eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روش اخذ مالیات منصور دوانیقی برای ساختن حصار دور شهر طرح هدفمندی اقتصادی منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی! داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه. اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده. بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد. اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد. مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به عوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند. وقتی مامور ثبت میومد، اعضای خانواده رو زیاد می گفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش چهار نفر بودند تعداد رو هشت نفر می گفت و هشت سکه نقره می گرفت و مامور ثبت بعد از دادن هشت سکه نقره، یه پلاک رو سر در خونه نصب می کرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک می کردند. خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن. اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که: به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر می بایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید. بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداخت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خطرناک بودن طبقه دوم اتوبوس سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی به خاطر کارهای اضافه، دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. بسیار خسته بود و مجبور بود بیست دقیقه برای اتوبوس بعدی منتظر بماند. یک اتوبوس دو طبقه آمد. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه، می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم. او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتماً پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود. او روز بعد هم دیر به خانه برگشت و مجددا سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم از پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد و نشست. شب های بعدی هم که سم دیر به ایستگاه می رسید همین اتفاق تکرار می شد. یک شب پسری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت. هیچ وقت بدون دلیل و سؤال کردن، چیزی را قبول نکنید. چه بسیارند کارهایی که با دانستن علت آن، از انجام دادن یا ندادن آنها پشیمان می شوید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تعبیر خواب پادشاه: افتادن همه دندان هایش در خواب پادشاهی خواب دید که همه دندان های او افتاده است. خوابگزار را فراخواند و تعبیر خواب را جویا شد. خوابگزار گفت: پادشاه به سلامت باد، همه نزدیکان شما پیش از شما می میرند به گونه ای بعد از شما کسی نمی ماند. پادشاه ناراحت شد و گفت: وقتی همه نزدیکان من بمیرند من با که باشم؟ این چه تعبیری است که می گویی؟ و دستور داد او را صد ضربه شلاق بزنند. سپس پادشاه دستور داد خواب گزار دیگری را نزد او بیاورند. خوابگزار دوم گفت: تعبیر خوابی که پادشاه دیده اند این است که عمر پادشاه درازتر از عمر همه نزدیکان خواهد بود. پادشاه گفت: تعبیر همان است اما این بیان با آن بیان خیلی فرق می کند. و دستور داد صد سکه به او بدهند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فرانسیس گالتون و تخمین وزن گاو نر و نظریه خرد جمعی(قسمت اول) در یک روز پاییزی در سال ١٩٠٦ دانشمند انگلیسی، فرانسیس گالتون، خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته رفته در خود احساس می کرد، اما هنوز از ذهنی خلاق و کنجکاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غیره برای ارزش یابی و قیمت گذاری به آنجا می آوردند. حضور دانشمندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه مند بود. یکی اندازه گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسرخاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه هستند. آن روز او در حالی که در میان غرفه های نمایشگاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ٦ پنس می پرداخت و ورقه ای مهر شده را تحویل می گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می نوشت. نزدیک ترین تخمین به واقعیت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می گرفت. ٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک ترین نظر را به واقعیت می داد تا کشاورز و مردم عامی بی تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله ای که بعدا در مجله علمی طبیعت منتشر کرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب دوانی، بدون کم ترین دانشی در موردِ اسب ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده هایی از دوستان، روزنامه ها و این طرف و آن طرف بر روی اسبها شرط می بستند. اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میانگینِ نظر افراد چیست. او می خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریاتشان با هم جمع شده و معدل گرفته می شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسئولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد. مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه میانگینِ نظرات زد. او می خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فرانسیس گالتون و تخمین وزن گاو نر و نظریه خرد جمعی (قسمت دوم و پایانی) بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می دادند. میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود! گالتون اشتباه می کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می دهد که قضاوتهای جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش تری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می توانست گفته باشد. در خصوص قضاوت خرد جمعی ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد، اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح، از آن رو که صحیح اند، هم جهتند و بر روی یکدیگر انباشته می شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیرهمسو عمل می کنند. لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می شود که پس از جمع نظرات آن چه که می ماند اطلاعات صحیح است. اقتباس از کتاب تحقیقی خرد جمعی نوشته جیمز سورویس کی [سوروویتزکی (James Surowiecki)] ایده و نظریه خرد جمعی چیست؟ (The Wisdom of Crowds) خرد جمعی یا هوش جمعی، برآیند نظرات گروهی از افراد به جای یک فرد متخصص است. براساس نظریه خرد جمعی، پاسخ تجمیعی گروهی بزرگ به یک تخمین کمی، اطلاعات کلی در مورد جهان و استدلال فضایی به طور کلی به خوبی بیانگر پاسخ تک تک اعضای آن گروه است. البته نظریه خرد جمعی نمی گوید که بهترین پاسخ است و صرفا برآیند نظرات جامعه را بیان می کند. این ایده و نظریه توسط جیمز سوروویتزکی (James Surowiecki) در سال ۲۰۰۴ و در کتاب خرد جمعی (The Wisdom of Crowds) مطرح شد. او به بررسی این موضوع پرداخت که چگونه گروه های بزرگ، تصمیم های برتری در فرهنگ عام، روانشناسی، بیولوژی، اقتصاد رفتاری و سایر زمینه ها داشته اند. البته جمع و خرد جمعی همیشه باهوش و هوشمند نیست. در حتی در برخی مواقع دقیقاً برعکس واقعیت خواهد بود. برای مثال در سرمایه گذاری سهام و بورس و بورس بازی، به دلیل ایجاد هیجان و وجود بازارهای ملتهب؛ معمولا نظریه خرد جمعی نادرست و دقیقا برعکس واقعیت عمل می کند. البته همچنان نظر جمع، برآیند خرد جمعی است ولی نادرست و غیرواقعی است! در این داستان که در بالا ذکر گردید، نظر جمع بسیار نزدیک به واقعیت بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
درسی از راهب هندی: نمک و آب روزی شاگرد یک راهب (مانک) پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی. استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟ شاگرد پاسخ داد: خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد. پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود. پیر هندو گفت: رنجها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیع تر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را به راحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و استخوان لگن باسنش از جا در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به لگن بزند. هر چه به دختر می گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می گوید: به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم. پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می کند و به حکیم می گوید: شرط شما چیست؟ حکیم می گوید: برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟ پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می خرد و گاو را به خانه حکیم می برد. حکیم به پدر دختر می گوید: دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند. از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد. حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند. حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند. گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود، حکیم به شاگردانش دستور می دهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب می ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می کشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند گاو با عطش بسیار آب می نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود. جمعیت فریاد شادی سر می دهند. دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود. حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود. نام آن حکیم ابوعلی سینا بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان کلوخ زدن بهلول و سه اشتباه استاد دانشمند روزى بهلول از مجلس درس یکی از دانشمندان و عالم دین عصر خود گذر مى کرد. او را مشغول تدریس دید و شنید که او مى گفت: حضرت صادق علیه السلام مطالبى می گوید که من آنها را نمى پسندم. اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتی که شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است به واسطه آتش عذاب شود. دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزی که هستى و وجود دارد، چگونه ممکن است دیده نشود. سوم آنکه فاعل و به جا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتی که اعمال بندگان به موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان. بهلول همین که این کلمات را شنید کلوخى برداشت و به سوى آن دانشمند پرت کرده و گریخت. اتفاقا کلوخ بر پیشانى او برخو.رد کرد و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود. شاگردانش از پی بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه وقت (هارون) بردند. بهلول پرسید: از طرف من به شما چه ستمى شده است؟ او گفت: کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است. بهلول پرسید: آیا می توانى آن درد را نشان بدهى؟ جواب داد: مگر درد را مى توان نشان داد؟ بهلول گفت: اگر به حقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده اى و عقیده ندارى که هیچ چیز به هم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد؟ آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا به عقیده تو من تو را نیازرده ام! از اینها گذشته مگر تو در مسجد نمی گفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیرى نیست. آن دانشمند فهمید که بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش کرد. در این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان سگ نگهبان باغ که مخفیانه از صاحبش مواظبت می کرد سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود. در آن نزدیکی چهار دیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که به بیرون رانده شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب! من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان ضرب المثل آدم هفت خط ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکار از اصطلاح آدم هفت خط استفاده کنیم! اما چرا؟ روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح هفت خط وجود دارد. این روایت بر می گردد به آئین شرابخواری قبل از اسلام و در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. بعد از ورود اسلام به ایران و پذیرفتن دین مبین اسلام توسط ایرانیان، حرام بودن نوشیدن شراب در دین اسلام، موجب از بین رفتن این آیین در ایران شد، ولی ضرب المثل آن روزگار همچنان سینه به سینه نقل می شود. سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز تصویر نقاشی از کوروش کبیر پادشاه هخامنشی و درباریان و منشور آزادی داستان شماره ٢۶۵ : داستان ضرب المثل آدم هفت خط داستانی از پیدایش ضرب المثل آدم هفت خط و بررسی ریشه آن از دوره قبل از اسلام در ایران ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکار از اصطلاح آدم هفت خط استفاده کنیم! اما چرا؟ روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح هفت خط وجود دارد. این روایت بر می گردد به آئین شرابخواری قبل از اسلام و در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. بعد از ورود اسلام به ایران و پذیرفتن دین مبین اسلام توسط ایرانیان، حرام بودن نوشیدن شراب در دین اسلام، موجب از بین رفتن این آیین در ایران شد، ولی ضرب المثل آن روزگار همچنان سینه به سینه نقل می شود. thin-seperator.png یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما وقتی احساس می کنید که افسرده هستید از جایتان بلند شوید و کاری صورت دهید. thin-seperator.png در آن زمان پیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آن را یک جرعه سربکشد. اما برای اینکه کسی بیش از اندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند و از سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه یا همان شاخ مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانائی او در باده گساری، خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است. به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از سه تا شش خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که تا هفت خط را شراب می نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه در آنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود. این قبیل افراد را هفت خط می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند. این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند، هفت خط اطلاق گردیده است. البته ذکر این نکته خالی از لطف نیست که هم اکنون این اصطلاح و مثل، بار معنایی منفی دارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales