eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بازی برنامه نویس و مهندس یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه نویس دوباره گفت: بازى سرگرم کننده اى است. من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من ۵ دلار به شما می دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه نویس بازى کند. برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد: فاصله زمین تا ماه چقدر است؟ مهندس بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: آن چیست که وقتى از تپه بالا می رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می آید ۴ پا؟ برنامه نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز به درد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: خوب، جواب سوالت چه بود؟ مهندس دوباره بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بوفالو ، بز خودخواه و شیر بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد. او به سوی غاری می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود. هوا تاریک شده بود بالاخره به غار رسید. در حالی که شیر به دنبال او به هر سو سرک می کشید. هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید، توفانی هولناک در راه بود. بوفالو وارد غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه شیر در امان بماند. در این هنگام بزی را دید که به سوی او حمله می کند. بوفالو به بز گفت آرام باش دوست من در نزدیکی غار، شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها او را متوجه حضور هر دویمان می سازی! شیر گرسنه است کمی صبور باش. اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد. بوفالو برای در امان ماندن به انتهای غار تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور می شد و دورخیز می نمود و دوباره شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت. آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر گرسنه او را در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و شکمش را با دندانهای تیزش پاره نمود. امنیت دیگران بخشی از امنیت و رفاه ماست بز نادان به خاطر رفاه خود، امنیت بوفالو را در نظر نگرفت و این گونه جان خویش را از دست داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
به دنیای سیاست خوش آمدی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟ گفت که می خواد رئیس جمهور بشه! دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟ جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک می کنه. بهش گفتم: لازم نیست منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، می تونی از فردا بیای خونه من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو هرس کنی، باغچه رو وجین کنی، حیاط و پارکینگ رو جارو کنی. اون وقت من به تو 50 دلار می دم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو می تونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه جدید خرج کنن. توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟! نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پادشاه و وزیرانش و سه کیسه میوه یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند: از هر وزیر خواست تا هریک کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و کیسه را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند. وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند! وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد. اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود. وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود! روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند! شما کیسه خود را چگونه پر می کنید؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داروی مسهل و مشکل در اتوبوس یکی از دوستام تعریف می کرد: با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکائویی رو هی می گرفت طرف من هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت یه دفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می کردم که همچین شیطنتی کردم. یه مقدار که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته! رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. یه ربع نگذشته بود باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم. سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا می کردن. اینبار خیلی خودمو نگه داشتم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام ما رو مسخره کردی. رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟ گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل می مالیم میدیم بچه میخوره! خلاصه تو مخمصه گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟ گفت بله و یکی داد. رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت! منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم. یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت. بعد منو صدا کرد جلو و گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم، کار همین شکلاته بود، شما درکم نمی کردین. خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد می گفت هی جوون! بیا بریم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان آلفرد نوبل آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر گ آور ترین سلاح بشری مرد! آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام ابداع کننده جایزه صلح نوبل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و ... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است! اینجا کلام علی(ع) معنا پیدا می کند که ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است . بدیهی است تفکری ارزشمند است که سرنوشت ساز باشد و انسان را به صلاح و رستگاری سوق دهد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔆 پاداش احسان عالم بزرگوار، جناب آقاى معين شيرازى فرمودند: كه آقا سيد حسين ورشوجى كه در بازار تهران ، ورشو فروشى دارد، وقتى سرمايه اش از دستش ‍ مى رود و مقدار زيادى بدهكار مى شود. روزى دخترى وارد مغازه اش مى شود و مى گويد: من يهوديه ام و پدر ندارم ، صد و بيست تومان دارم و مى خواهم شوهر كنم ، و شنيده ام تو شخص ‍ درست كارى هستى ، اين مبلغ را بگير و معادل آن اجناسى كه در ورقه نوشته شده است جهت جهيزيه ام بده . قبول كردم آن چه داشتم ، دادم بقيه را از مغازه هاى ديگر تدارك كردم و قيمت مجموع صد و پنجاه تومان شد. دختر گفت : جز آن چه دادم ندارم . گفتم : من هم نمى خواهم . دختر سر بالا كرد و به من دعا كرد و رفت . آن گاه اجناس را در گارى گذاشتم و چون كرايه را نداشت بدهد، از خودم دادم و به خانه اش رفت . روزى با خود گفتم كه به رفيقم حاج على آقا علاقه بند كه از ثروتمندان تهران است ، حالم را بگويم و مقدارى پول بگيرم . صبح زود به شميران رفتم و مقدارى سيب به عنوان هديه خريدم در امامزاده قاسم ، درب باغ او را زدم ، باغبان آمد، سيب را دادم و گفتم : به حاجى بگوئيد: حسين ورشوچى است . چون گرفت و رفت ، به خود آمدم ، و خود را ملامت كردم چرا رو به خانه مخلوقى آوردى و به اميد غير او حركت كردى ؟ فورا پشيمان شده فرار كردم و به صحرا رفتم و در خاك ها به سجده و گريه مشغول شدم و مرتبا توبه و از پروردگار خود طلب آمرزش مى نمودم . چون خواستم به شهر برگردم از راهى كه احتمال نمى رفت گماشتگان حاجى مرا ببينند برگشتم ، و چون مى دانستم دنبال من خواهد فرستاد تا نزديك ظهر به مغازه نرفتم ، وقتى كه مطمئن شدم كه ديگر كسى از گماشتگان حاجى را نمى بينم به مغازه آمدم ، شاگردان گفتند: تاكنون چند مرتبه گماشتگان حاجى على آقا آمدند و تو نبودى . بلافاصله نوكر او آمد و گفت : شما كه صبح آمديد، چرا برگشتيد؟ الحال حاجى منتظر شماست . گفتم : اشتباه شده است ، رفت . پسر حاجى آمد و گفت : پدرم منتظر شما است . گفتم : من با ايشان كارى ندارم ، بالاخره رفت . پس از ساعتى ديدم ، خود حاجى با عصا و حال مرض آمد و گفت : چرا صبح برگشتى ؟ حتما كارى داشتى ؟ بگو ببينم حاجت تو چيست ؟ من سخت منكر شدم و گفتم : اشتباه شده است ؟ خلاصه حاجى با قهر و غيظ برگشت . چند روز بعد هنگام ظهر در خانه بودم و انگور مى خوردم ، يكى از تجار كه با من رفاقت داشت وارد شد و گفت : جنسى دارم كه به كار تو مى خورد و مدتى است انبار منزل را اشغال كرده و آن خشت لعاب ورشو است . گفتم : نمى خواهم . ولى بالاخره به من فروخت و به همان مبلغى كه خريده بود از قرار خشتى 17 تومان نسيه . طرف عصر تمام آن ها كه از هزار متجاوز بود آورد، انبار مغازه ام پر شد، فردا يك خشت را براى نمونه به كارخانه ورشوسازى بردم ، گفتند: از كجا آوردى ؟ مدتى است كه اين جنس ناياب شده ، بالاخره خشتى پنجاه تومان خريدند و من تمام بدهى خود را پرداختم و سرمايه نو كردم و شكر خداى را به جا آوردم . بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نان معلق؛ نانوایی با نان های رایگان (قسمت اول) سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز عکس نقاشی دیجیتال با هوش مصنوعی از نانوایی سنتی قدیمی نان تافتون. در تصویر یک نانوای جوان در حالی که روپوش سفید پوشیده و در داخل مغازه نانوایی در مقابل تنور ایستاده، در حال باز کردن خمیر و گذاشتن آن برای پختن نان در تنور قدیمی است. در مقابل او چونه های خم داستان شماره ٨٩٨ : داستان نان معلق؛ نانوایی با نان های رایگان داستان نانوایی که با ایده نان معلق و همیاری مردم، توانست نیازمندان را رایگان و مجانی نان بدهد اسم من عمو احمد است. بیش از ۳۰ سال است که در یک محله کارگرنشین، یک نانوایی کوچک دارم. بوی نان تازه پخته شده، تمام زندگی من است. نسل های زیادی را دیده ام که جلوی نانوایی ام بزرگ شده اند. من فقط نان نمی فروشم؛ به چهره مشتریانم هم نگاه می کنم! قبلاً متوجه پیرمردی می شدم، لباس هایش بسیار مرتب اما قدیمی بود و هر روز ساعت ۲ بعد از ظهر می آمد. او دور از جمعیت می ایستاد، به نان های روی ویترین نگاه می کرد، جیبش را می مالید انگار که سکه می شمرد و سپس بدون خرید چیزی، آنجا را ترک می کرد. چهره اش داستانی از غرور در مبارزه با گرسنگی را روایت می کرد! یک روز، تصمیم گرفتم نقشه ای بکشم. وقتی رسید منتظرش ماندم و در همان نقطه ایستادم. با صدای بلند و شاد او را صدا زدم: هی، آقا! هی، پیرمرد! بله، شما! تبریک می گویم! مرد تعجب کرد و به اطراف نگاه کرد: من؟ به او گفتم: بله، شما امروز صدمین مشتری ما هستید! و این یعنی دو بسته نان به عنوان هدیه و یک بسته کلوچه خرما دریافت می کنید. صورتش سرخ شد و با صدای آهسته گفت: اما من چیزی نخریدم... سریع جواب دادم: اینها قوانین مسابقه هستند... آقا! جایزه به صدمین مشتری می رسد، چه چیزی بخرند چه نخرند... لطفا بگیرید... تا مجبور نباشید در صف منتظر بمانید. او در حالی که می لرزید، کیسه را گرفت و در حالی که لبخند می زد، چشمانش پر از اشک بود. از آن روز به بعد، شروع به برگزاری مسابقه های ساختگی زیادی کردم. یک بار برای جشن سالگرد افتتاح مغازه بود و بار دیگر چون خمیر اضافی داشتیم. کم کم متوجه زنان بیوه، دانشجویانی که دور از خانه، درس می خواندند، کارگران روزمزد و ... شدم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نان معلق؛ نانوایی با نان های رایگان( قسمت دوم و پایانی) سپس غافلگیری از راه رسید. یک مشتری دائمی، یک استاد دانشگاه، مرا در حال دادن جایزه ساختگی به یک دانشجو دید. بعد از اینکه دانشجو رفت، به من نزدیک شد و مقداری پول روی میز گذاشت. با لبخند به من گفت: عمو احمد! می خواهم در این صدمین مسابقه مشتری، من هم شرکت کنم! این پول را پیش خودت نگه دار و هر وقت کسی نیازمند آمد و نتوانست پول را بپردازد، او را برنده بدان! و اینگونه بود که ایده نان معلق شروع شد. یک تخته سیاه کوچک داخل نانوایی درست کردم و روی آن نوشتم: امروز ۵۰ نان پیش خرید [بدون پرداخت وجه] موجود است. هر کسی که به آنها نیاز دارد، بدون تردید آنها را درخواست کند. این ابتکار عمل گسترش یافت. مردم شروع به ورود به مسابقه کردند، ۱۰ نان می خریدند و ۵ نان اضافی می گذاشتند و می گفتند: این را روی تخته سیاه بگذارید. بچه ها می آمدند و پول خردشان را می گذاشتند! حتی کارگران هم شروع به دادن بخشی از دستمزد روزانه خود به تخته سیاه می کردند. نانوایی چیزی بیش از مکانی شد که آرد و نان می فروخت. به یک بانک کرامت تبدیل شد. پیرمرد (بعداً فهمیدم که معلم بازنشسته زبان عربی است!) با سربلندی شروع به گرفتن سهمش از تخته سیاه کرد، چون می دانست که این کار خِیر، از طرف من نیست، بلکه هدیه ای از طرف تمام جامعه ای است که با او احساس ارتباط می کردند. یک ماه قبل از مرگش، پیش من آمد و یک کتاب بسیار قدیمی و کمیاب برایم آورد. او به من گفت: من پولی ندارم که زحماتت را جبران کنم، اما این کتاب، گرانبهاترین چیزی است که دارم. آن را پیش خودت نگه دار. کتاب را باز کردم و تقدیم نامه ای با دستخط لرزانش پیدا کردم: «به عمو احمد... که عشق را قبل از نان می پزد. از تو ممنونم که هرگز نگذاشتی گرسنه به رختخواب بروم و هرگز نگذاشتی شکسته به رختخواب بروم.» این پایان حرف هایش بود. من بزرگ شدم [پیر شدم] و حالا فرزندانم نانوایی را اداره می کنند. نصیحت من به آنها واضح بود: درِ این نانوایی هرگز به روی یک گرسنه، بسته نمی شود... و این تخته سیاه از گاوصندوق مهم تر است. چون کشف کردیم که ما فقط به مردم نان نمی دهیم. ما به آنها این حس را می دهیم که دنیا هنوز جای خوبی است. درس مهربانی مُسری است... درست مثل هر بیماری واگیردار دیگری، اما شیرین. شما شروع می کنید... و ناگهان ارتشی از افراد مهربان را می بینید که پشت سر شما ایستاده اند. لازم نیست ثروتمند باشید تا به کسی کمک کنید... کافی است انسان باشید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قهوه مبادا با یکی از دوستانم وارد قهوه خانه ای کوچک شدیم و سفارش دادیم. به سمت میزمان می رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه خانه شدند و سفارش دادند: پنج تا قهوه لطفا، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا! سفارش شان را حساب کردند و دو تا قهوه شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه های مبادا چی بود؟ دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی حقیقت رو می فهمی. آدم های دیگری وارد کافه شدند، دو تا دختر آمدند نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهار تا قهوه مبادا. همانطور که به ماجرای قهوه های مبادا فکر می کردم و از هوای آفتابی و منظره زیبای میدان روبروی کافه لذت می بردم، مردی با لباس های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت، با مهربانی از قهوه چی پرسید: قهوه ی مبادا دارید؟ خیلی ساده است! مردم به جای کسانی که نمی توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می خرند. قهوه مبادا (ایتالیایی: Caffè_sospeso) و نیز قهوه پیش پرداخت و یا قهوه تاخیری (انگلیسی: Suspended coffee) به معنای نوشیدنی و معمولاً قهوه ای است که هزینه آن قبلاً پرداخت شده باشد. این کار نوعی کار خیریه به حساب می آید و نخستین بار در شهر ناپل در کشور ایتالیا مشاهده شده است. در این فعالیت، افراد هنگام درخواست نوشیدنی، تعدادی قهوه مبادا (Pending) هم سفارش می دهند و به این ترتیب هزینه قهوه را پرداخت می کنند اما آن را دریافت نمی کنند. در مقابل افراد فقیر با مراجعه به قهوه خانه، تقاضای قهوه مبادا می کنند و چون قبلاً هزینه آن پرداخت شده است، یک فنجان قهوه رایگان دریافت می کنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مدیریت بحران و سه پاکت نامه از طرف مدیرعامل قبلی آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن. چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا این که میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاد. در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود: همه تقصیرها را به گردن مدیرعامل قبلی بیانداز. آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد. یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. آقای اسمیت، با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: تغییر ساختار بده. اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود: سه پاکت نامه آماده کن! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales