eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قهوه مبادا با یکی از دوستانم وارد قهوه خانه ای کوچک شدیم و سفارش دادیم. به سمت میزمان می رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه خانه شدند و سفارش دادند: پنج تا قهوه لطفا، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا! سفارش شان را حساب کردند و دو تا قهوه شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه های مبادا چی بود؟ دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی حقیقت رو می فهمی. آدم های دیگری وارد کافه شدند، دو تا دختر آمدند نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهار تا قهوه مبادا. همانطور که به ماجرای قهوه های مبادا فکر می کردم و از هوای آفتابی و منظره زیبای میدان روبروی کافه لذت می بردم، مردی با لباس های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت، با مهربانی از قهوه چی پرسید: قهوه ی مبادا دارید؟ خیلی ساده است! مردم به جای کسانی که نمی توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می خرند. قهوه مبادا (ایتالیایی: Caffè_sospeso) و نیز قهوه پیش پرداخت و یا قهوه تاخیری (انگلیسی: Suspended coffee) به معنای نوشیدنی و معمولاً قهوه ای است که هزینه آن قبلاً پرداخت شده باشد. این کار نوعی کار خیریه به حساب می آید و نخستین بار در شهر ناپل در کشور ایتالیا مشاهده شده است. در این فعالیت، افراد هنگام درخواست نوشیدنی، تعدادی قهوه مبادا (Pending) هم سفارش می دهند و به این ترتیب هزینه قهوه را پرداخت می کنند اما آن را دریافت نمی کنند. در مقابل افراد فقیر با مراجعه به قهوه خانه، تقاضای قهوه مبادا می کنند و چون قبلاً هزینه آن پرداخت شده است، یک فنجان قهوه رایگان دریافت می کنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مدیریت بحران و سه پاکت نامه از طرف مدیرعامل قبلی آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن. چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا این که میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاد. در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود: همه تقصیرها را به گردن مدیرعامل قبلی بیانداز. آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد. یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. آقای اسمیت، با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: تغییر ساختار بده. اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود: سه پاکت نامه آماده کن! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عتیقه فروش و گربه مرد روستایی عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورد. با خود فکر کرد که اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان قربانی قبیله بت پرست و انگشت زخمی پادشاه سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد. در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست! آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد. پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود! ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ماست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان توبه فضیل و مسلمان شدن مرد یهودی فُضِیل بن عَیّاض سارقی بود که دزدی را کنار گذاشت و از جمله زاهدان مسلمان گشت او از رجال صوفیه است. گویند در ایام جوانی راهزنی می کرد و در همان اوقات، نسبت به یکی از زنان علاقمند شده بود. وی شبی از شب ها برای آن که به وصال آن زن برسد، از دیواری بالا رفت تا به منزل او برود، ناگاه آواز گوینده ای را شنید که این آیه را تلاوت می نمود: أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ (آیا برای اهل ایمان، وقت آن نرسیده که دل هایشان برای یاد خدا، نرم و فروتن شود؟ [آیه 16 سوره حدید] همین که فضیل این آیه را شنید، با خود گفت: وقت آن شده که دل آهنین من، چون موم، از آتش توبه نرم گردد. البته عطار داستان دیگری از توبه او نقل می کند: یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند. مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری می کرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم. چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بن عیاض بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان(!)، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت برو در آن کُنج خیمه بِنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان. آنگاه رسید که کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده. همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند. آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند! مرد چون چنان بدید با خود گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همان جا که نهاده ای برگیر و برو. مرد به خیمه دررفت و بدره زر برداشت و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز می دهی؟ فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق، گمان من راست گرداند گویند فضیل در همان شب، سر به بیابان نهاد و بعد از طی مسافتی، به کاروان سرایی رسید که جماعتی از کاروانیان در آنجا پیاده شده و به استراحت می پرداختند. نیمه شب، کاروانیان برخاستند و گفتند: برخیزند تا روانه شویم. یکی از آنها گفت: توقف کنید تا روز شود؛ زیرا که فضیل در راه است. فضیل از شنیدن این حرف، ناراحت شد و به آنها گفت: جوانمردان! فضیل، اکنون در مقابل شماست، از ناحیه او، خاطر جمع باشید و حرکت کنید. * رسم فضیل این بود که هر مالی را که می دزدید، نام صاحبانش را در طوماری ثبت می نمود، بنابراین صاحبان اموال را طلبید و به هر نحو بود، رضایت آنان را به دست آورد. اما یک یهودی که فضیل از او مال زیادی دزدیده بود باقی ماند. آن یهودی در شام زندگی می کرد، بنابراین فضیل به شام رفت و یهودی را پیدا کرد و جریان توبه خود را به او گفت و از او حلالیت طلبید. یهودی به فضیل گفت: من سوگند خورده ام تا مال خود را نستانم، رضایت ندهم، و اکنون که مالی در دست نداری، باید به خانه من بیایی و از پولی که من در زیر بساط دارم برداشته و به من بدهی، تا سوگند خود را نشکسته باشم و تو هم به مراد خود که رضایتمندی من است برسی. مرد یهودی فضیل را به خانه خود برد، آنگاه فضیل دست به زیر تشک وی برد و مرتب زر برداشته و به یهودی داد؛ تا هنگامی که ذمه خود را بَری نمود. مرد یهودی پس از مشاهده این جریان مسلمان شد و گفت: آیا می دانی که چرا مسلمان شدم! فضیل گفت: خیر! مرد یهودی گفت: در کتاب آسمانی تورات خوانده بودم هر کس از امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، به راستی توبه کند، خاک برای او به خواست خداوند عالم، مبدل به طلا گردد. چون در زیر بساط من به غیر از خاک چیزی نبود، می خواستم تو را امتحان کنم و از این راه، حقانیت اسلام را هم بشناسم؛ به همین دلیل چون چنین دیدم، مسلمان شدم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چیزهایی که وقتی از دستش دادی: داستان نون سنگک پدر و چهار تا کتلت (قسمت اول) ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف اش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند، پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم. می گفت نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت. دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود! صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمی ریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر این جوری نبود، در می زدند ومی اومدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم(!) به نظر می رسید. اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نون ها رو برات ببرم؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چیزهایی که وقتی از دستش دادی: داستان نون سنگک پدر و چهار تا کتلت (قسمت دوم و پایانی) تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند. این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه برمی دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: من آدم زمختی هستم. زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها. حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ! لعنتی! چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...؟! میوه داشتیم یا نه ؟! همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
📚داستان توبه کنندگان : کفن دزد   ✍در بحارالأنوار باب الخوف الرجاء مرحوم علامه مجلسى رضوان اللّه تعالى عليه دارد: در بنى اسرائيل مردى بود كه كفن دزدى مى كرد، همسايه اى داشت كه او را مي شناخت يك روز مريض شد و ترسيد بميرد و كفن او را بدزدد براى همين خاطر كفن دزد را طلبيد و باو گفت : من چطور همسايه اى براى تو بودم ؟ كفن دزد گفت : خوب همسايه اى بودى . گفت : از تو يك درخواست دارم ؟! گفت : بفرمائيد من در خدمت شما هستم 🔺هركارى دارى انجام ميدهم . مرد همسايه رفت و دو كفن آورد و گفت : هر كدام را دوست دارى و بهتر است براى خودت بردار. تا مرا در كفن ديگر بپوشانند و چون مرا دفن كردند قبر مرا نشكاف و مرا برهنه نكن . كفن دزد نپذيرفت و گفت اين حرفها چيست من خدمت گذار شما هستم . ولى مرد همسايه با اصرار كفن بهتر را به او داد و رفت . مرد همسايه از دنيا رفت و دفنش كردند. كفن دزد گفت مرده كه شعورى ندارد كه بفهمد من خُلف وعده با او كرده ام ، 🔺ميروم و كفن او را ميدزدم . پس قبرش را شكافت و چون خواست او را برهنه كند، صيحه شديدى شنيد كه ميگويد: نكن . از ترس او را برهنه نكرد و قبرش را پوشانيد. و تا هنگام مردن پشيمان و ناراحت بود، يك روز كه در حال احتضار بود و فرزندانش دور بسترش جمع شده بودند گفت : اى فرزندان من ، من چطور پدرى براى شما بودم ؟ گفتن : خوب پدرى بودى گفت : پس يك در خواستى از شما دارم و آن هم اينست كه هر وقت از دار دنيا رفتم بدنم 🔺را آتش بزنيد و خاكسترم را بباد دهيد نصفى را در دريا و نصفى را در صحرا بريزيد، زيرا من گناهى كرده ام كه شايد خدا به خاطر اين كار از سر تقصير من در گذرد در حالى كه من توبه كرده ام اما نمى‌دانم مورد قبول قرار گرفته يا نه ، بچه هايش اول قبول نمى كردند ولى با اصرار موافقت كردند. كفن دزد مُرد و بچه هايش به ناچارى جسدش را آتش زدند و طبق وصيتش عمل نمودند، خداوند متعال خاكسترهاى متفرقه بدن او را جمع نمود و زنده اش كرد و فرمود: چه چيز سبب اين شد كه تو چنين وصيتى كردى ؟ 🔺گفت : بعزت و جلالت قسم ترس از عذابت مرا بر اين وصيت وادار نمود. خداوند متعال خطاب فرمود : منهم بخاطر اينكار ترا بخشيدم و ترس تو را به امن مبدل كردم و طلب كارانت را راضى خواهم كرد. از اين داستان فهميده مى شود كه هرگاه گنهكارى از گناهش پشيمان شود و از عذاب الهى بترسد خداوند هم او را خواهد آمرزيد و خصمائش را از او راضى خواهد فرمود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان معجزه گر شاهین و بریدن شاخه پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند. درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد. * گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه های زیر پایمان را ببریم (البته شاخه های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!) چقدر به شاخه های زیر پایتان وابسته هستید؟ آیا توانایی ها و استعدادهایتان را می شناسید؟ آیا ریسک می کنید؟ آیا کارمندان خود را می شناسید؟ آیا تلاش می کنید استعدادهای آنان شکوفا شود؟ یا به خاطر ترس از پریدن و پرواز، آنان را به شاخه هایی از سازمان وابسته می کنید؟ آیا بهتر نیست کارکنانتان توانمند و چالاک باشند در عین حال جَلد سازمان؟ آیا نقاط قوت و استعدادهای سازمان خود را می دانید؟ آیا به استقبال تهدیدها می روید یا همواره به شکلی محافظه کارانه به حفظ وضع موجود می اندیشید؟ در رویارویی با تهدیدها و مشکلات است که سازمان می تواند استعدادها و توانایی های خود را بروز داده و توسعه دهد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت لبخند پیرمرد و سراشیب تند کوچه پیرمردی با لبخند باز کنار دیوار کوچه نشسته بود. انگار من نیامده به من لبخند زده بود! کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند. با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟! باز تند از کوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود. * کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابا بزرگ چرا می خندی؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آتش و تلاش گنجشک برای خاموش کردن آن گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales