eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کریم بستنی: داستان کریم باستانی یا آیس کریم تا به حال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی، این لیسیدنی پرطرفدار، در کجا و توسط چه کسی ساخته شد هیچ حرفی به میان نیامده؟! جواب این سوال در کتاب مردم دوران مشروطه در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که افتخار دیگری برای ما ایرانیان است. داستان از اینجا شروع میشه که فردی به نام کریم باستانی ملقب به کریم یخ فروش پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان (خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت. یکی از مشتریان غالبا دائمی کریم، کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند. این مواجهه هر روزه کارمندان با کریم رابطه صمیمانه را بین آنها پدید آورد. کارمندان برای کریم که انگلیسی بلد نبود نام کریم یخی یا همان به گفته خودشان آیس کریم را برگزیدند. در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت کریم برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش یخ در بهشت کرد. در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخمه مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت، که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت. مغازه ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سر در آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم (باستانی) bastani نوشته شده بود که ایرانی ها به اشتباه بستنی می خواندند. در زمان افتتاح فروشگاه سفیر انگلیس با گفتن : we name it after you اسم محصول را به احترام کریم آیس کریم گذارد. میرزا حسن خان مستوفی، مستوفی الممالک دوران مشروطیت، در کتاب خاطراتش می نویسد این پدرسگ (کریم باستانی) لیسیدنی ساخته است از سرداب های یزد سردتر، از لب یار شیرین تر، از پنبه خراسان نرمتر. سالها بعد کریم با یکی کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده و به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت می کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خیام و نکوهش مرده پرستی روزی کسی به حکیم خیام خردمند، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت: شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت؟ خیام پرسید: این پرسش برای چیست؟ آن جوان گفت: من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و... خیام خندید و گفت: آدم بدبختی هستی! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی؟! بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد. دوستان عزیز حتما می دانید که یکی از مهمترین وظایف انسان، خدمت به خلق است. مطمئن باشید با نیکی به خلق، حتما خداوند بهره هایی هم به مردگان شما خواهد رساند. ---------------- پی نوشت: حکیم عمر خیام نیشابوری (غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری) ریاضی دان و فیلسوف بزرگ دوره سلجوقی بود و در علم بر مرتبه ای بالا دست یافت. اما جالب است که آوازه او بیشتر برای نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. رباعیات خیام به بیشتر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و همین رباعیات مایه شهرت بیشتر او در مغرب زمین شده است. خود انتخاب وزن رباعی نشان می دهد که خیام می خواسته اندیشه های فلسفی و تفکراتش را در قالب یک ژانر ادبی بیان کند. یکی از معروف ترین رباعیات خیام به این شرح است: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفت و گوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر) در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار. و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد. جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
@Postchi1 🔰یه روز یه نفر میره سبزی فروشی تا کاهو بخره... عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کند ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره. ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم. اینها را هم میشود خورد. این فرد کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی (ره) عارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله. مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم. جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست! روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟ گفتند: مال شما نسوخته… گفتم: الحمدلله… معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک! آن الحمدلله ازسر خودخواهی بود نه خداخواهی. چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم … @Postchi1
نگهبانی از نیمکت خالی به فرمان پادشاه روزی لویی شانزدهم در محوطه کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی این جا قدم می زنی و از چی نگهبانی میدی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان! من را افسرگارد این جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت: قربان افسر قبلی نقشه قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لوئی او را صدا زد و گفت من علت را می دانم، زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را این جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی این جا قدم می زند! فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد! آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می کنید؟ ------------ پی نوشت : لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه در قرن هجدهم میلادی است که در زمان انقلاب کبیر فرانسه پادشاه فرانسه بود و سرانجام زندانی و سپس اعدام شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد. روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد: روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند. در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند. آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد. شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت. راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد. در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟! آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
عاقبت نگه نداشتن راز و افشای آن به برادر پادشاه پادشاهی با وزیر و سرداران و نزدیکانش به شکار می رفت. همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به یکی از همراهانش به نام جاهد گفت: جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟ جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در این هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری. جاهد گفت: به من اطمینان داشته باش ای پادشاه. پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند. از تو می خواهم شبانه روز مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی. جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من. دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد. برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد. روزگاری گذشت و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست. جاهد بسیار خوشحال شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد. اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت، جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد. جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت گفتم. پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کرده ای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند، نمی توانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی رازهای مرا هم فاش می کنی. به قول سعدی شیرین سخن: هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان دختر عاشق و ستاره های داخل 36 بطری دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت... شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ - پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان لقمان حکیم و برآورد مدت زمان رهگذر روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود. مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟ لقمان گفت : راه برو. آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است. دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟ لقمان گفت : راه برو. آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت: ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید. مرد گفت: چرا اول نگفتی؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مراقب مخفی، همسر نابینا و عشق (قسمت اول) مسافران اتوبوس خانم جذاب و جوانی که با عصای سفید و با احتیاط از پلکان بالا می رفت را با دلسوزی نگاه می کردند. او کرایه را به راننده پرداخت کرد و سپس با کمک دستش صندلی ها را یافت، از راهروی اتوبوس عبور کرد و صندلی خالی را که راننده به او گفته بود پیدا کرد. سپس روی صندلی نشست، کیفش را روی پایش گذاشت و عصایش را به پایش تکیه داد. یک سال از نابینا شدن سوزان 34 ساله،می گذشت. او به دلیل یک تشخیص پزشکی اشتباه، بینایی خود را از دست داده و ناگهان به جهان تاریکی، خشم، ناامیدی و ترحم به خود سقوط کرده بود. زمانی او یک زن کاملا مستقل بود اماحال به دلیل چرخش ناگهانی که در سرنوشت او ایجاد شده بود خود را باری بر دوش اطرافیان می دانست و به ناچار خود را سرزنش می کرد. او با قلبی آکنده از خشم، عاجزانه با خود می گفت: چرا این مسئله باید برای من اتفاق بیفتد؟ اما هر چه فریاد می زد، گریه می کرد یا دست به دعا برمی داشت، حقیقت تلخ عوض نمی شد بینایی او بر گشت پذیر نبود. سوزان که زمانی روحیه ای شاد و خوش بینانه داشت، اکنون در ابری از افسردگی فرو رفته بود. به پایان رساندن روزها، تمرینی پر از خستگی و کسالت بود. تنها عاملی که او را وابسته می کرد، شوهرش مارک بود. مارک افسر نیروی هوایی بود و از صمیم قلب سوزان را دوست داشت. هنگامی که سوزان بینایی خود را از دست داد، مارک غرق شدن او را در یأس و ناامیدی درک کرد. بنابراین تصمیم گرفت تا به همسرش در به دست آوردن توانایی و اعتماد به نفس دوباره کمک کند. او می خواست همسرش همانند سابق مستقل باشد. تجربیات نظامی مارک او را برای رویارویی با موقعیت های حساس آماده کرده بود، اما او می دانست که این نبرد، حساس ترین نبردی است که تا بحال تجربه کرده است. بالاخره زمانی فرا رسید که سوزان احساس کرد توانایی برگشتن به شغل خود را دارد. اما چگونه می توانست خود را به محل کارش برساند؟ او قبلا با اتوبوس به محل کار می رفت، اما در حال حاضر از این که به تنهایی در شهر قدم بزند واهمه داشت. با این که محل کار این دو نفر در دو نقطه ی مخالف از شهر بود اما مارک داوطلب شد تا هر روز او را به محل کارش برساند. در ابتدا خیال سوزان راحت شد، اما مارک اضطراب زیادی در حمایت از همسر نابینایش داشت. به زودی مارک دریافت که این برنامه ریزی درستی نیست، چون هم پر دردسر بود و هم هزینه ی زیادی در برداشت. بنابراین او به خود قبولاند که سوزان دوباره با اتوبوس به محل کارش برود. اما حتی فکر کردن به بیان این مطلب هم او را به وحشت می انداخت. سوزان هنوز بسیار عصبانی و ضعیف بود. واکنش او چه خواهد بود؟ پیش بینی مارک درست بود. سوزان از فکر این که دوباره با اتوبوس به محل کارش برود وحشت زده شد. او با تلخی پاسخ داد: من نابینا هستم! چگونه دریابم به کجا می روم؟ حس می کنم می خواهی مرا ترک کنی. قلب مارک با شنیدن این حرف ها به درد آمد اما می دانست چه باید بکند. او به سوزان قول داد که هر صبح و بعد ازظهر همراه او سوار اتوبوس بشود تا او به این وضعیت عادت کند. مهم نبود که این کار تا چه زمانی طول می کشد. دقیقا همان کار را هم کرد. دو هفته ی کامل، مارک هر روز با لباس نظامی سوزان را هنگام رفتن به محل کار و برگشتن از آنجا همراهی می کرد. او به سوزان آموخت تا به دیگر حواس خود اتکا کند، به خصوص حس شنوایی تا بتواند مسیر خود را تشخیص داده و با محیط جدید هماهنگ شود. او کمک کرد تا سوزان با راننده اتوبوس آشنا شود و از راننده هم خواست تا مراقب او باشد و همواره یک صندلی خالی برایش در نظر بگیرد. او سعی می کرد همواره سوزان را بخنداند حتی در روزهایی که چندان سرحال نبود، یا ممکن بود هنگام پیاده شدن از اتوبوس روی پله ها لیز بخورد و یا زمانی که کیف از دستش می افتاد و تمام کاغذها و مدارکش بر روی سطح راهروی اتوبوس پراکنده می شد. هر روز صبح آن ها این مسیر را با هم طی کرده و سپس مارک با تاکسی به محل کارش می رفت. این روال پرهزینه تر و خسته کننده تر از برنامه ریزی قبلی بود اما مارک می دانست که بالاخره زمانی فرا می رسد که سوزان همانند قبل خود به تنهایی سوار اتوبوس بشود. مارک به سوزان ایمان داشت. به زنی که قبل از نابینا شدن می شناخت، ایمان داشت. او می دانست که سوزان از هیچ چالشی هراس ندارد و هرگز امیدش را از دست نمی دهد و تسلیم نمی شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales