eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
غذا دادن به گرگ های درون خود سرخ پوستی پیر به نوه خود گفت: فرزندم، درون ما بین دو گرگ، کارزاری برپاست. یکی از گرگ ها شیطان به تمام معنا، عصبانی، دروغگو، حسود، حریص و پست، و گرگ دیگری آرام، خوشحال، امیدوار، فروتن و راستگو. پسر کمی فکر کرد و پرسید: پدر بزرگ کدام یک پیروز است؟ پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به آن غذا می دهی. شما به کدامشان غذا می دهید؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد. روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد: روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند. در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند. آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد. شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت. راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد. در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟! آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر) در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار. و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد. جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شیوانا و دو پسر: اولی درسخوان اما تنبل و دیگری معمولی ولی با مهارت مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر صحبت را بازکرد و گفت: - من به آینده پسر اولم که درس می خواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمی دارد بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن، تنبل است و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام می دهیم اما چون می دانم که این زحمت ها بالاخره روزی جواب می دهد لذا به دیده منت همه تنبلی هایش را قبول می کنیم. اما از آینده پسر کوچکم خیلی می ترسم. او در درس هایش فردی است معمولی و بیشتر در پی کسب مهارت و کارهای عملی است و عاشق تعمیر وسایل منزل و رفع خرابی هایی است که در اطراف خود می بیند. البته ناگفته نماند که او اصلا اجازه نمی دهد کسی کارهای شخصی اش را انجام دهد و تمام کارهایش را از شستن لباس گرفته تا تمیزکردن اتاق و موارد دیگر را خودش با حوصله و ظرافت انجام می دهد. اما همانطوری که گفتم او در درس یک فرد خیلی معمولی است و گمان نکنم در دستگاه امپراتور به عنوان یک فرد تحصیل کرده بتواند برای خودش شغلی دست و پا کند! شیوانا لبخندی زد و گفت: - برعکس تو به نظر من پسر دوم ات موفق تر است! البته شاید درس خواندن باعث شود پسر اول تو شغلی آبرومند برای خود در درستگاه امپراتور پیدا کند اما در نهایت همه آینده او همین شغل است که اگر روزی به دلیلی از او گرفته شود به روز سیاه می نشیند. اما پسر دوم تو خودش تضمین موفقیت خودش است و به هنگام سختی می تواند راهی برای ترمیم اوضاع خودش و رفع مشکلش پیدا کند. من جای تو بودم بیشتر نگران اولی بودم! نظر شما چیست؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت اول) گویند[1] روزی بهرام گور پادشاه ساسانی با کنیزک زیبای چینی خود به شکار رفته و گورخرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان و همراهان شاه، به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند اما از کنیزک هیچ صدای آفرینی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت. بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه رو به کنیزک گفت میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم. کنیزک از روی ناز و تکبر درخواست نمود تا با تیر، پای گورخر را به سر حیوان بدوزد: گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی بهرام گور، مهره ای در کمان گروهه[2] نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. در همین حال بهرام تیر دیگری انداخت و پای گور را به سرش دوخت. کنیزک گفت اگر آدمی در هر کاری تمرین، مداومت و ممارست کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد که کار نیکو کردن از پرکردن است. شاه چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت. پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور و فضول را گردن بزند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، بعید نیست که شاهنشاه روزی از گفته خویش پشیمان شود و تو را که بی تامل، اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد. اگر جانب احتیاط را نگه داری و مرا نکشی، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گور نه تنها خشمگین نشود بلکه تو را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار دهد. سرهنگ در مقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در کاخی سر به آسمان کشیده، که در خارج از شهر داشت؛ سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. در همان روزهای نخستین حضور کنیزک در کاخ، گوساله ایی از مادر زاییده شد و کنیزک خود را با آن سرگرم کرد. کاخ سر به فلک کشیده سرهنگ، شصت پله داشت و کنیزک گوساله تازه متولد شده را بر دوش می گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد، گوساله بر اثر گذشت روزها و شبها رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید؛ پس رشد تدریجی گوساله و تحمل وزن آن برای کنیزک آسان بود، تا جایی رسید که گوساله به گاوی سنگین وزن تبدیل شد و کنیزک با اندام لاغر و نحیف خود همچنان گاو سنگین وزن را بر دوش می گرفت و آن را شصت پله، تا بالای کاخ می برد و بعد همچنان پایین می آورد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت دوم و پایانی) سرانجام روزی کنیزک موقع را مناسب دید و به سرهنگ گفت که بهرام گور را به طریقی به این باغ و کاخ شصت پله بیاورد. سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای ساعتی استراحت و تمدید اعصاب به باغ و قصر زیبایش دعوت کرد و به بالای کاخ برد. شاه ساسانی که تحمل این همه پله را نداشت، رو به سرهنگ گفت که چگونه در ایام پیری می خواهد در چنین کاخی رفت و آمد نماید. سرهنگ موقعیت را مناسب دید و داستان دخترکی لاغر و نحیف اندام را شرح داد که هر روز گاو نر عظیم الجثه را بر دوش نهاده و شصت پله به بالای کاخ می آورد. شاه ساسانی علاقمند شد و تمایل و رغبت خود را برای تماشای این صحنه اعلام کرد و از سرهنگ خواست تا دخترک گاو نر را بر دوش بر بالای قصر بیاورد. کنیزک در حالی که روی خود را پوشانیده بود، در مقابل بهت و اعجاب بهرام گور و ملازمان، گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره ای احساس ناتوانی و ملالت خاطر، آن را شصت پله، پله به پله، تا بالای قصر برد و بر زمین گذاشت و بعد رو به پادشاه کرد و گفت کیست در این عالم که این گاو عظیم الجثه را بر دوش گرفته و تا پایین پله های کاخ ببرد؟ بهرام به روی خود نیاورد و گفت می دانم چگونه به این عمل شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بوده بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی، و رشد گوساله در تصمیم و توانایی تو خدشه و خللی وارد نساخت و خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه نتیجه تعلیم، تمرین و مداومت می باشد که کار نیکو کردن از پر کردن است! کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد، بدون تامل و در لفافه طنز جواب داد شهریارا، اگر زن ضعیف الجثه، گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد، اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد، نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟! بهرام گور به فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است. پس درخواست بر گرفتن نقاب از روی دخترک کرد و وقتی چهره کنیزک آشکار شد، بهرام در کنارش قرار گرفت و از آنچه گذشته بود عذر خواست. و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی به خرج نداده و او را زنده نگه داشته بود، تفقد و نوازش کرد و پاداش درخور داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شیوانا و راه درست ازدواج جوانی که دلباخته دختری بود شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید: غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟ پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام. او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید. امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت! شیوانا لبخندی زد و گفت: و آنها هم یک صدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند!؟ درست است؟ پسر آهی کشید و گفت: بله! الآن مانده ام چه کنم. از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه بزرگی است و فایده ای هم ندارد. اشتباه کارم کجا بود!؟ شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت: اشتباه تو در جمله ای بود که گفتی! وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند. او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید. تو باید می گفتی یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید. شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت: همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ شاید و اگر و اما نرو. هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت یا این یا آن بیان می کنی، مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشکل باشد، بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی! یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت یا این یا باز هم این استفاده کنی. مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نقاشی چینی ها و آینه رومیان نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی، از هنر و مهارت خود سخن می گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می کنیم تا ببینیم کدامتان، برتر و هنرمندتر هستید. دو گروه نقاش، کار خود را آغاز کردند. چینی ها یک دیوار خانه را انتخاب کردند و رومیان دیوار مقابل آن را و مقابل آن پرده کشیدند و مشغول شدند. رومیان فعلا در مرحله صیقل دادن بودند و هیچ رنگی نخواستند. اما چینی ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می بردند. بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی ها بلند شد، آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می زدنند. چینی ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی ها را دید و در شگفت شد. نقش ها از بس زیبا بود، عقل را می ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود. ناگهان رومی ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی ها در آینه رومی ها افتاد و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟ * دلی که خود را از بدی، کینه و حسادت پاک کرده باشد مانند آیینه است. همه نقش ها را قبول می کند و برای همه چیز جا دارد، مثل آیینه عمیق و صاف است. هر چه تصویر و عکس در آن بریزد پُر نمی شود. آینه تا اَبد هر نقشی را نشان می دهد. خوب و بد، زشت و زیبا را نشان می دهد و اهلِ آینه از رنگ و اندازه و حجم رهایی یافته اند. آنان صورت و پوسته علم و هنر را کنار گذاشته اند و به مغز و حقیقت جهان و اشیاء دست یافته اند. همه رنگ ها در نهایت به بی رنگی می رسد. رنگ ها مانند ابر است و بی رنگی مانند نور مهتاب. رنگ و شکلی که در ابر می بینی، نور آفتاب و مهتاب است. نور بی رنگ است. اقتباس از داستان دکتر محمود فتوحی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان بخشنده تر و کریم تر از حاتم طایی حاتم طایی را پرسیدند که: هرگز از خود کریم تر دیده ای؟ گفت: بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم. گفتم: والله این بسی خوش بود. حاتم ادامه داد: غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟ گفتند: وی همه گوسفندان خود را بکشت. وی را ملامت کردم که: چرا چنین کردی؟ گفت: سبحان الله تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟ پس حاتم را پرسیدند که: تو در مقابله آن چه دادی؟ گفت: سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند. گفتند: پس تو کریم تر از او باشی! گفت: هیهات! وی هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم. بهارستان جامی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پراکندن پرهای بالش و جمع آوری مجدد آنها روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند. او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا، از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت: تو برای جبران سخنانت لازم است که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سخت تر از دومی است. خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد. پیرزن خردمند ادامه داد: امشب بهترین بالش پری را که داری، برداشته و سوراخی در آن ایجاد می کنی. سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی، مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم. خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسائی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت. خانم جوان با اینکه به شدت احساس خستگی می کرد اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت: بالش کاملاً خالی شده است! پیرزن پاسخ داد: حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجدداً از آن پرها پر کن تا همه چیز به حالت اولش برگردد! خانم جوان با سرآسیمگی گفت: اما می دانید این امر کاملاٌ غیر ممکنه! باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام پراکنده کرده است و قطعاً هر چقدر هم تلاش کنم دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد! پیرزن با کلامی تأمل برانگیز گفت: کاملاً درسته! هرگز فراموش نکن کلماتی که بکار می بری همچون پرهایی است که در مسیر باد قرار می گیرند. آگاه باش که فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان باز نخواهند گشت. بنابراین در حضور کسانی که به آنها عشق می ورزی کلماتت را خوب انتخاب کن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا