eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شیوانا و دو پسر: اولی درسخوان اما تنبل و دیگری معمولی ولی با مهارت مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر صحبت را بازکرد و گفت: - من به آینده پسر اولم که درس می خواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمی دارد بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن، تنبل است و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام می دهیم اما چون می دانم که این زحمت ها بالاخره روزی جواب می دهد لذا به دیده منت همه تنبلی هایش را قبول می کنیم. اما از آینده پسر کوچکم خیلی می ترسم. او در درس هایش فردی است معمولی و بیشتر در پی کسب مهارت و کارهای عملی است و عاشق تعمیر وسایل منزل و رفع خرابی هایی است که در اطراف خود می بیند. البته ناگفته نماند که او اصلا اجازه نمی دهد کسی کارهای شخصی اش را انجام دهد و تمام کارهایش را از شستن لباس گرفته تا تمیزکردن اتاق و موارد دیگر را خودش با حوصله و ظرافت انجام می دهد. اما همانطوری که گفتم او در درس یک فرد خیلی معمولی است و گمان نکنم در دستگاه امپراتور به عنوان یک فرد تحصیل کرده بتواند برای خودش شغلی دست و پا کند! شیوانا لبخندی زد و گفت: - برعکس تو به نظر من پسر دوم ات موفق تر است! البته شاید درس خواندن باعث شود پسر اول تو شغلی آبرومند برای خود در درستگاه امپراتور پیدا کند اما در نهایت همه آینده او همین شغل است که اگر روزی به دلیلی از او گرفته شود به روز سیاه می نشیند. اما پسر دوم تو خودش تضمین موفقیت خودش است و به هنگام سختی می تواند راهی برای ترمیم اوضاع خودش و رفع مشکلش پیدا کند. من جای تو بودم بیشتر نگران اولی بودم! نظر شما چیست؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت اول) گویند[1] روزی بهرام گور پادشاه ساسانی با کنیزک زیبای چینی خود به شکار رفته و گورخرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان و همراهان شاه، به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند اما از کنیزک هیچ صدای آفرینی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت. بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه رو به کنیزک گفت میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم. کنیزک از روی ناز و تکبر درخواست نمود تا با تیر، پای گورخر را به سر حیوان بدوزد: گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی بهرام گور، مهره ای در کمان گروهه[2] نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. در همین حال بهرام تیر دیگری انداخت و پای گور را به سرش دوخت. کنیزک گفت اگر آدمی در هر کاری تمرین، مداومت و ممارست کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد که کار نیکو کردن از پرکردن است. شاه چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت. پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور و فضول را گردن بزند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، بعید نیست که شاهنشاه روزی از گفته خویش پشیمان شود و تو را که بی تامل، اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد. اگر جانب احتیاط را نگه داری و مرا نکشی، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گور نه تنها خشمگین نشود بلکه تو را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار دهد. سرهنگ در مقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در کاخی سر به آسمان کشیده، که در خارج از شهر داشت؛ سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. در همان روزهای نخستین حضور کنیزک در کاخ، گوساله ایی از مادر زاییده شد و کنیزک خود را با آن سرگرم کرد. کاخ سر به فلک کشیده سرهنگ، شصت پله داشت و کنیزک گوساله تازه متولد شده را بر دوش می گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد، گوساله بر اثر گذشت روزها و شبها رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید؛ پس رشد تدریجی گوساله و تحمل وزن آن برای کنیزک آسان بود، تا جایی رسید که گوساله به گاوی سنگین وزن تبدیل شد و کنیزک با اندام لاغر و نحیف خود همچنان گاو سنگین وزن را بر دوش می گرفت و آن را شصت پله، تا بالای کاخ می برد و بعد همچنان پایین می آورد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است:بهرام گور و کنیزک (قسمت دوم و پایانی) سرانجام روزی کنیزک موقع را مناسب دید و به سرهنگ گفت که بهرام گور را به طریقی به این باغ و کاخ شصت پله بیاورد. سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای ساعتی استراحت و تمدید اعصاب به باغ و قصر زیبایش دعوت کرد و به بالای کاخ برد. شاه ساسانی که تحمل این همه پله را نداشت، رو به سرهنگ گفت که چگونه در ایام پیری می خواهد در چنین کاخی رفت و آمد نماید. سرهنگ موقعیت را مناسب دید و داستان دخترکی لاغر و نحیف اندام را شرح داد که هر روز گاو نر عظیم الجثه را بر دوش نهاده و شصت پله به بالای کاخ می آورد. شاه ساسانی علاقمند شد و تمایل و رغبت خود را برای تماشای این صحنه اعلام کرد و از سرهنگ خواست تا دخترک گاو نر را بر دوش بر بالای قصر بیاورد. کنیزک در حالی که روی خود را پوشانیده بود، در مقابل بهت و اعجاب بهرام گور و ملازمان، گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره ای احساس ناتوانی و ملالت خاطر، آن را شصت پله، پله به پله، تا بالای قصر برد و بر زمین گذاشت و بعد رو به پادشاه کرد و گفت کیست در این عالم که این گاو عظیم الجثه را بر دوش گرفته و تا پایین پله های کاخ ببرد؟ بهرام به روی خود نیاورد و گفت می دانم چگونه به این عمل شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بوده بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی، و رشد گوساله در تصمیم و توانایی تو خدشه و خللی وارد نساخت و خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه نتیجه تعلیم، تمرین و مداومت می باشد که کار نیکو کردن از پر کردن است! کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد، بدون تامل و در لفافه طنز جواب داد شهریارا، اگر زن ضعیف الجثه، گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد، اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد، نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟! بهرام گور به فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است. پس درخواست بر گرفتن نقاب از روی دخترک کرد و وقتی چهره کنیزک آشکار شد، بهرام در کنارش قرار گرفت و از آنچه گذشته بود عذر خواست. و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی به خرج نداده و او را زنده نگه داشته بود، تفقد و نوازش کرد و پاداش درخور داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شیوانا و راه درست ازدواج جوانی که دلباخته دختری بود شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید: غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟ پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام. او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید. امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت! شیوانا لبخندی زد و گفت: و آنها هم یک صدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند!؟ درست است؟ پسر آهی کشید و گفت: بله! الآن مانده ام چه کنم. از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه بزرگی است و فایده ای هم ندارد. اشتباه کارم کجا بود!؟ شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت: اشتباه تو در جمله ای بود که گفتی! وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند. او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید. تو باید می گفتی یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید. شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت: همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ شاید و اگر و اما نرو. هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت یا این یا آن بیان می کنی، مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشکل باشد، بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی! یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت یا این یا باز هم این استفاده کنی. مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نقاشی چینی ها و آینه رومیان نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی، از هنر و مهارت خود سخن می گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می کنیم تا ببینیم کدامتان، برتر و هنرمندتر هستید. دو گروه نقاش، کار خود را آغاز کردند. چینی ها یک دیوار خانه را انتخاب کردند و رومیان دیوار مقابل آن را و مقابل آن پرده کشیدند و مشغول شدند. رومیان فعلا در مرحله صیقل دادن بودند و هیچ رنگی نخواستند. اما چینی ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می بردند. بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی ها بلند شد، آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می زدنند. چینی ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی ها را دید و در شگفت شد. نقش ها از بس زیبا بود، عقل را می ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود. ناگهان رومی ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی ها در آینه رومی ها افتاد و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟ * دلی که خود را از بدی، کینه و حسادت پاک کرده باشد مانند آیینه است. همه نقش ها را قبول می کند و برای همه چیز جا دارد، مثل آیینه عمیق و صاف است. هر چه تصویر و عکس در آن بریزد پُر نمی شود. آینه تا اَبد هر نقشی را نشان می دهد. خوب و بد، زشت و زیبا را نشان می دهد و اهلِ آینه از رنگ و اندازه و حجم رهایی یافته اند. آنان صورت و پوسته علم و هنر را کنار گذاشته اند و به مغز و حقیقت جهان و اشیاء دست یافته اند. همه رنگ ها در نهایت به بی رنگی می رسد. رنگ ها مانند ابر است و بی رنگی مانند نور مهتاب. رنگ و شکلی که در ابر می بینی، نور آفتاب و مهتاب است. نور بی رنگ است. اقتباس از داستان دکتر محمود فتوحی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان بخشنده تر و کریم تر از حاتم طایی حاتم طایی را پرسیدند که: هرگز از خود کریم تر دیده ای؟ گفت: بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم. گفتم: والله این بسی خوش بود. حاتم ادامه داد: غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟ گفتند: وی همه گوسفندان خود را بکشت. وی را ملامت کردم که: چرا چنین کردی؟ گفت: سبحان الله تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟ پس حاتم را پرسیدند که: تو در مقابله آن چه دادی؟ گفت: سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند. گفتند: پس تو کریم تر از او باشی! گفت: هیهات! وی هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم. بهارستان جامی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پراکندن پرهای بالش و جمع آوری مجدد آنها روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند. او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا، از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت: تو برای جبران سخنانت لازم است که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سخت تر از دومی است. خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد. پیرزن خردمند ادامه داد: امشب بهترین بالش پری را که داری، برداشته و سوراخی در آن ایجاد می کنی. سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی، مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم. خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسائی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت. خانم جوان با اینکه به شدت احساس خستگی می کرد اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت: بالش کاملاً خالی شده است! پیرزن پاسخ داد: حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجدداً از آن پرها پر کن تا همه چیز به حالت اولش برگردد! خانم جوان با سرآسیمگی گفت: اما می دانید این امر کاملاٌ غیر ممکنه! باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام پراکنده کرده است و قطعاً هر چقدر هم تلاش کنم دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد! پیرزن با کلامی تأمل برانگیز گفت: کاملاً درسته! هرگز فراموش نکن کلماتی که بکار می بری همچون پرهایی است که در مسیر باد قرار می گیرند. آگاه باش که فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان باز نخواهند گشت. بنابراین در حضور کسانی که به آنها عشق می ورزی کلماتت را خوب انتخاب کن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان کفش پاره مرد و مرد جوانی که پا نداشت کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی. یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت. مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه نداشتن بر همه وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت: چه روز قشنگی! مرد به خود آمد، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج، پاسخ سلامش را داد. سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده دور شد. لحظاتی بعد، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که: غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی. دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت. اما خوشحال بود و از زندگی خشنود. به خانه که رسید از رضایت لبریز بود. حکایت گلستان سعدی: هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم (توانایی خرید کفش نداشتم) به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
یکی از مهمترین خصایص انسان: تلاش برای فرار از زندگی روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت: بله، با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آن کودکان مشغول بازی بودند، برد. استاد گفت: خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن. مکالمات بین کودکان به این صورت بود: الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی. نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی. اصلا چرا من هیچ وقت نباید فرار کنم؟ و حرف هایی از این قبیل... استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند. آدم بزرگ نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود روبرو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویژگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه می کنم؛ تلاش برای فرار از زندگی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
اوج گرفتن بادکنک سیاه - درون انسان است که باعث رشدش می شود در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: - ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: - پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد. چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظواهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمهاست، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاه آنهاست و هر قدر ذهنیات ارزشمندتر باشد، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر داستانهای کوتاه پندآموز عکس یک خانه گرم و شومینه روشن دارای آتش و زن و دختر بچه ایی که فنجان قهوه در دست دارند و می نوشند در تصویر بخاری و مبلمان خانه دیده می شود داستان شماره ٢۴٢ : خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر گاهی فراموش می کنیم دارایی های و نعمت های فراوانی که خداوند به ما داده ثروتی بس عظیم است هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم. آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟ نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره. آنها در حالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales