داستان کمک پیامبر اسلام به ساره، زن آوازه خوان مکه و جاسوسی او علیه مسلمانان
ساره، زنی بود آوازه خوان و خواننده (مطربه) که در مکه اقامت داشت و در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز، رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت. چند سال پس از هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه؛ بازار ساره؛ به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر، فاقه و تنگدستی دچار شد. او از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت(ص) مشرف شد.
حضرت فرمود:
– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪه اﯼ؟
همه خاندان من از قریش هستند، گروهی از آنان کشته و گروهی به مدینه مهاجرت نموده اند و پس از جنگ بدر کارم از رونق افتاده است و من از روی احتیاج به اینجا آمده ام.
پیامبر(ص) چیزی به او بخشید و به اصحاب فرمود: هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند. اصحاب ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
نقل است ساره در بازگشت از مدینه، با وجود محبتهای پیامبر(ص) و یارانش، حامل نامه مهم خبرچینی و جاسوسی از مدینه بود و به محض اینکه پیامبر از موضوع نامه خبردار شد، دستور داد تا امام علی(ع) و سه نفر یارانش در بین راه، به او رسیده و نامه را از دستش گرفتند.
ماجرا این بود که یکى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود، گرفتار یک وسوسه شیطانى شد و آن اینکه ممکن است مشرکان مکه مزاحم خانواده بى سرپرست او در مکه شوند و او مى خواست خدمتى به قریش و مشرکان مکه بکند تا نسبت به خانواده اش مزاحمت ایجاد ننمایند.
لذا ساره را دید و گفت: من نامه اى مى نویسم، آن را به اهل مکه برسان، و ده دینار (و به گفته بعضى ده درهم) نیز به او داد تا نامه را به بزرگان قریش در مکه برساند. در نامه چنین نوشته بود: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع باشید!
این ماجرا درست قبل از فتح مکه به دست مسلمانان صورت گرفت و پیامبر اسلام می خواست هیچ خبرى از حرکت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مکه به آنها نرسد و چنین هم شد. به همین دلیل اهل مکه در برابر ورود لشکر اسلام کاملا غافلگیر شدند و این موضوع سبب شد که بزرگترین پایگاه مشرکان (مکه) تقریباً بدون جنگ و خونریزى به دست مسلمین بیفتد و این کار بسیار مهمى بود، در حالى که اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى رسید، شاید خون هاى زیادى ریخته مى شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب و غرق شدن
در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟
از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟
گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است.
گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟
گفتند: بله.
این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد.
گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد!
گفتند: بیا.
آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند.
فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور.
از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند.
و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد.
آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند.
نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود!
یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند!
حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم.
منبع: پایگاه عرفان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ماجرای یک آدم خوش شانس: خواستگاری اتفاقی از دختر رئیس دانشگاه
از بدو تولد موفق بودم، و گرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های، هوی است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی درپی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی. تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورقه من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید.
این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از گسترده امید
وای باورم نمیشه 😳
یه زن روستایی از یه آشپزخونه کوچیک با همین دستاش یه کسب و کار راه انداخته و کلی پول درمیاره! 💸 میخوای بدونی چطوری ؟ 🤔
داستان زندگی «عزیزه خانم»
و ترفندهای آشپزیش رو اینجا ببین 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/786366716C9c3bf1cda6
😉🌱
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
جدی میگم، خودمونیم! 😳 این خانومه چطوری با آشپزی اینقدر پولدار شد؟ 🤔👇
👈 عزیزه خانوم 👉
.
داستان راننده اتوبوس و مسافر هیکلی و ندادن بلیط
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند.
در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: تام هیکل پولی نمی ده! و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریزجثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد. این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد.
بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، رزمی، کاراته و جودو و... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: تام هیکل پولی نمی ده! مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: برای چی؟ مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!
پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از گسترده امید
.
🔴》با این ذکــر در ماه ذی الحجه حاجت رواشـــو
.
اگر مشکل و گره بزرگ تو زندگیت هست و حاجت روا نشدی ، همین الان نیت کن و این ذکرهارو ۴۰مرتبه در ماه ذی الحجه تکرارکن و معجــزه اشو ببین👇
🔴 ذکر ثروت ماه ذی الحجه💸👇
https://eitaa.com/joinchat/2076574508C700ffa1ae2
🔴 ذکرحاجت روایی ماه ذی الحجه 📿👇
https://eitaa.com/joinchat/2076574508C700ffa1ae2
🔴 ذکرحل مشکلات فرزند ماه ذی الحجه👇
https://eitaa.com/joinchat/2076574508C700ffa1ae2
تا چند دقیقه دیگه پاک میشه‼️ فورا ذکر و فرمول مخصوص خودت رو بردار👆❌
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
پیام_ناشناس 👤
سلام ببخشید مزاحم شدم
یه کانال قبلا گذاشته بودین که داخلش ذکر های قرآنی آرامش بخش و افزایش رزق و روزی داشت ، خیلی عالی بود میشه یبار دیگه بزارین گمش کردم 😩
https://eitaa.com/joinchat/2076574508C700ffa1ae2
افسانه راز خوشبختی و پند سوم گنجشک
حکایت کرده اند که مردى گنجشکى شکار کرد، در راه خانه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایده اى، براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى، تو را سه پند مى گویم که هر یک، همچون گنجى است و اگر هر سه را به کار بگیری خوشبخت شوی که هر سه این پندها راز خوشبختی انسان است.
دو پند را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخه آن درخت نشستم، مى گویم.
مرد با خود اندیشید که سه پند راز خوشبختی، از پرنده اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به خوردن گوشت او مى ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو.
گنجشک گفت : پند اول آن است که آنچه از دستت رفت بر آن افسوس مخور؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى شد.
پند دوم آن که سخن محال باور مکن و از آن درگذر.
مرد، چون این دو پند و نصیحت را از گنجشک شنید طبق وعده، گنجشک را آزاد کرد.
پرنده کوچک پرکشید و بر درختى نشست. چون خود را آزاد و رها دید، خنده اى کرد.
مرد گفت: پند و نصیحت سوم را بگو!
گنجشک گفت: اى مرد نادان، زیان کردى! در شکم من دو گوهر گرانبهاست که هر یک بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مى دانستى که چه گوهرهایى نزد من است، به هیچ قیمت، مرا رها نمى کردى.
مرد، از افسوس و حسرت، نمى دانست که چه کند. دست بر دست مى مالید و خود را ناسزا مى گفت. به گنجشک گفت اگر پیش من برگردی تو را عزیز می دارم و دانه و آب فراوان به تو می دهم.
گنجشک گفت من رفتم، منتظر پند سوم مباش!
مرد رو به گنجشک کرد و گفت : تو وعده دادی و حالا آخرین پندت را بگو.
گنجشک گفت: تو! دو پند قبلی مرا فراموش کردی! مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، افسوس و غم مخور؛ اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست داده اى.
گنجشک ادامه داد: نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر؛ اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال، گوهر با خود حمل کنم !؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى گویم که قدر آن نخواهى دانست.
این را گفت و در هوا ناپدید شد.
و چنین است که دانشمندان به دنبال کشف راز خوشبختی همچنان در پی پند سوم گنجشک هستند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
آقا یه روز رفتم تو خیابون دیدم همه هرهرهرمیخندن😂😂
یکی افتاده بود تو جوب داشت از خنده نفسای اخرشو میزد😝
پرسیدم آقاچیشده اینجا چخبره؟😳😳😳
بگوچی؟؟؟؟😂😂😂😂
یه کانال هست تو ایتا،آفرین همون اعتراف همه عضو شدن نمیدونی چه واویلاییه😹
من تضمینی ندارم 😁😁😁
اگه سکته کردین مسئولیتش باخودتونه😅😅
ترکیــــــدن تضمینــــــی 😂😂
خـــــنده تا حد مـــــرگ😂😂
به کانال مـــــا هرکی اومده دیگه دلشو نداشته لفت بده 😅
کلیک کن😁👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
من امتحان کردم واقعا شد🤩
اگه بزنی رو باتریا انرژی روزانت فول میشه🚨
🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋📡🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋🔋