من همان دلقکم
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت. دکتر به او گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!
روانشناسی خنده
خنده جزئی از رفتار انسانی است که به وسیله مغز برای تنظیم احساسات تولید شده و در دید روان شناسی، نشانه ای برای برقرار کردن رابطه ایی مثبت با دیگران است. خنده می تواند دارای گیرایش باشد و خنده یک نفر باعث پیدایش خنده در دیگر انسانها شود. این می تواند دلیل محبوبیت استفاده از صدای خنده در نمایش های کمدی را توضیح دهد.
شاید بارها این جمله را شنیده ایم که خنده بر هر درد بی درمان دواست. البته این قبیل اظهارنظرها مبالغه آمیزند و برمبنای یافته های علمی صورت نمی گیرند. اما طبیعی است که چون خنده فشار روانی و استرس را کاهش می دهد و روابط را بهبود می بخشد تأثیر مثبتی بر سلامتی دارد. استرس و اضطراب و نگرانی حاصل از آن، مادر بیماری هاست. بارها این تجربه را حس کردیم که بعد از یک خنده طولانی تا ساعت ها و حتی شاید تا روزها حال خوبی داشته ایم.
همانطوریکه در ابتدا اشاره شد یکی از وجوه ممیزه انسان از موجودات دیگر و موهبتی است که تنها به او اعطا شده است. به عبارت بهتر، خنده نوعی مکانیسم حفاظتی و ایمنی است که تنها بشر می تواند آن را برای حفظ سلامتی و بهروزی خود و ارتقای آن به کار گیرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📝دست نوشته یک جراح چشمپزشک
✍از خوزستان آمده بود.
سلام كرد و پشت اسليت نشست.
جواب سلامش را گفتم و به معاينه مشغول شدم.
ديدِ چشم چپش در حد درک نور، كاتاراكتی بسيار پيشرفته!
سنات چقدره؟!
چه مدتيه چشمت اینجوری شده؟!
١۶ سالمه، از بچگی ديابت داشتم، چند ماهيه كه كلا نمیبينم!
به جوان همراهش كه ده - دوازده سالی بزرگتر از او بود رو كردم :
چرا اينقدر دير؟
سرش را پايين انداخت و گفت: حالا ميشه كاری براش كرد؟!
🔺گفتم عملش ميكنم، موفقيت در درمان بستگی به وضعيت شبكيه دارد.
زودتر آورده بوديد شانس موفقيت بيشتر بود.
نگاهی حسرت بار به پسرک كرد و نگاهی
به برگه پذيرشی كه برايش مينوشتم،
سئوالش را از چشمان نگرانش خواندم!
گفتم پذيرشش را برای بيمارستان دولتی نوشتم.
هزينه زيادی ندارد نگران نباشيد.
انگار دنيا را به او داده باشند، گفت خدا خيرِت بده آقای دكتر
گفتم فقط عمل ايشان خاص است و بايد برای عمل رضايت مخصوص بدهيد، خودش و ولی او...
🔺گفت غير از من كسی همراهش نيست!
خواستم بپرسم نسبت شما؟
چشمم به پسرک افتاد كه با پشت آستين اشكش را پاک میكرد، لذا نپرسيدم!
پسرک را برای ريختن قطره و آماده شدن جهت معاينات تكميلی به اتاق مجاور فرستادم
تا با خيال راحت پاسخ سئوالات و فضولیهای گل كردهام را بجويم.
عمل شروع درمان است، بخاطر ديابتش بايد تحت نظر باشد و كارهای لازم روی شبكيه انجام شود،
چرا اينقدر دير مراجعه كرديد؟!
پدر و مادرش؟! نسبت شما با او؟!
🔺همراهش گفت :
اين پسر در فقر مطلق است، پدرش فوت شده و خانواده به سختی توان سير كردن شكم فرزندانشان را دارند.
نسبت قومی با او ندارم،
معلمش هستم.
چند روزی مرخصی بدون حقوق گرفتم
تا پی درمان او باشم.
برای لحظهای خشکم زد، زمان لحظاتی برایم متوقف شد!
گفت هزينهاش؟!
گفتم مشکلی نیست، با خودم.. !
در دلم تحسين همت بلند اين معلم
جوان بود و بر دستانم شرمی كه قلم را روی برگ پذيرش به حركت درآورد!
🔺نوشتم "رايگان"!
فردا روز عمل شد و از اقبال خوبش لنز مرغوبی كه از قبل داشتيم و مناسبش بود،
در چشمش گذاشتم.
ذهنم مشغول او بود و فكرم در گرو روح بزرگ انسانهايی گمنام و امروز عصر كه پانسمان از چشمش بر ميدارم...
پانسمان را برداشتم، آرام و با ترس چشمانش را باز كرد. سری در اتاق گردانيد
و بعد آن نگاهی به من و نگاهی به جوان همراهش :
آقا دارم میبينيم، آقا دارم میبينيم.
اشک آقا معلم سرازير شد.
با سر و چشم نگاهی به من انداخت و زير لب گفت تشکر و پسرک را بغل كرد و سرش را بوسيد.
🔺موقع رفتن گفت: خدا را شكر كه شما را سر راه ما گذاشت تا چشم اين پسر...
اشتباه میكرد.در اين وانفسايی كه كمتر خبر خوبی از جايی میرسد،
خدا او را سر راه معلمش گذاشته بود تا منجی چشم پسرک باشد!
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
✍من، دکتر سیدمحمد میرهاشمی،
شهادت میدهم که معلمان مهربانترین و صادقترین قشر جامعه ما هستند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
🌸 بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🌸
📌عظمت یک بانو
📚ماجرای عجیب امام کاظم علیهالسلام و شطیطۀ نیشابوری
✍شطیطه یک خانم نیشابوری است.
اهالی نیشابور برای موسی بن جعفر علیه السلام وجوهات شان که شامل سکه های طلا می شد را فرستادند.
شطیطه چهار سکه درهم سیاه فرستاد با
یک کلاف نخ. فردی که به نمایندگی از اهل نیشابور به مدینه رفته بود، وجوهات را تحویل امام داد.
حضرت نگاه به سکه ها کرد، کیسه، کیسه، کیسه طلا. حضرت فرمود: من قبول نمی کنم، ما نیازی نداریم، اینها را به صاحب شان برگردانید. حضرت فرمود:
دیگر چیزی نیست؟ مرد نیشابوری گفت
نه. بار دیگر امام فرمود :
🔺خوب فکر کن.
مرد نیشابوری گفت بله،
یک زنی وقتی من می خواستم بیایم یک
کلافی داد و چند تا درهم سیاه،
چون قابل شما را نداشت؛ من رویم
نشد بیاورم.
امام فرمود : همان را بیاور.
حضرت سکه سیاه و کلاف را برداشت.
بعد به او فرمود: بلند شو؛ رفتند یک
مقداری پارچه آوردند، یک مقدار پول،
گفت این را بده به آن خانم؛
بگو این پارچه از پنبه ای بود که ملک اجدادی
ماست و خواهرم حکیمه به دست خودش این پنبه را رشته و این پارچه را بافته.
این را دادم برای کفنت.
🔺از وقتی که این پارچه به تو می رسد تا وقتی این پول را مصرف کنی در حیات هستی.
مقداری می ماند برای خرج بقیه مقدمات کفن و دفن. به او سلام برسان و بگو روز رفتن تو ما می آییم، و من بر تو نماز می خوانم.
این فرد می گوید من برگشتم نیشابور.
وقتی برگشتم همین هایی که پول طلا داده بودند، از امام موسی بن جعفر علیه السلام برگشته بودند و «واقفی» شده بودند و به عبدالله افطح رجوع کرده بودند.
طبیعی بود که احساس می کردند پول شان هدر رفته اگر حضرت قبول کرده باشد.
🔺وقتی پول را به ایشان دادم خوشحال شدند که پول شان به ایشان برگشته. رفتم سراغ شطیطه، پارچه و سکه ها را به او دادم، سلام آقا را رساندم.
[گفتم] درهم ها را تحویل گرفتند
و آقا دعا کرد.
من روزشماری می کردم ببینم این زن کی فوت می کند. روز نوزدهم شطیطه فوت کرد و من به علما گفتم حضرت مال هیچکس را قبول نکرد الا این زن.
تجلیل عجیب و تشییع پرشکوهی از او شد
و من می خواستم بدانم چه کسی بر او
نماز می خواند.
علما به صف ایستاده بودند، همه به صف ایستاده بودند، یک دفعه دیدم موسی بن جعفر علیه السلام آنجا حاضر شد؛
🔺تکبیر را گفت
و نماز را خواند و اینها هم گفتند
شاید یکی از علما برای یک شهر دیگر
بوده، آمدند جلو به احترام او. هیچکس
نفهمید کی بود.
حضرت نماز را بر او خواند.
وقتی نمازش تمام شد، به من یک نگاهی
کرد یعنی یادت آمد من وعده دادم؟ عملی کردم. زبانم بند آمده بود که حرفی بزنم.
✍این دستگاه امام زمان است.
سکۀ طلای آنها را نمی پذیرد اما کلاف آن زن را می پذیرد و شما می خواهید پذیرفته شوید. دستگاه پذیرش او دستگاه دقیقی است. ممکن است یک سرباز صفر شما را قبول کند، اما یک فرماندۀ بزرگتان را قبول نکند. ممکن است یک بی اسم و بی شهرت
و بی عنوان را بپذیرد و خدمات او را قبول
کند، اما یک معروفِ مشهورِ پر سابقۀ
همه چیز تمام را قبول نکند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
رابطه کش شلوار و پیشرفت
طرف نشسته بوده پشت ماشین بنز آخرین مدل و داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.
خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا چاکرتم! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت ...
نتیجه اخلاقی: اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
با آرامش از ناتوانی های اطرافیان بگذریم-شایا و رسیدن به کمال
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه گفت: کمال در بچه من شایا کجاست؟ هر چیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا در مورد شایا کجاست؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دیدند که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید: آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
*
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی آروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه... اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید.
وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند...
همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا در حالیکه اشک در چشم هایش حلقه زده بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند... این رو تعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم. هیچ کدوم ما کامل نیستیم و در جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم. اطرافیان ما هم همینطور هستند. پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقصهامون خرد نکنیم. بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم به اطرافیانمون اعتماد به نفس هدیه کنیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
زشت ترین دختر کلاس و اعتماد به نفس بالا
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش. موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. دختر زیبارو در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!
یک دفعه کلاس از خنده ترکید. بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند: اما کاترینای عزیزم،بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین و اعتماد به نفس ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود: به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی به خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!
همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم! و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ریشه و داستان ضرب المثل قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری (قسمت اول)
روزی طلبه جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس می خواند نزد شیخ بهایی آمد و گفت: من دیگر از درس خواندن خسته شده ام و می خواهم دنبال تجارت و کار و کاسبی بروم چون درس خواندن برای آدم، آب و نان نمی شود و کسی از طلبگی به جایی نمی رسد و به جز بی پولی و حسرت، عایدی ندارد.
شیخ بهایی گفت: بسیار خوب! حالا که می روی حرفی نیست. این قطعه سنگ را بگیر و به نانوایی برو چند عدد نان بخر و بیاور تا باهم غذایی بخوریم و بعد هر کجا می خواهی برو، من مانع کسب و کار و تجارتت نمی شوم.
جوان با حیرت و تردید، سنگ را گرفت و به نانوایی رفت و سنگ را به نانوا داد تا نان بگیرد، ولی نانوا او را مسخره نمود و از مغازه بیرون کرد.
پسر جوان با ناراحتی پیش شیخ بهایی برگشت و گفت: مرا مسخره کرده ای؟ نانوا نان را نداد هیچ، جلوی مردم مرا مسخره کرد و به ریش من هم خندید.
شیخ گفت: اشکالی ندارد. پس به بازار علوفه فروشان برو و بگو این سنگ خیلی با ارزش است سعی کن با آن قدری علوفه و کاه و جو برای اسب هایمان بخری.
او دوباره به بازار رفت تا علوفه بخرد، ولی آن ها نیز چیزی به او ندادند و به او خندیدند.
جوان که دیگر خیلی ناراحت شده بود نزد شیخ آمد و ماجرا را تعریف کرد. شیخ بهایی گفت: خیلی ناراحت نباش. حالا این سنگ را بردار و به بازار صرافان و زرگران ببر و به فلان دکان برو و بگو این سنگ را گرو بردار و در ازای آن، صد سکه به من قرض بده که اکنون نیاز دارم.
طلبه جوان گفت: با این سنگ، نان و علوفه ندادند، چگونه زرگران بابت آن پول می دهند؟
شیخ بهائی گفت: امتحان آن که ضرر ندارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ریشه و داستان ضرب المثل قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری( قسمت دوم و پایانی)
طلبه جوان با این که ناراحت بود، ولی با بی میلی و به احترام شیخ بهائی به بازار صرافان و جواهرفروشان رفت و به همان دکانی که شیخ گفته بود رفت و گفت: این سنگ را در مقابل صد سکه به امانت نزد تو می سپارم.
مرد زرگر نگاهی به سنگ کرد و با تعجب، نگاهی به پسر جوان انداخت و به او گفت: قدری بنشین تا پولت را حاضر کنم.
سپس شاگرد خود را صدا زد و در گوش او چیزی گفت و شاگرد از مغازه بیرون رفت.
پس از مدت کمی شاگرد با دو مامور به دکان بازگشت.
ماموران پسرجوان را گرفتند و می خواستند او را با خود ببرند.
او با تعجب گفت: مگر من چه کرده ام؟
مرد زرگر گفت: می دانی این سنگ چیست و چقدر می ارزد؟
پسر گفت: نه، مگر چقدر می ارزد؟
زرگر گفت: ارزش این گوهر، بیش از ده هزار سکه است.
راستش را بگو، تو در تمام عمر خود حتی هزار سکه را یک جا ندیده ای، چنین سنگ گران قیمتی را از کجا آورده ای؟
پسر جوان که از تعجب زبانش بند آمده بود و فکر نمی کرد سنگی که نانوا به آن نان هم نداده بود این مقدار ارزش هم داشته باشد با مِن و مِن و لکنت زبان گفت: به خدا من دزدی نکرده ام. من با شیخ بهایی نشسته بودم که او این سنگ را به من داد تا برای وام گرفتن به این جا بیاورم. اگر باور نمی کنید با من به مدرسه بیایید تا به نزد شیخ برویم.
ماموران پسر جوان را با ناباوری گرفتند و نزد شیخ بهایی آوردند.
ماموران پس از ادای احترام به شیخ بهایی، قضیه مرد جوان را به او گفتند.
او گفت: آری این مرد راست می گوید، من این سنگ قیمتی را به او داده بودم تا گرو گذاشته، برایم قدری پول نقد بگیرد.
پس از رفتن ماموران، طلبه جوان با شگفتی و خنده گفت: ای شیخ! قضیه چیست؟ امروز با این سنگ، عجب بلاهایی سر من آمده است! مگر این سنگ چیست که با آن کاه و جو ندادند، ولی مرد صراف بابت آن ده هزار سکه می پردازد.
شیخ بهایی گفت: مرد جوان! این سنگ قیمتی که می بینی، گوهر شب چراغ است و این گوهر کمیاب، در شب تاریک چون چراغ می درخشد و نور می دهد. همان طور که دیدی، قدر زر را زرگر می شناسد و قدر گوهر را گوهری می داند. نانوا و قصاب، تفاوت بین سنگ و گوهر را تشخیص نمی دهند و همگان ارزش آن را نمی دانند. ارزش علم و عالم را انسان های عاقل و فرزانه می دانند و هر کسی نمی داند ارزش طلب علم و گوهر دانش چقدر است و فایده آن چیست. حال خود دانی خواهی پی تجارت برو و اگر خواهی به تحصیل علم بپرداز.
پسر جوان از این که می خواست از طلب علم دست بکشد، پشیمان شد و به آموزش علم ادامه داد تا به مقام استادی بزرگ رسید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان سلطان محمود غزنوی و داد مظلوم را ستاندن و سه درخواست او
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید.
پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم.
اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که : خدایا! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود.
سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام. بگو قصه چیست؟
آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد. سلطان گفت: اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت: هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت. پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس در دم سر به سجده نهاد. آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
عرض کرد: سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟
سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
محاسبه عمر مفید مردم در حمله اسکندر مقدونی به یکی از شهرهای ایران( قسمت اول)
مورخان می نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا ناحیه خراسان) حمله می کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می کند که دروازه آن شهر باز است و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند. باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می رسید عده ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می شدند و بقیه به خانه ها و دکان ها پناه می بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.
اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.
مرد با خونسردی جواب می دهد: من هم فلانی هستم.
اسکندر با خشم فریاد می زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی ترسی؟!
مرد جواب می دهد: من فقط از یکی می ترسم و او هم خداوند است.
اسکندر به ناچار از مرد می پرسد: حاکم و پادشاه شما کیست؟
مرد می گوید: ما حاکم نداریم.
مرد ادامه می دهد: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می کند.
اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می کنند در میانه راه با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.
مدتی بعد به قبرستان می رسند، اسکندر با تعجب نگاه می کند و می بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: مثلا پسر عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد.... یا مثلا پسر علی یک روز زندگی کرد و مرد... یا مثلا پسر یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد...
اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند. با خود فکر می کند این مردم حقیقی اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می رسد و می بیند پیر مردی موی سفید و لاغر اندام در چادری نشسته و عده ای به دور او جمع هستند.
اسکندر جلو می رود و می گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟
پیر مرد می گوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم!
اسکندر می گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می کنی؟
پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر می گوید: و اگر نکشم؟
پیرمرد می گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.
اسکندر سر در گم و متحیّر می گوید: ای پیرمرد من تو را نمی کشم، ولی شرط دارم.
پیرمرد می گوید: اگر می خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی پذیرم.
اسکندر ناچار و کلافه می گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می روم.
پیرمرد می گوید: بپرس!
اسکندر می پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟
پیرمرد می گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می آییم، به خود می گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می باشد!
اسکندر می پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!
پیرمرد جواب می دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد، به کنار بستر او می رویم و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات، پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال می کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
محاسبه عمر مفید مردم در حمله اسکندر مقدونی به یکی از شهرهای ایران( قسمت دوم و پایانی)
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا می گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم... مثلا پسر یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می کنیم: مثلا پسر علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد!
و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می کنیم: مثلا پسر یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید پسر یوسف یک ساعت بود!
بدین سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که بر سه بستر، علم، هنر و مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!
اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می کند و به لشکر خود دستور می دهد: هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود!
راستی فکر می کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!
---------------
پی نوشت:
اسکندر که در واقع اسکندر سوم یا اسکندر مقدونی است و در برخی موارد به اشتباه ذوالقرنین خوانده میشود، یک کشورگشای اهل مقدونیه بوده و در قرن ۴ پیش از میلاد میزیسته است. گروهی را عقیده بر این است که داستان حمله اسکندر مقدونی به ایران کلا دروغ و تحریف تاریخ بوده و چندین قرن بعد از حکومت اسکندر و از طرف کسان دیگری ساخته و پرداخته شده که اهدافی از این داستان سرایی داشته اند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales