابع در دسترس خود مانند زمان، بهترین استفاده را بکنید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت سقراط و پالایش سه گانه برای سخن گفتن در مورد دیگران در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه گانه نام دارد. آشنای سقراط گفت: پالایش سه گانه؟ سقراط جواب داد : درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد : نه، در واقع من فقط آن را شنیده ام و... سقراط گفت: بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: نه، برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است. مرحله سوم : پالایش سودمندی است. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ آشنای سقراط جواب داد : نه، نه حقیقتا. سقراط نتیجه گیری کرد: بسیارخوب، اگر آنچه که می خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت راز دل به زن مگو از کجا آمده؟ پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن: راز دل به زن مگو، با نوکیسه (آدم تازه به دوران رسیده) معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو. بعد از این که پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت: امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه! هم زن گرفت، هم از آدم نوکیسه قرض کرفت و هم با آدم کم عقل دوست شد! روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیر زمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت: چه شده؟ خون ها مال چیست؟ مرد گفت: آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبر ندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای. زن، تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد: مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. (راز دل به زن گفتن) مردم ده به خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. (دوستی کم عقل) در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت: پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود. (آدم نوکیسه) به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خاطره شعر گفتن فتحعلی شاه و فرستادن شاعر دربار به طویله روزی ملک الشعرای صبا در خلوت فتحعلی شاه قاجار به حضور نشسته بود، فتحعلی شاه که گاه گاهی شعر نیز می گفت یکی از اشعار خود را در حضور ملک الشعرای صبا با آب و تاب بسیار خواند. ملک الشعرای صبا که مردی صریح و بسیار رک گو بود در پاسخ گفت: شعر بسیار بدی بود، حضرت خاقان بهتر است که حاکمی کند و شاعری را به چاکران بسپارد. ملک الشعرا چون این گفت، فتحعلی شاه سخت برآشفته و متغیر شد و دستور داد که ملک الشعرای صبا را در طویله محبوس کرده و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند! شاعر ساعتی چند آنجا بود تا که فتحعلی شاه دستور آزادی او را صادرکرد. ملک الشعرای صبا پس از آزادی مجددا به حضور شاه قاجار شرفیاب شد و فتحعلی شاه نیز بار دیگر یکی از اشعار خود برای ملک الشعرا خواند و از صبا نظر خواست. این بار صبا بدون اینکه پاسخی به نظر خواهی خاقان قاجار دهد سر به زیر افکند و راه خروج از اتاق را در پیش گرفت. خاقان مغفور از ملک الشعرای صبا پرسید: کجا می روی؟ من از تو نظر خواستم؟ ملک الشعرای صبا لب گشود و فقط به گفتن این جمله بسنده کرد که: قربان به طویله می روم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales