eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چیزهایی که وقتی از دستش دادی: داستان نون سنگک پدر و چهار تا کتلت (قسمت اول) ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف اش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند، پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم. می گفت نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت. دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود! صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمی ریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر این جوری نبود، در می زدند ومی اومدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم(!) به نظر می رسید. اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نون ها رو برات ببرم؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چیزهایی که وقتی از دستش دادی: داستان نون سنگک پدر و چهار تا کتلت (قسمت دوم و پایانی) تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند. این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه برمی دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: من آدم زمختی هستم. زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها. حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ! لعنتی! چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...؟! میوه داشتیم یا نه ؟! همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
📚داستان توبه کنندگان : کفن دزد   ✍در بحارالأنوار باب الخوف الرجاء مرحوم علامه مجلسى رضوان اللّه تعالى عليه دارد: در بنى اسرائيل مردى بود كه كفن دزدى مى كرد، همسايه اى داشت كه او را مي شناخت يك روز مريض شد و ترسيد بميرد و كفن او را بدزدد براى همين خاطر كفن دزد را طلبيد و باو گفت : من چطور همسايه اى براى تو بودم ؟ كفن دزد گفت : خوب همسايه اى بودى . گفت : از تو يك درخواست دارم ؟! گفت : بفرمائيد من در خدمت شما هستم 🔺هركارى دارى انجام ميدهم . مرد همسايه رفت و دو كفن آورد و گفت : هر كدام را دوست دارى و بهتر است براى خودت بردار. تا مرا در كفن ديگر بپوشانند و چون مرا دفن كردند قبر مرا نشكاف و مرا برهنه نكن . كفن دزد نپذيرفت و گفت اين حرفها چيست من خدمت گذار شما هستم . ولى مرد همسايه با اصرار كفن بهتر را به او داد و رفت . مرد همسايه از دنيا رفت و دفنش كردند. كفن دزد گفت مرده كه شعورى ندارد كه بفهمد من خُلف وعده با او كرده ام ، 🔺ميروم و كفن او را ميدزدم . پس قبرش را شكافت و چون خواست او را برهنه كند، صيحه شديدى شنيد كه ميگويد: نكن . از ترس او را برهنه نكرد و قبرش را پوشانيد. و تا هنگام مردن پشيمان و ناراحت بود، يك روز كه در حال احتضار بود و فرزندانش دور بسترش جمع شده بودند گفت : اى فرزندان من ، من چطور پدرى براى شما بودم ؟ گفتن : خوب پدرى بودى گفت : پس يك در خواستى از شما دارم و آن هم اينست كه هر وقت از دار دنيا رفتم بدنم 🔺را آتش بزنيد و خاكسترم را بباد دهيد نصفى را در دريا و نصفى را در صحرا بريزيد، زيرا من گناهى كرده ام كه شايد خدا به خاطر اين كار از سر تقصير من در گذرد در حالى كه من توبه كرده ام اما نمى‌دانم مورد قبول قرار گرفته يا نه ، بچه هايش اول قبول نمى كردند ولى با اصرار موافقت كردند. كفن دزد مُرد و بچه هايش به ناچارى جسدش را آتش زدند و طبق وصيتش عمل نمودند، خداوند متعال خاكسترهاى متفرقه بدن او را جمع نمود و زنده اش كرد و فرمود: چه چيز سبب اين شد كه تو چنين وصيتى كردى ؟ 🔺گفت : بعزت و جلالت قسم ترس از عذابت مرا بر اين وصيت وادار نمود. خداوند متعال خطاب فرمود : منهم بخاطر اينكار ترا بخشيدم و ترس تو را به امن مبدل كردم و طلب كارانت را راضى خواهم كرد. از اين داستان فهميده مى شود كه هرگاه گنهكارى از گناهش پشيمان شود و از عذاب الهى بترسد خداوند هم او را خواهد آمرزيد و خصمائش را از او راضى خواهد فرمود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان معجزه گر شاهین و بریدن شاخه پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند. درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد. * گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه های زیر پایمان را ببریم (البته شاخه های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!) چقدر به شاخه های زیر پایتان وابسته هستید؟ آیا توانایی ها و استعدادهایتان را می شناسید؟ آیا ریسک می کنید؟ آیا کارمندان خود را می شناسید؟ آیا تلاش می کنید استعدادهای آنان شکوفا شود؟ یا به خاطر ترس از پریدن و پرواز، آنان را به شاخه هایی از سازمان وابسته می کنید؟ آیا بهتر نیست کارکنانتان توانمند و چالاک باشند در عین حال جَلد سازمان؟ آیا نقاط قوت و استعدادهای سازمان خود را می دانید؟ آیا به استقبال تهدیدها می روید یا همواره به شکلی محافظه کارانه به حفظ وضع موجود می اندیشید؟ در رویارویی با تهدیدها و مشکلات است که سازمان می تواند استعدادها و توانایی های خود را بروز داده و توسعه دهد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت لبخند پیرمرد و سراشیب تند کوچه پیرمردی با لبخند باز کنار دیوار کوچه نشسته بود. انگار من نیامده به من لبخند زده بود! کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند. با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟! باز تند از کوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود. * کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابا بزرگ چرا می خندی؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آتش و تلاش گنجشک برای خاموش کردن آن گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
❌رقابت نزدیک پرسپولیس-الهلال بین سلاطین اینستاگرام 🔴بررسی محبوبیت باشگاه‌های دنیا در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد دو باشگاه پرسپولیس و استقلال به لطف هواداران میلیونی‌شان در میان بزرگترینهای دنیا ایستاده‌اند. 🔴باشگاه باید یک پویش جدید در فضای مجازی راه بیاندازد تا هواداران پرسپولیس با فالو کردن بیشتر ، الهلال را بگیرند 🔴فراموش نکنید این رقابت منصفانه نیست چون اینستاکرام در ایران مسدود است. کانال هواداران 🔥👇 @True_Persepolis_fan
این شاتو داشته باشید بعدا لازم میشه کانال هواداران 🔥👇 @True_Persepolis_fan
🔹 31 بازی، 2 گل، 17 پاس گل به عنوان دفاع راست کانال هواداران 🔥👇 @True_Persepolis_fan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی آموزنده از انعکاس اعمال انسان - نان و مرد گوژپشت زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گو‍ژپشت از آنجا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمی گردد. این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژپشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری. وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز می گردند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی هزار تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشکالی ندارد؟ بچه ها گفتند: صد تومان؟ اگر فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم، کورخواندی. ما نیستیم. و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales