eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان جشن آب پاشونک، آبریزان یا آبریزگان در ایران باستان در ایران باستان جشن آب پاشونک یا آبریزان که به آن جشن آبریزگان نیز گفته شده است، در روز اول تابستان هر سال برگزار می شده است (روز اول تیر ماه هر سال). می گویند در روزگاری که فیروز پسر یزدگرد اول بر تخت سلطنت نشست، به مدت هفت سال هیچ بارانی نبارید و آن زمان بود که پادشاه نگران شد که شاید مردم سرزمینش دچار قحطی و خشکسالی شوند. نگرانی ها ادامه داشت تا این که پس از هفت سال باران بارید و مردم همگی از شادی این نعمت بزرگ و به نشانه سپاسگزاری از اینکه تلفاتی در قحطی نداشتند از خانه ها بیرون آمده و بر روی یکدیگر آب پاشیدند و در واقع رسم آب پاشونک به این صورت شکل گرفته است. برخی نیز نقل کرده اند که روزی کیخسرو در حال بازگشت از جنگ با افراسیاب در مسیر ساوه بوده که برای استفاده از آب به یک چشمه در بالای کوهی می رود. با رسیدن به آب از دیدن یک فرشته در کنار آن از هوش می رود. بیژن پسر گودرز از آب چشمه بر روی صورت کیخسرو می پاشد و پادشاه به هوش میاید و آنجا جشن آب پاشونک شکل می گیرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی(قسمت اول) آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است! گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی هستی؟ شیخ گفت: منم شیخ جنید بغدادی. بهلول پرسید: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟ شیخ گفت: آری. بهلول پرسید: طعام چگونه می خوری؟ شیخ جواب داد: اول بسم الله می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم بسم الله می گویم و در اول و آخر دست می شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت: تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی! پس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست را از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی داند. بهلول گفت: آیا سخن گفتن خود را می دانی؟ شیخ گفت: آری. پرسید: چگونه سخن می گویی؟ شیخ گفت: سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم. پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی دانی! پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی(قسمت دوم و پایانی) مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟! جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت: از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می دانی؟ شیخ گفت: آری. بهلول پرسید: چگونه می خوابی؟ شیخ گفت: چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی دانی! خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی دانم، تو قربة الی الله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. شیخ گفت: جزاک الله خیرا. بهلول ادامه داد: و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است. اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دگران کاشتند و ما خوردیم: انوشیروان، پیرمرد و کاشت درخت گردو گویند انوشیروان ساسانی (کسری) پادشاهی دادگر و عادل بود. روزی از روزها که انوشیروان به قصد شکار به بیرون از شهر و صحرا می رفت، در راه پیرمردی را دید که در حال کاشتن درخت گردویی بود. از او پرسید: اکنون که سنی از تو گذشته و معلوم نیست چه قدر در این دنیا عمر خواهی کرد، چرا درخت گردو می کاری؟ مگر نمی دانی 10 سال (یعنی سالها) طول می کشد تا درخت گردو ثمر دهد؟ دلیل کارت چیست، تو که از بهره این درخت استفاده نخواهی کرد؟ پیرمرد پاسخ داد: دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ ما بکاریم و دیگران بخورند. انوشیروان از استدلال پیرمرد خوشش آمد و مشتی زر به او داد. پیرمرد لبخند زد و گفت: شهریار دیدند که درخت گردوی من همین امروز و قبل از کاشت و پیش از مرگم ثمر داد! پادشاه از این حرف پیرمرد بیشتر خوشش آمد و باز به او زر و سیم بیشتری بخشید. ملک الشعرای بهار این داستان را به زبان نظم در آورده و شعر آن، در زبان فارسی مثل شده است. وقتی به کار برده می شود که کسی کارهای خیر و ماندگاری را بدون هیچ توقع و چشم داشتی انجام می دهد، تا آیندگان از آن بهرمند و کامیاب شوند. شاه انوشیروان به موسم دی رفت بیرون ز شهر بهر شکار در سر راه دید مزرعه ای که در آن بود مردم بسیار اندر آن دشت پیرمردی دید که گذشته است عمر او ز نود دانه جوز در زمین می کاشت که به فصل بهار سبز شود گفت کسری به پیرمرد حریص که: چرا حرص می زنی چندین؟ پای های تو بر لب گور است تو کنون جوز می کنی به زمین جوز ده سال عمر می خواهد که قوی گردد و به بار آید مرد دهقان به شاه کسری گفت: مردم از کاشتن زیان نبرند دگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
غذا دادن به گرگ های درون خود سرخ پوستی پیر به نوه خود گفت: فرزندم، درون ما بین دو گرگ، کارزاری برپاست. یکی از گرگ ها شیطان به تمام معنا، عصبانی، دروغگو، حسود، حریص و پست، و گرگ دیگری آرام، خوشحال، امیدوار، فروتن و راستگو. پسر کمی فکر کرد و پرسید: پدر بزرگ کدام یک پیروز است؟ پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به آن غذا می دهی. شما به کدامشان غذا می دهید؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد. روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد: روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند. در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند. آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد. شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت. راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد. در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟! آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر) در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار. و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد. جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شیوانا و دو پسر: اولی درسخوان اما تنبل و دیگری معمولی ولی با مهارت مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر صحبت را بازکرد و گفت: - من به آینده پسر اولم که درس می خواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمی دارد بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن، تنبل است و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام می دهیم اما چون می دانم که این زحمت ها بالاخره روزی جواب می دهد لذا به دیده منت همه تنبلی هایش را قبول می کنیم. اما از آینده پسر کوچکم خیلی می ترسم. او در درس هایش فردی است معمولی و بیشتر در پی کسب مهارت و کارهای عملی است و عاشق تعمیر وسایل منزل و رفع خرابی هایی است که در اطراف خود می بیند. البته ناگفته نماند که او اصلا اجازه نمی دهد کسی کارهای شخصی اش را انجام دهد و تمام کارهایش را از شستن لباس گرفته تا تمیزکردن اتاق و موارد دیگر را خودش با حوصله و ظرافت انجام می دهد. اما همانطوری که گفتم او در درس یک فرد خیلی معمولی است و گمان نکنم در دستگاه امپراتور به عنوان یک فرد تحصیل کرده بتواند برای خودش شغلی دست و پا کند! شیوانا لبخندی زد و گفت: - برعکس تو به نظر من پسر دوم ات موفق تر است! البته شاید درس خواندن باعث شود پسر اول تو شغلی آبرومند برای خود در درستگاه امپراتور پیدا کند اما در نهایت همه آینده او همین شغل است که اگر روزی به دلیلی از او گرفته شود به روز سیاه می نشیند. اما پسر دوم تو خودش تضمین موفقیت خودش است و به هنگام سختی می تواند راهی برای ترمیم اوضاع خودش و رفع مشکلش پیدا کند. من جای تو بودم بیشتر نگران اولی بودم! نظر شما چیست؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت اول) گویند[1] روزی بهرام گور پادشاه ساسانی با کنیزک زیبای چینی خود به شکار رفته و گورخرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان و همراهان شاه، به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند اما از کنیزک هیچ صدای آفرینی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت. بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه رو به کنیزک گفت میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم. کنیزک از روی ناز و تکبر درخواست نمود تا با تیر، پای گورخر را به سر حیوان بدوزد: گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی بهرام گور، مهره ای در کمان گروهه[2] نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. در همین حال بهرام تیر دیگری انداخت و پای گور را به سرش دوخت. کنیزک گفت اگر آدمی در هر کاری تمرین، مداومت و ممارست کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد که کار نیکو کردن از پرکردن است. شاه چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت. پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور و فضول را گردن بزند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، بعید نیست که شاهنشاه روزی از گفته خویش پشیمان شود و تو را که بی تامل، اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد. اگر جانب احتیاط را نگه داری و مرا نکشی، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گور نه تنها خشمگین نشود بلکه تو را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار دهد. سرهنگ در مقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در کاخی سر به آسمان کشیده، که در خارج از شهر داشت؛ سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. در همان روزهای نخستین حضور کنیزک در کاخ، گوساله ایی از مادر زاییده شد و کنیزک خود را با آن سرگرم کرد. کاخ سر به فلک کشیده سرهنگ، شصت پله داشت و کنیزک گوساله تازه متولد شده را بر دوش می گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد، گوساله بر اثر گذشت روزها و شبها رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید؛ پس رشد تدریجی گوساله و تحمل وزن آن برای کنیزک آسان بود، تا جایی رسید که گوساله به گاوی سنگین وزن تبدیل شد و کنیزک با اندام لاغر و نحیف خود همچنان گاو سنگین وزن را بر دوش می گرفت و آن را شصت پله، تا بالای کاخ می برد و بعد همچنان پایین می آورد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت دوم و پایانی) سرانجام روزی کنیزک موقع را مناسب دید و به سرهنگ گفت که بهرام گور را به طریقی به این باغ و کاخ شصت پله بیاورد. سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای ساعتی استراحت و تمدید اعصاب به باغ و قصر زیبایش دعوت کرد و به بالای کاخ برد. شاه ساسانی که تحمل این همه پله را نداشت، رو به سرهنگ گفت که چگونه در ایام پیری می خواهد در چنین کاخی رفت و آمد نماید. سرهنگ موقعیت را مناسب دید و داستان دخترکی لاغر و نحیف اندام را شرح داد که هر روز گاو نر عظیم الجثه را بر دوش نهاده و شصت پله به بالای کاخ می آورد. شاه ساسانی علاقمند شد و تمایل و رغبت خود را برای تماشای این صحنه اعلام کرد و از سرهنگ خواست تا دخترک گاو نر را بر دوش بر بالای قصر بیاورد. کنیزک در حالی که روی خود را پوشانیده بود، در مقابل بهت و اعجاب بهرام گور و ملازمان، گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره ای احساس ناتوانی و ملالت خاطر، آن را شصت پله، پله به پله، تا بالای قصر برد و بر زمین گذاشت و بعد رو به پادشاه کرد و گفت کیست در این عالم که این گاو عظیم الجثه را بر دوش گرفته و تا پایین پله های کاخ ببرد؟ بهرام به روی خود نیاورد و گفت می دانم چگونه به این عمل شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بوده بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی، و رشد گوساله در تصمیم و توانایی تو خدشه و خللی وارد نساخت و خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه نتیجه تعلیم، تمرین و مداومت می باشد که کار نیکو کردن از پر کردن است! کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد، بدون تامل و در لفافه طنز جواب داد شهریارا، اگر زن ضعیف الجثه، گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد، اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد، نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟! بهرام گور به فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است. پس درخواست بر گرفتن نقاب از روی دخترک کرد و وقتی چهره کنیزک آشکار شد، بهرام در کنارش قرار گرفت و از آنچه گذشته بود عذر خواست. و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی به خرج نداده و او را زنده نگه داشته بود، تفقد و نوازش کرد و پاداش درخور داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales