📚داستان زن فریبکار و امیرکبیر
✍مرد صرافي نزد #اميرکبير آمد و گفت:
دو سال قبل يک زن ثروتمند با جعبه اي پر از جواهرات به دکان من آمد و گفت:
اين جواهرات چقدر مي ارزد؟
من گفتم پنج هزار تومان
او گفت : اگر ممکن است اين جعبه را نزد خود نگاه داريد و سه هزار تومان به من قرض بدهيد شش ماه بعد آن را به شما
برمي گردانم.
من پذيرفتم و صورت جواهرات را در ورقهاي نوشتم و ورقه را به همراه پول نقد به
او دادم.
🔻آن زن از دکان خارج شد و نه تنها شش ماه بلکه تا دو سال ديگر بازنگشت تا اين که روزي من به پول نقد احتياج پيدا کردم
به ناچار به سراغ جعبه رفتم تا به اعتبار آن پول نقدي فراهم کنم،
اما پس از معاينه دقيق متوجه شدم جواهرات بدلي هستند و امروز براي دادخواهي آمده ام.
امير تاملي کرد و گفت :
آيا اين داستان را براي کسي هم تعريف
کرده اي؟ گفت: نه.
🔻سپس امير درگوش صراف چيزي گفت
و صراف سري تکان داد و بيرون رفت. آن روز مرد صراف چيزهاي قيمتي خود را از دکان به منزل انتقال داد.
سپس قفسه ها را به هم ريخت و به خانه رفت.
فردا صبح که براي بازکردن مغازه بازگشت به محض بازکردن بناي داد و فرياد گذاشت که:
آي مردم مغازه ام را دزد زد و تمام سکه ها و جواهرات را برد.
صراف گفت :
🔻من براي جواهرات خودم ناراحت نيستم، بلکه براي جعبه جواهرات بانوي محترمي ناراحت هستم که دو سال پيش آن را نزد من به امانت گذاشته بود.
پس از چند ساعت، همان زن به بازار آمد و به دکان صرافي رفت و تقاضاي جعبه خود را کرد
و چون شنيد که دزد آن را برده به اميرکبير شکايت برد.امير مرد صراف را احضار کرد و درباره شکايت زن از او درخواست توضيح کرد.
مرد صراف گفت که دزد به دکانش زده و آن جعبه را برده است. امير به زن گفت:
🔻شما برويد و پنج روز ديگر براي گرفتن قيمت جعبه نزد من بياييد. پنج روز بعد آن زن با قيافه حق به جانب دوباره بازگشت،
اما برخلاف انتظار جعبه جواهرات خود را ديد که در کنار اميرکبير گذاشته شده است.
زن رنگ از رويش پريد اميرکبير گفت:
جعبه جواهرات شما پيدا شده حال شما سه هزار تومان پول صراف را به او بدهيد و جعبه خود را دريافت کنيد.
زن چون جعبه را باز کرد گفت :
اين جواهرات بدلي است و متعلق به من نيست.
🔻اين مرد آنها را دزديده و به جاي آنها اين بدليجات را گذاشته است. اما اميرکبير گفت: من خوب مي دانم که تو دو سال پيش جعبه جواهرات بدلي به نزد اين مرد گذاشتي
و بدون اين که آدرسي از خود به جاي بگذاري رفتي و برنگشتي
اما زماني که شنيدي دزد آن جعبه را برده دانستي که مي تواني دو هزار تومان ديگر
نيز از او بگيري.
غافل از اين که حادثه سرقت مغازه صرافي چيزي جز اجراي نقشه من نبود که به اين
وسيله مي خواستم تو خود را نشان بدهي،
🔻حال بيش از اين معطل نکن.
و سه هزار تومان اين مرد را بده،
زن از شنيدن اين واقعيت پول را به
صاحبش پس داد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت دباغی در بازار عطاران از بوی مشک بیهوش شد
گویند روزی دباغی که کارش پیراستن پوستِ احشام از پهن و کثافت بود، گذارش به بازارِ عطر فروشان افتاد. بوی خوشِ عطرهای مختلف فضای بازار را آکنده بود و مشامِ عابران را می نواخت. امّا این دبّاغِ نگون بخت از آنجا که شامه اش به بوی بد پهن عادت کرده بود از بوی عطر کلافه شد و همانجا بر زمین افتاد و مدتی روی زمین بی حرکت و بیهوش ماند.
مردم از چپ و راست گِردِ او جمع شدند و هر یک از آنان می کوشید او را به هوش آورد. یکی گلاب به سر و صورتش می زد و دیگری عود و عنبر می سوزاند. این درمان ها هیچکدام حالش را بجا نیاورد و همچنان بیهوش بر زمین بود تا اینکه این جریان به گوشِ یکی از برادرانش رسید.
او به محضِ اطلاع پهن حیوان را به دست گرفت و دوان دوان خود را به بازارِ عطاران رسانید و با چالاکی صفوفِ فشردۀ جمعیت را از هم شکافت و بر سرِ دبّاغِ بیهوش رفت و آن پهن را به بینی او نزدیک کرد. پس از مدّتی دبّاغ تکانی خورد و بهوش آمد و از جا برخاست.
حاضران پرسیدند که این چه تدبیر و طبابت بود؟
گفت: اشتغال وی به طویله و فاضلاب بوی خوش را بر وی حرام گردانیده. اندکی بوی بد بدو رسانیدم و شد آن چه شد.
مولانا می گوید : از آنجا که مشامِ دلِ حق ستیزان با بویِ جانبخشِ حقیقت اُنس ندارد . آن روح جانفزا را برنمی تابند و از آن گریزان اند و دل در گروِ افکار بی اساس و مبتذل می نهند.
الخبیثات الخبیثین را بخوان
رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب
می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات
درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم
بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال
نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار
ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته ایم
در نصیحت خویش را نسرشته ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ
شورش معده ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می کنید
عقل را دارو به افیون می کنید
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#داستان_آموزنده
🔆 توبه مالك
در كتاب كيفر و كردار جلد 4 خواندم : مالك بن دينار يكى از عرفاى زمان خود بوده كه در جوانيش بسيار فرد گنه كار و زشتكار و معصيتهاى زيادى مى كرده و يكى از عرقخورها و شراب خواران روزگارش بود كه فضل خدا او را رستگار نمود كه خودش ميگويد سبب توبه من از گناه و آلودگى اين بود:
اول كار عادت زيادى بشراب داشتم . خداوند بمن دخترى عنايت فرمود من مشعوفش شدم چون براه افتاد مهرش در دلم زياد شد و باهم ماءنوس شديم . اوقاتى پيش مى آمد كه شراب بنوشم او دامن مرا ميگرفت و ميكشيد و شرابها را ميريخت كم كم دخترم بزرگ شد ولى متاسفانه در سن دوسالگى از دنيا رفت ، مرگ او خيلى در من اثر گذاشت كه در شب نيمه شعبان شراب زيادى خوردم و نماز نخوانده خوابيدم در خواب ديدم قيامت برپاشده و من هم در ميان مردم هستم در اين هنگام از پشت سر صدائى شنيدم كه نظر مرا بخود جلب كرد، ديدم اژدهائى دهان گشوده كه مرا ببلعد، ولى من تا او را ديدم گريختم . همين طور كه در حال فرار بودم ديدم پير مرد خوشبوئى از كنارم رد مى شود به او گفتم مرا پناه بده ، كمكم كن . ديدم به گريه در آمد و گفت من عاجزتر از اين هستم كه تو را پناه دهم ولكن برو شايد خداوند ترا نجات دهد، دوباره بر سرعت خود افزودم تا به طبقات آتش جهنم رسيدم ، نزديك بود از ترس در آتش بيفتم كه صدائى آمد برگرد تو از اهل آتش نيستى ، برگشتم باز به آن پير پناه بردم فرمود: بالاى اين كوه كه ودايع مسلمين آنجاست برو اگر وديعه اى داشته باشى اينجا برايت نافع است .
بالاى كوه رفتم ، اژدها نيز دنبالم مى آمد، فرشته اى فرياد زد پرده از پيش چشمش برداريد، ديدم اطفال زيبائى حاضرند، اژدها داشت نزديك مى شد كه مرا هلاك كند، طفلى صدا زد: او را از دست دشمن برهانيد.
آنها به جانب من آمدند ديدم دختر كوچك خود را ميگفت : واللّه پدر من است و دستش را بطرف اژدها برد، اژدها گريخت و دخترم مرا در آغوش گرفت و بعد آمد روى زانويم نشست . و گفت : اى پدر چرا قرآن نمى خوانى :
الم ياءن للّذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكراللّه
آيا وقت آن نرسيد كسانيكه ايمان آورده اند دلهايشان بذكر خدا خاشع و ترسان باشد. من گريه ام گرفت و گفتم دخترم مگر شما قرآن بلديد، گفت آرى و از شما بهتر مى دانيم ، گفتم اين اژدها كه بود گفت كردار بد تو بود، گفتم اينجا چه ميكنيد گفت اينجا منتظر شما هستيم تا روز قيامت از شما شفاعت كنيم .
مالك گويد: از خواب بيدار شدم و شراب را ريختم و توبه كردم .
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
🔆 مستضعف نوازى على عليه السلام
مردى مستمند كه تهيدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش از همه جا بريده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نياز مى كرد.
حضرت على عليه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنيد مردى در حال گريه و زارى مى گويد:
((خدايا! به چهار هزار درهم پول احتياج دارم ، اين پول را به من برسان !))
على عليه السلام حامى مستضعفان پيش از او رفت تا ببيند اگر امكان دارد از او حمايت كند، به او فرمود: ((برادر عرب نيازت چيست ؟))
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نيازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمايم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعايت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بيا به مدينه ، در مدينه جوياى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بيا تا اين نيازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدينه شد، در مدينه سراغ خانه على عليه السلام را گرفت ، در مسير راه با حسين عليه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على عليه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسيدند، عرب به حسين عليه السلام گفت به پدرت على عليه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نيازهايش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسين عليه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بيدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على عليه السلام مشرف گرديد، على عليه السلام با استقبال گرمى از عرب پذيرايى نمود و سپس كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسيد.
على عليه السلام به سلمان فرمود: ((آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما به يادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتياج داريم .)) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به يكى از آنها فروخت و پولش را به على عليه السلام داد.
على عليه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدينه ، و از مدينه به مكه ، سپس مستمندان مدينه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقيه پول را بين آنها تقسيم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت ديگرى چيزى از پول نمانده بود، با توجه به اينكه اهل خانه اش نياز شديد به هزينه زندگى داشتند، جالب اينكه پس آنكه همسر بزرگوار على عليه السلام فاطمه عليهما السلام از جريان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خير كرد، و مردانگى و حمايت ايثارگرانه او از مستمندان را ستود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚داستانِ زنِ با عفت
✍پادشاهى در بالاى قصر خود نشست بود و رهگذران را تماشا مى كرد. در ميان عابران زنى زيبا با قامتى موزون و دلربا ديد.
در دم به وى دل بست و فريفته جمال او
گرديد. دستور داد تحقيق كنند. ببينند زن كيست.
پس از رسيدگى گفتند!
زن فيروز غلام مخصوص شاه است !
پادشاه به منظور رسيدن به وصال زن ،
غلام مخصوص خود را خواست و نامه اى به او داد كه به مقصدى برساند. فيروز نامه را گرفت و بامداد فردا راهى مقصد شد.
🔻وقتى پادشاه اطلاع يافت فيروز در خانه
نيست و به سفر رفته ، وارد خانه شد و به زن زيباى وى گفت با اين كه من پادشاه مملكت هستم به ملاقات تو آمده ام !
زن گفت :
من از اين ملاقات پادشاه به خدا پناه مى برم !
و سپس با خواندن چند شعر عربى نارضايتى خود را از اين كار اعلام داشت و بعد گفت :
اى پادشاه مى خواهى از ظرف غذايى
بخورى كه سگ در آن پوزه زده و از آن خورده است ؟! شاه از اين سخن شرمگين شد و از خانه بيرون رفت.
🔻چنان شرمنده و ناراحت شده بود كه يك لنگ كفش خود را جا گذاشت و فراموش كرد بپوشد!
اتفاقا لحظه بعد فيروز وارد خانه شد. چون وقتى از شهر بيرون آمد و مسافتى را طى كرد به ياد آورد كه نامه شاه را در خانه جا گذاشته است.
از اين رو برگشت تا نامه را بردارد.
همين كه فيروز به خانه آمد و كفش پادشاه را در آنجا ديد، مات و مبهوت شد. پس از مدتى متوجه شد كه نيرنگى در كار بوده ، و سفر او نيز ساختگى است.
در عين حال چاره نبود، فرمان پادشاه است. بايد اجرا شود!
🔻فيروز نامه را گرفت و روانه مقصد شد.
بعد از بازگشت از سفر، پادشاه او را نواخت و يك صد سكه زر به وى داد. همين كار نيز سوءظن او را تشديد كرد.
فيروز كه در وضع روحى بسيار بدى قرار داشت تصميم گرفت زن را به خانه پدر و برادرش بفرستد.
به همين جهت جهيزيه زن به اضافه
لباسهاى تازه اى به او بخشيد و او را روانه
خانه پدرش نمود.
پس از مدتى برادر زن به فيروز گفت :
علت فرستادن خواهرم به خانه پدر و رنجش تو از وى چيست ؟
🔻چون فيروز جوابى نداد او را نصيحت كرد
كه همسرش را به خانه برگردانده ولى هر بار كه برادر زن در اين خصوص با وى گفتگو مى كرد، فيروز سكوت مى نمود و در بردن همسرش سهل انگارى مى ورزيد.
سرانجام برادر زن از وى به قاضى شهر شكايت نمود و او را به محاكمه كشيد.
شاه كه مترصد وضع اين زن و شوهر بود و مى دانست غلام مخصوصش متوجه شده و از همسرش كينه اى به دل گرفته است،
وقتى كار به محكمه قاضى كشيد،
بدون اينكه فيروز متوجه شود دستور داد قاضى رسيدگى به دعواى آنها را در حضور او انجام دهد.
🔻در محكمه قاضى، برادر زن كه شاكى بود
گفت : باغى به اين مرد اجاره داده ام كه چشمه آب در آن جارى و در و ديوار آن آباد و درختانش ثمردار بود.
ولى اين مرد ميوه آن را خورد و درختان را
از ميان برد و چشمه را كور كرد و پس از خرابى ، آن را به من پس داده است !
فيروز در دفاع از خود گفت :
من باغ را صحيح و سالم بهتر از روزى كه به من داد به او مسترد داشته ام . برادر زن گفت :
از او سؤ ال كنيد:
چرا آن را برگردانيده است ؟
🔻فيروز گفت : من از باغ او ناراحتى نداشتم ، ولى روزى وارد آنجا شدم جاى پاى شيرى را در آن ديدم ،
مى ترسم اگر آن را نگاه دارم آسيبى از شير به من برسد! از اين رو آن را بر خود حرام كردم .
پادشاه كه تا آن لحظه ساكت بود و به
مرافعه ايشان گوش مى داد، در اين جا
گفت : اى فيروز!
با خاطر آسوده و خيال راحت برگرد به باغ خود كه هر چند شير وارد باغ تو شد،
ولى به خدا هرگز متعرض آن نگرديد و به برگ و ميوه آن آسيبى نرسانيد! او فقط يك لحظه در آنجا توقف كرد و برگشت !!
🔻به خدا هيچ شيرى ، باغى مانند باغ تو نديده است كه خود را از بيگانه حفظ كند!
چون سخن شاه به اينجا رسيد و توأم با سوگند بود، فيروز باور كرد و با سابقه پاكى كه از زن خود داشت متوجه شد كه وى واقعا زنى پاكدامن و با وفاست.
و در آن لحظه حساس دامن خود را از آلودگى حفظ كرده ، و خطر را بر طرف نموده است .
بدين لحاظ با آرامش خاطر و طيب نفس زن را به خانه برگردانيد و زندگى را از سر گرفتند.
قاضى و بردار زن و حضار مجلس نيز موضوع
را دريافتند و همگى بر وفا و پاكدامنى و خود نگاهدارى زن آفرين گفتند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#داستان_آموزنده
🔆 اين هم نتيجه بى احترامى به تربت سيدالشهدا عليه السلام
موسى بن عبدالعزيز مى گويد: يوحنّا (طبيب نصرانى ) به من گفت : تو را به حق پيغمبر و دينت سوگند مى دهم كه بگويى اين كيست كه مردم به زيارت قبر او مى روند؟
آيا او از اصحاب پيغمبر شما است ؟ گفتم : نه ، بلكه او امام حسين عليه السلام پسر دختر پيغمبر ما است .
منظورت از اين سؤ ال چيست ؟
گفت : خبر شگفتى دارم و ادامه داد كه :
يك شب شاپور، خادم رشيد مرا احضار كرد، نزد او رفتم ، او مرا به خانه موسى بن عيسى كه از خويشان خليفه بود برد، ديدم موسى بى هوش در رختخواب خود افتاده و طشتى پيش روى او گذاشته اند كه تمام امعاء و احشاى او در آن ريخته بود.
شاپور از خادم موسى پرسيد: اين چه حال است كه براى موسى رخ داده ؟
خادم گفت :
يك ساعت قبل حالش خوب بود و با خوشحالى نشسته بود و با نديمان خود صحبت مى كرد!
شخصى از بنى هاشم اينجا بود، گفت : من بيمارى سختى داشتم و با هر چه معالجه كردم مفيد واقع نشد تا اينكه كاتب من گفت از تربت امام حسين عليه السلام استفاده كنم ، اين كار را كردم و شفا يافتم موسى گفت :
از آن تربت را كه باقى مانده بود آورد:
موسى آن تربت را گرفت و از روى بى احترامى در نشيمنگاه خود داخل كرد! در همان ساعت فرياد او بلند شد كه : ((النّار، النّار)) آتش ، آتش ، طشتى بياوريد، اين طشت را آوردند و اينها امعا و احشاى اوست كه از او خارج شده است !
نديمانش متفرق شدند و مجلس سرور موسى به ماتم مبدل شد. شاپور به من گفت : بيا نگاه كن ، آيا مى توانى او را معالجه كنى ؟ من چراغ طلبيدم و آنچه در طشت بود به دقت نگاه كردم ديدم جگر، سپرز و شش و دلش همه از او خارج شده است ! تعجب كردم و گفتم :
((ما لا حد فى هذا صنع الا ان يكون لعيسى الذى كان يحيى الموتى )) : ((هيچ كس نمى تواند درباره اين شخص كارى بكند مگر حضرت عيسى كه مرده را زنده مى كرد)).
شاپور خادم گفت : راست گفتى ، وليكن اينجا باش تا معلوم شود كه حال موسى به كجا ختم مى گردد.
يوحنّا گفت : من آن شب نزد ايشان ماندم و موسى سحرگاه به جهنم واصل گرديد.
پسر عبدالعزيز مى گويد:
يوحنّا با وجودى كه نصرانى بود
مدتى به زيارت امام حسين عليه السلام
مى آمد، تا اينكه به دين اسلام گرويد و اسلامش نيكو گرديد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚داستان کمالالملک در اروپا
📌نقاشی پول داخل بشقاب
✍کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.
زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
🔹یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید.
🔸اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را
روی آن کشید،
بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.
🔹گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک
دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.
🔸گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت
این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.
🔹بعد به گارسون گفت رهایش کن برود
این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.
✍نقل است امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از دیوان بلخ : خر ما از کرگی دم نداشت(1)
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که تاوان بده .
مرد به قصد فرار به کوچه ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ای درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ای فرو جست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست.
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که دخیلم! .
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند. نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند. و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه شکایت بی مورد محکومش کرد.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی!
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی! بایست که اکنون نوبت توست.
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است. آن زمان تلفنهای عمومی با سکههای دو ریالی کار میکردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: «دو زاری بده.»
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: «اینها صلواتی است.»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «برای سلامتی خودت صلوات بفرست» و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد: «دو ریالی صلواتی موجود است.»
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: «مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟»
با کمال سادگی گفت: «۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.»
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبختتر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: «برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.»
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم: «چه کاری میتوانم برایت بکنم؟»
گفت: «خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟»
گفتم: «پزشکم.»
گفت: «آقای دکتر شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!»
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: «شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم.»
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ ميگويند كه در زمان موسی خشکسالی پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت موسی رسيدند كه ما از تشنگی تلف می شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود.
خداوند فرمود: موعد آن نرسيده
موسی هم برای آهوان جواب رد آورد.
تا اينكه يكی از آهوان داوطلب شد كه برای صحبت و مناجات بالای كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران می آيد وگرنه اميدی نيست.
آهو به بالای كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتی به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد. شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت:
دوستانم را خوشحال می كنم و توكل می نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست.
تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد
موسي معترض پروردگار شد.
خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود.
هیچوقت نا امید نشويد...
شايد لحظه اخر نتيجه عوض شود، پس مجددا توكل كنيد.
☯️
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales