eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان داستان شماره ٣٩٠ : داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد! برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. درعوض او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مشاعره سه شاعر: عنصری، عسجدی و فرخی با فردوسی گویند چون حکیم ابوالقاسم فردوسی به طرف غزنین رهسپار بود هنگام ورود به غزنین به باغی فرود آمد که سه نفر از شعرای دربار غزنوی یعنی عنصری و عسجدی و فرخی در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسی به سمت آنان رفت تا موقعیت شهر را از ایشان جویا شود چون فردوسی ملبس به لباس کهنه و مندرس و فرسوده بود ایشان به تصور اینکه شخص ناشناس آدم بی سوادی است و مزاحم ایشان خواهد بود تصمیم گرفتند به او بفهمانند که ما از طبقه شعرا هستیم و با زبان شعر با هم سخن می گوئیم و او هم اگر شعر می داند بنشیند وگرنه راه خود پیش بگیرد و برود. این پیشنهاد را به فردوسی ارائه کردند. حکیم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئید و چون نوبت به من رسید توانستم جواب می گویم و اگر نتوانستم رفع زحمت می کنم. پس قرار شد چهار نفری یک رباعی بسازند: نخست عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدی ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن فرخی اضافه کرد: مژگانت همی گذر کند از جوشن نوبت به فردوسی رسید با صدای رسا فرمود: مانند سنان گیو در جنگ پشن که هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales