eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خواربار فروش و کاغذ لیست زن، وزن دعای پاک و خالص، سنگین شدن کفه ترازو لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند. زن نیازمند درحالی که اصرار می کرد گفت: آقا... شما را به خدا قسم می دهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم. جان گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه می خواهد. خرید این خانم با من. خوارو بار فروش گفت: لازم نیست. خودم می دهم. لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت : اینجاست... جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...! لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت... همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت... خواربار فروش باورش نمی شد... مشتری از سر رضایت خندید... مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد... کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند... در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است... کاغذ لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم... تو از نیاز من باخبری... خودت آن را برآورده کن بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان کاسه چوبی نوه برای غذا دادن به پدر و مادر پیر پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند. یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند. پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد. در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند. گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند. اما کودک 4 ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید: پسرم داری چی می سازی؟ پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم! و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پیپ استالین و اعتراف هیئت گرجستانی (طنز) این داستان طنز، بیانگر نوع رفتار و حکومت پلیسی در زمان شوروی سابق است: در روزگاری نه چندان دور یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند. پس از جلسه، استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس کا.گ.ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیئت گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه؟ پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی یکی از میزهایش پیدا کرد و از رییس کا.گ.ب خواست که هیات گرجی را آزاد کند. اما رییس کا.گ.ب گفت : متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فاصله یک مشکل تا راه حل آن به اندازه فاصله زانو تا زمین روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: فاصله بین دچار یک مشکل شدن، تا یافتن راه حل برای آن مشکل، چقدراست؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت: فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است! آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشستن و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. دومی کمی فکر کرد و گفت: اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت. آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی خالق کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم: فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شاگرد معمار و ادعای هنر داشتن و پاسخ ابومسلم خراسانی شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است. روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد. مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟ جوان گفت: آری. مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی می گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری. چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟ استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پرتوقع هستم. ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار، هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد! ------------- پی نوشت: ابومسلم یکی از افراد مبهم تاریخ اسلام و ایران است که تعابیر ضد و نقیضی از وی در دوره های تاریخی و حکومت های مختلف منتشر شده است. از دیدگاه موافقین با استناد به منابع تاریخی، ابومسلم خراسانی سردار نام‌آور ایرانی بیشترین نقش را در برافتادن امویان و برآمدن عباسیان برعهده داشت. مخالفین معتقدند وی از ایرانیانی است که در عصر امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) با اهداف قدرت طلبانه و با وجود مخالفت ائمه معصومین زمان خود اقدام به قیام علیه بنی امیه نمود و با سپاهی به نام سیاه جامگان علیه بنی امیه شورید که نهایتا منجر به پدید آمدن حکامی به مراتب خونریز تر و ظالم تر به نام حکومت بنی العباس شد که تا سالها شیعیان اهل بیت پیامبر در شکنجه گاه ها و گوشه زندان ها و یا در بیابانها و جنگل ها یا آواره بودند و یا زندانی و یا به جرم دوستی با اهل بیت پیامبر کشته می شدند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حیل النساء: داستانی از مکر و حیله زنان، طلاق دادن زن خیاط زن به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی؟ می توانی بروی و وسوسه اش کنی تا همسرش را طلاق دهد؟ شیطان گفت: آری و این کار بسیار آسان است! پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما، مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلاً به طلاق فکر هم نمی کرد. پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد! سپس زن گفت: اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن. زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت: چند متری از این پارچه زیبا می خواهم. پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد. پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن به خانه مرد خیاط رفت و در زد و زن خیاط در را باز کرد. آن زن به او گفت: اگر ممکن است می خواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز. زن خیاط گفت: بفرمایید، خوش آمدید. آن زن پس از آن که نمازش تمام شد، آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد. هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فوراً داستان آن زن و معشوقه پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد! در این هنگام بود که شیطان گفت: اکنون من به کید (حیله) و مکر زنان اعتراف می کنم! سپس آن زن رو به ابلیس کرد و گفت: حالا نظرت چیست، اگر من بتوانم مرد خیاط و همسرش را دوباره به همدیگر بازگردانم؟! شیطان با تعجب گفت: چگونه؟! آن زن روز بعد دوباره پیش خیاط رفت و به او گفت: همان پارچه زیبایی را که دیروز از شما خریدم، یکی دیگر می خواهم؛ برای اینکه دیروز رفتم به خانه یک زنی محترم برای ادای نماز و آن پارچه را آنجا فراموش کردم و جا گذاشتم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم! معلوم است که اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه برگرداند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ایثار پلیکان و جوجه های قدرناشناس آیا می دانید یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است؟ دلیل آن این است در صورت نبودن غذا، پلیکان نوک خود را به گوشتش فرو می برد و از آن جوجه های خود را تغدیه می نماید. ما اغلب قادر به درک نعمت هایی که داریم نیستیم. داستانی وجود دارد که در آن پلیکانی در یک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هایش را تغذیه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد، یکی از جوجه هایش به دیگری گفت: بالاخره خلاص شدیم! از غذای تکراری، خسته شده بودم. غذای تکراری! این عبارت برایتان آشنا نیست؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لقمان و سه پند به پسرش:بهترین غذا، بستر و خانه جهان روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان پادشاهی با دوره یک ساله و جزیره مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند! هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید. اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید، گفتند: هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم. مدتی گذشت و پادشاه کنونی یا همان مرد فقیر روزگار قبل، روزی با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟ بنابراین طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند. محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست! چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم. مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند. غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان کمک به دو دانشجو و مردم لهستان (قسمت اول) داستان رویدادی که در سال 1892در دانشگاه استنفورد اتفاق افتاد: دانشجویی 18 ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند. یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند. ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور کرد. او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوطه دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند. آنها نزد پیانیست بزرگ، ایگناتسی یان پادرفسکی رفتند. مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد. معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفقیت نزدیک نمایند. روز موعود فرا رسید، امّا متأسفانه آنها نتوانسته بودند به اندازه کافی بلیط بفروشند. کل مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود. آنها ناامید نزد پادرفسکی رفتند و تنگنای خود را با او در میان گذاشتند. کل 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به مبلغ 400 دلار به او دادند با این وعده که در موعد مقرر مبلغ مزبور را تأمین کنند. پادرفسکی گفت: خیر؛ این قابل قبول نیست. او چک را پاره کرد و مبلغ 1600 دلار را به آنها برگرداند. سپس گفت: این 1600 دلار را بگیرید. لطفاً جمیع مخارجی را که تا به حال کرده اید از آن کم کنید. پولی را که برای شهریه لازم دارید نگه دارد و آنچه که باقی می ماند به من بدهید. دو پسر خیلی تعجب کردند و با تشکر فراوان از او جدا شدند. این کار کوچکی به نشانۀ محبت بود. اما پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان داد. چرا باید به دو نفری که حتی آنها را نمی شناسد کمک کند؟ همۀ ما در زندگی خود در وضعیتی مشابه قرار می گیریم. اکثر ما با خود می گوییم: اگر به آنها کمک کنم، بر سر خود من چه می آید؟ امّا آنها که واقعاً بزرگند و بزرگ فکر می کنند به این فکر می افتند که: اگر به آنها کمک نکنم چه بر سر آنها خواهد آمد؟ آنها این کار را به امید و توقع عوض و پاداش انجام نمی دهند. آنها صرفاً به این علت که باور دارند کار درستی است انجام می دهند. پادرفسکی بعداً به مقام نخست وزیری لهستان رسید. رهبری بزرگ بود؛ امّا متأسفانه جنگ جهانی اول در گرفت و لهستان تاراج شد و به شدّت آسیب دید. بیش از 1.5 میلیون نفر از مردم کشورش در معرض خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرار گرفتند و هیچ پولی برای تأمین مواد غذایی برای آنها موجود نبود. از وزارت رفاه و غذای ایالات متحده تقاضای کمک کرد. وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری امریکا رسید. هوور با اعطای این کمک موافقت کرد و به سرعت چندین تن مواد غذایی برای تغذیۀ مردم گرسنه و قحطی زدۀ لهستان با کشتی ارسال شد. مصیبت وارده جبران شد و پادرفسکی نفس راحتی کشید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales