هوای تازه در کلاس شیوانا و تعصب
شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که به سادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود.
هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند.
شیوانا پرسید: نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟
شاگردان همگی آن را یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند.
شیوانا گفت: حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.
تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.
شیوانا گفت: خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آن را فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
محمدعلی پاشا و پسرک زیرک و سکه طلا
روزی محمد علی پاشا، حاکم مصر، از کوچه ای عبور می کرد. در سر راه خویش، پسر بچه نُه ساله ای را دید. به او گفت: سواد داری یا نه؟
پسرک جواب داد: قرآن را خوانده ام و تا سوره انا فتحنا را حفظ کرده ام.
پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید. پسرک، سکه را بوسید و پس داد و گفت: از قبول این معذورم.
پاشا با تعجب پرسید: چرا؟
طفل گفت: پدرم سخت مرا تنبیه خواهد کرد زیرا می پرسد که این سکه طلا را از کجا آورده ای؟ اگر من بگویم که سلطان پاشا به من لطف کرده، می گوید که دروغ می گویی چون لطف و بخشش سلطان از هزار دینار کمتر نیست.
پاشا از هوش و ذکاوت او متعجب گردید و پدر پسرک را خواست و مخارج تحصیل کودک را تأمین کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل نه سیخ بسوزد نه کباب
شجاع السلطنه پسر فتحعلی شاه، زمانى حاکم کرمان بود. او در آنجا متوجه شده بود که ترکه های نازک انار می توانند نقش سیخ کباب را ایفا کنند و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد، خوشمزه تر هم می شود.
بدین جهت پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به کباب حسنی معروف شد؛ و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها می گفت: طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزه نه کباب.
این دستور او بعدها ضرب المثل شد و در واقع مصداق همان اعتدال است. بعضی اوقات چنان در کاری زیاده روی می کنیم که نتیجه و ارزش آن کار به شدت پایین می آید و یا چنان آن را ساده و سهل می گیریم که اصلا آن کار را انجام نمی شود. این ضرب المثل در مورد میانجیگری بین افراد، برای رعایت عدالت هم به کار می رود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
یک مشت بزرگ شکلات یا مشت کوچک
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد.
بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشد،
گفت: دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار.
دخترک پاسخ داد: عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
خیلی از ما آدم بزرگا، حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی های اطرافمون بزرگتره.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شیوانا کیست؟
در ابتدا به نظر می رسد که سوال مهمی باشد، و شاید هم برای بعضی خوانندگان کنجکاو مهم باشد ولی واقعا مهم نیست! شاید قبل از اینکه شیوانا یک فرد و شخصیت واقعی باشد، یک دیدگاه است، یک تفکر است... اصلا تصور کنید می خواهید داستانهایی حکیمانه بنویسید و خوانندگان را دعوت به دوستی، مهربانی، عشق و درستی بکنید، در این صورت بهتر است که یک شخصیت خلق کنید! مهم این نیست که آیا این شخصیت وجود دارد یا خیر؟ و اگر هم وجود دارد، آیا با همان ویژگی هایی است که در داستانها آمده است؟
خالق اسم شیوانا هر کی که باشد، او می داند از کجا این اسم را آورده است! ولی در گستره رسانه های بی شمار امروز هر فردی به سادگی می تواند تبدیل به یک نویسنده(!) گردد، بنابراین بدیهی است که به مرور شیوانا از دسترس نویسنده اصلی خارج شده و تبدیل به شخصیتی ویژه گردد که هر کسی می تواند در مورد او داستان بسازد.
مخصوصا که این شخصیت دارای لحن صریح، بی پرده و ساده امروزی است و همین کافی است تا دیگران نیز از این نام استفاده کنند. البته علاوه بر این؛ نوع نگاه شیوانا به زندگی، دقیق و خردمندانه است و مانند مرواریدی در صدف زندگی امروز می درخشد. شیوانا، دانایی بی نظیر است و ذهنی اندیشمند دارد که در محضرش می توان به غایت معرفت و سعادتمندی رسید.
نتیجه اینکه به حکم فرمایش امام علی (ع) که فرمود : لاَ تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَالَ وَ اُنْظُرْ إِلَى مَا قَال (نگاه نکن چه کسی می گوید، بلکه نگاه کن به آنچه گفته می شود) چندان مهم نیست که شیوانا کیست و اهل کجاست؟ مهم پندآموزی از داستانها و حکایت های نقل شده و تعمق و اندیشه ورزی در آنها و نیز به کار بردن آنها در زندگی و روابط با دیگران است که ما را در ایجاد جامعه ایی سعادتمند و رسیدن به جامعه آرمانی یاری می دهد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شاگردی که حرکات استاد را تقلید می کرد - معنویت اسبی
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت: تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در دیار معرفت امور ظاهری هیچ اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. آیا فکر می کنی اهل معنویت است و روزی استادی واقعی خواهد شد؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان جشن آب پاشونک، آبریزان یا آبریزگان در ایران باستان
در ایران باستان جشن آب پاشونک یا آبریزان که به آن جشن آبریزگان نیز گفته شده است، در روز اول تابستان هر سال برگزار می شده است (روز اول تیر ماه هر سال).
می گویند در روزگاری که فیروز پسر یزدگرد اول بر تخت سلطنت نشست، به مدت هفت سال هیچ بارانی نبارید و آن زمان بود که پادشاه نگران شد که شاید مردم سرزمینش دچار قحطی و خشکسالی شوند. نگرانی ها ادامه داشت تا این که پس از هفت سال باران بارید و مردم همگی از شادی این نعمت بزرگ و به نشانه سپاسگزاری از اینکه تلفاتی در قحطی نداشتند از خانه ها بیرون آمده و بر روی یکدیگر آب پاشیدند و در واقع رسم آب پاشونک به این صورت شکل گرفته است.
برخی نیز نقل کرده اند که روزی کیخسرو در حال بازگشت از جنگ با افراسیاب در مسیر ساوه بوده که برای استفاده از آب به یک چشمه در بالای کوهی می رود. با رسیدن به آب از دیدن یک فرشته در کنار آن از هوش می رود. بیژن پسر گودرز از آب چشمه بر روی صورت کیخسرو می پاشد و پادشاه به هوش میاید و آنجا جشن آب پاشونک شکل می گیرد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی(قسمت اول)
آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است!
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است.
پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی هستی؟
شیخ گفت: منم شیخ جنید بغدادی.
بهلول پرسید: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟
شیخ گفت: آری.
بهلول پرسید: طعام چگونه می خوری؟
شیخ جواب داد: اول بسم الله می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم بسم الله می گویم و در اول و آخر دست می شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت: تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی!
پس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست را از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی داند.
بهلول گفت: آیا سخن گفتن خود را می دانی؟
شیخ گفت: آری.
پرسید: چگونه سخن می گویی؟
شیخ گفت: سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم. پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی دانی!
پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی(قسمت دوم و پایانی)
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟!
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت: از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می دانی؟
شیخ گفت: آری.
بهلول پرسید: چگونه می خوابی؟
شیخ گفت: چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی دانی!
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی دانم، تو قربة الی الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
شیخ گفت: جزاک الله خیرا.
بهلول ادامه داد: و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است. اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دگران کاشتند و ما خوردیم: انوشیروان، پیرمرد و کاشت درخت گردو
گویند انوشیروان ساسانی (کسری) پادشاهی دادگر و عادل بود. روزی از روزها که انوشیروان به قصد شکار به بیرون از شهر و صحرا می رفت، در راه پیرمردی را دید که در حال کاشتن درخت گردویی بود.
از او پرسید: اکنون که سنی از تو گذشته و معلوم نیست چه قدر در این دنیا عمر خواهی کرد، چرا درخت گردو می کاری؟ مگر نمی دانی 10 سال (یعنی سالها) طول می کشد تا درخت گردو ثمر دهد؟ دلیل کارت چیست، تو که از بهره این درخت استفاده نخواهی کرد؟
پیرمرد پاسخ داد: دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ ما بکاریم و دیگران بخورند.
انوشیروان از استدلال پیرمرد خوشش آمد و مشتی زر به او داد.
پیرمرد لبخند زد و گفت: شهریار دیدند که درخت گردوی من همین امروز و قبل از کاشت و پیش از مرگم ثمر داد!
پادشاه از این حرف پیرمرد بیشتر خوشش آمد و باز به او زر و سیم بیشتری بخشید.
ملک الشعرای بهار این داستان را به زبان نظم در آورده و شعر آن، در زبان فارسی مثل شده است. وقتی به کار برده می شود که کسی کارهای خیر و ماندگاری را بدون هیچ توقع و چشم داشتی انجام می دهد، تا آیندگان از آن بهرمند و کامیاب شوند.
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
دانه جوز در زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص
که: چرا حرص می زنی چندین؟
پای های تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین
جوز ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید
مرد دهقان به شاه کسری گفت:
مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
غذا دادن به گرگ های درون خود
سرخ پوستی پیر به نوه خود گفت: فرزندم، درون ما بین دو گرگ، کارزاری برپاست. یکی از گرگ ها شیطان به تمام معنا، عصبانی، دروغگو، حسود، حریص و پست، و گرگ دیگری آرام، خوشحال، امیدوار، فروتن و راستگو.
پسر کمی فکر کرد و پرسید: پدر بزرگ کدام یک پیروز است؟
پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به آن غذا می دهی.
شما به کدامشان غذا می دهید؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales