داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را.
کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی!
جنگجوی دومی پا پیش می گذارد.
کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده.
جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم.
پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند.
پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت اول
گویند مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می آورد و خرج می کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد.
چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید.
چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی دانست، پریشان گشته، عیالش بی برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش[1] بی طاقت گشتند، گفتند: ای مرد! الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی.
پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد.
شیخ گفت: تو به خدا بازگشت کرده ای. اگر تو دیگر عزم این کار می کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین.
مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: غم مخورید که امشب بر سر کار خود می روم.
فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران[2] رفت و حال باز گفت.
دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافله عظیمی از هند می آید و مال بسیار همراه دارد.
عیاران گفتند: قدم این مرد مبارک است.
آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ در گرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافله باشی را با چند تن دیگر از تجار، دست بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دست بسته پیش سردار و مهتر[3] عیّاران آوردند.
مهتر آن جوان را طلبید (که شیخ او را نصیحت کرده بود) و گفت: ای جوان پدرت سردار ما بود و می گفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم می رساند.
جوان گفت: من توبه کرده ام که بی مروتی و بی رحمی نکنم.
سردار گفت: اگر که از این مال حصّه[4] می خواهی این است که با تو گفتم.
لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پاره ای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده و آن ده کس را به کناری بردند.
آن عیار همراه او، یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عیّار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: یکی را هم تو گردن بزن.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت دوم
بازرگانی را پیش آورد و تیغ برکشید که بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پیش دستی کرده، تیغی بر کمر آن عیار همراه زد و او را به دو نیمه کرد و جوان تائب دست آن نه کس را که عمر ایشان باقی بود گشوده از برای رضای خدا آزاد کرد و گفت: پیر من فرموده، راه بزن راه خدا هم ببین. اگر با این راهزنان بر کار می باشم؛ اما از جمله ایشان نیستم. من شما را از برای رضای خدا آزاد کردم و اجر آن را از خدا می خواهم.
آن مرد بازرگان گفت: از برای رضای خدا نیکی کرده ای و نُه کس را خلاص کردی ما حق مروت تو را هرگز فراموش نکنیم و بدان که مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالی مال و نعمت بسیار داده، الحال بدان که در این کاروان خر سیاه مصری مال من هست که خیلی جَلد و تُند می باشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد، هزار دینار زر سرخ و جواهر قیمتی که چند برابر با تمام مال این قافله ارزش دارد در خریطه[5] سفیدی است که در میان پالان آن خر تعبیه شده، اگر تو را از آن مال حرام ندهند، سعی کن تا آن خر را به چنگ آوری که مدت ها تو و فرزندان تو را بس باشد.
پس ایشان راه بی راهه گرفته و به در رفتند.
آن جوان با تیغ برهنه پیش مهتر دزدان آمده و شمشیر را به زمین زد و اظهار ندامت کرد! امیر عیاران گفت: سهل باشد حالا تو را از این مال ها نصیب خواهیم داد.
تا مال را قسمت کردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را دید که در صحرا می چرد. گفت: ای امیر آن درازگوش را به من بدهید که برای پسرم سوغات ببرم؟
گفت: بسیار خوب برو بگیر و سوار شو، جوان وضو گرفته نماز صبح به جا آورد و شکر خدا کرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت.
عیالاتش همه شاد شدند. جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشکافت. در آن خریطه زر و جواهر قیمتی چندی دید، و چون دید قیمت جواهر و زر سرخ مبلغ کلی می شود، با خود گفت: این مال و زر مرا حلال نخواهد بود. باید این امانت را در بصره پیش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضای خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود
پس هیچ تصرف نکرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پیش گرفت. چون به بصره رسید نام و نشان بازرگان پرسید و نزد او رفت. چون تاجر او را دید در بغل گرفته ببوسید و او را به درون خانه برد و حال یکدیگر معلوم کردند.
جوان گفت: امانتی شما را آورده ام!
بازرگان گفت: حرفی که گفته ام از گفته خود برنگردم.
پس بازرگان چند روزی او را مهمان کرده و از آن زر و جواهر هیچ تصرف ننمود و گفت: بر تو حلال و برو تصرف کن.
جوان روانه خانه خود گردید و با کمال خوشحالی به سوی اهل و عیال خود آمد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب و غرق شدن
در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟
از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟
گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است.
گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟
گفتند: بله.
این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد.
گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد!
گفتند: بیا.
آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند.
فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور.
از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند.
و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد.
آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند.
نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود!
یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند!
حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم.
منبع: پایگاه عرفان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دختر یعنی مهربانی، معلم مدرسه ایی که ازدواج نکرده بود
خانم معلم مدرسه ایی با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی هم داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟
معلم شروع به تعریف داستانی کرد:
ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ دختر ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ و برد در کنار میدان شهر رها کرد ولی صبح که همانجا آمد دید که کسی دخترش رو نبرده است. شبهای بعد هم این داستان تکرار شد. اﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ نوزاد دختر را کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می کرد ولی ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ!
ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ.
روزگاری گذشت ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ مادر ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ البته ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
روزگاری دیگر ﺑﺎز ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ، پنج ﭘﺴﺮ به دنیا آورد، ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت کردند. در میان ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ باقی ﻣﺎﻧﺪ.
گردش ایام و گذر روزگار پدر و مادر را به دوره پیری رسانید تا اینکه تنها ﺩﺧﺘﺮ باقیمانده ﻭ همه ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ. و سرانجام روزی از روزهای خدا عمر مادر نیز به سرانجام رسید و او نیز درگذشت.
در اینجا خانم معلم لحظه ایی سکوت کرد و سپس رو به ﺩﺍﻧش آﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: می دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑه اﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ کرده ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ گاه گاهی خبرش را می گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ است.
ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. خدا می داند ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺁﻥ ﻋﺎجز ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﺑﻪ ﻗﻀﺎﯼ ﺍﻟﻬﯽ ﻭ اراده ﺍﻭ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﻃﻌﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐنی.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
هوای تازه در کلاس شیوانا و تعصب
شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که به سادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود.
هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند.
شیوانا پرسید: نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟
شاگردان همگی آن را یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند.
شیوانا گفت: حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.
تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.
شیوانا گفت: خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آن را فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
محمدعلی پاشا و پسرک زیرک و سکه طلا
روزی محمد علی پاشا، حاکم مصر، از کوچه ای عبور می کرد. در سر راه خویش، پسر بچه نُه ساله ای را دید. به او گفت: سواد داری یا نه؟
پسرک جواب داد: قرآن را خوانده ام و تا سوره انا فتحنا را حفظ کرده ام.
پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید. پسرک، سکه را بوسید و پس داد و گفت: از قبول این معذورم.
پاشا با تعجب پرسید: چرا؟
طفل گفت: پدرم سخت مرا تنبیه خواهد کرد زیرا می پرسد که این سکه طلا را از کجا آورده ای؟ اگر من بگویم که سلطان پاشا به من لطف کرده، می گوید که دروغ می گویی چون لطف و بخشش سلطان از هزار دینار کمتر نیست.
پاشا از هوش و ذکاوت او متعجب گردید و پدر پسرک را خواست و مخارج تحصیل کودک را تأمین کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل نه سیخ بسوزد نه کباب
شجاع السلطنه پسر فتحعلی شاه، زمانى حاکم کرمان بود. او در آنجا متوجه شده بود که ترکه های نازک انار می توانند نقش سیخ کباب را ایفا کنند و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد، خوشمزه تر هم می شود.
بدین جهت پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به کباب حسنی معروف شد؛ و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها می گفت: طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزه نه کباب.
این دستور او بعدها ضرب المثل شد و در واقع مصداق همان اعتدال است. بعضی اوقات چنان در کاری زیاده روی می کنیم که نتیجه و ارزش آن کار به شدت پایین می آید و یا چنان آن را ساده و سهل می گیریم که اصلا آن کار را انجام نمی شود. این ضرب المثل در مورد میانجیگری بین افراد، برای رعایت عدالت هم به کار می رود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
یک مشت بزرگ شکلات یا مشت کوچک
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد.
بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشد،
گفت: دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار.
دخترک پاسخ داد: عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
خیلی از ما آدم بزرگا، حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی های اطرافمون بزرگتره.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شیوانا کیست؟
در ابتدا به نظر می رسد که سوال مهمی باشد، و شاید هم برای بعضی خوانندگان کنجکاو مهم باشد ولی واقعا مهم نیست! شاید قبل از اینکه شیوانا یک فرد و شخصیت واقعی باشد، یک دیدگاه است، یک تفکر است... اصلا تصور کنید می خواهید داستانهایی حکیمانه بنویسید و خوانندگان را دعوت به دوستی، مهربانی، عشق و درستی بکنید، در این صورت بهتر است که یک شخصیت خلق کنید! مهم این نیست که آیا این شخصیت وجود دارد یا خیر؟ و اگر هم وجود دارد، آیا با همان ویژگی هایی است که در داستانها آمده است؟
خالق اسم شیوانا هر کی که باشد، او می داند از کجا این اسم را آورده است! ولی در گستره رسانه های بی شمار امروز هر فردی به سادگی می تواند تبدیل به یک نویسنده(!) گردد، بنابراین بدیهی است که به مرور شیوانا از دسترس نویسنده اصلی خارج شده و تبدیل به شخصیتی ویژه گردد که هر کسی می تواند در مورد او داستان بسازد.
مخصوصا که این شخصیت دارای لحن صریح، بی پرده و ساده امروزی است و همین کافی است تا دیگران نیز از این نام استفاده کنند. البته علاوه بر این؛ نوع نگاه شیوانا به زندگی، دقیق و خردمندانه است و مانند مرواریدی در صدف زندگی امروز می درخشد. شیوانا، دانایی بی نظیر است و ذهنی اندیشمند دارد که در محضرش می توان به غایت معرفت و سعادتمندی رسید.
نتیجه اینکه به حکم فرمایش امام علی (ع) که فرمود : لاَ تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَالَ وَ اُنْظُرْ إِلَى مَا قَال (نگاه نکن چه کسی می گوید، بلکه نگاه کن به آنچه گفته می شود) چندان مهم نیست که شیوانا کیست و اهل کجاست؟ مهم پندآموزی از داستانها و حکایت های نقل شده و تعمق و اندیشه ورزی در آنها و نیز به کار بردن آنها در زندگی و روابط با دیگران است که ما را در ایجاد جامعه ایی سعادتمند و رسیدن به جامعه آرمانی یاری می دهد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شاگردی که حرکات استاد را تقلید می کرد - معنویت اسبی
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت: تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در دیار معرفت امور ظاهری هیچ اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. آیا فکر می کنی اهل معنویت است و روزی استادی واقعی خواهد شد؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales