eitaa logo
کانال بستجی♨️
4.9هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حکایت راز دل به زن مگو از کجا آمده؟ پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن: راز دل به زن مگو، با نوکیسه (آدم تازه به دوران رسیده) معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو. بعد از این که پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت: امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه! هم زن گرفت، هم از آدم نوکیسه قرض کرفت و هم با آدم کم عقل دوست شد! روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیر زمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت: چه شده؟ خون ها مال چیست؟ مرد گفت: آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبر ندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای. زن، تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد: مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. (راز دل به زن گفتن) مردم ده به خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. (دوستی کم عقل) در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت: پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود. (آدم نوکیسه) به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💪در روزگاران قدیم،در سرزمین نخجوان مردی می‌زیست که نامش بر زبان هر پیر و جوان جاری بود: ببرخان. 💪پهلوانی بود با قامتی چون سرو کوهی و بازوانی به سختی آهن. در میدان‌های خاکی و گودهای کشتی، بی‌رقیب و بی‌همتا بود. بیست سال تمام، هیچ‌کس نتوانست حتی زانویش را به زمین برساند، چه رسد به اینکه کمرش را خم کند. می‌گفتند ببرخان با دستان خالی گاو نر را به خاک می‌زند و شیر کوهی را می‌گریزاند. 💪روزی به نخجوان، کشتی‌گیری غریب رسید. مردی که دو برابر ببرخان وزن داشت و نامش چون کوه در ولایات اطراف پیچیده بود. مردم گرد آمدند. گود پر شد. همهمه بالا گرفت. صدای طبل و دهل، زمین را لرزاند. 💪نبرد آغاز شد. نفس‌ها در سینه حبس. اما طولی نکشید که ببرخان چون صاعقه فرود آمد، غول بیابانی را بر زمین کوبید، چنان‌که خاک از زیر تنش برخاست. 💪صدای هلهله مردم فضا را پر کرد. اما ببرخان، از شوق پیروزی، از شور قدرت، از جوش غرور، به ناگاه رو به آسمان کرد، سینه سپر کرد و فریاد زد: ــ ای خدا! در زمین کسی نمانده که تاب من را داشته باشد! دیگر کشتی گرفتن با بندگان‌ات برای من لذتی ندارد... اگر راست می‌گویی، جبرییل را از آسمان بفرست با من کشتی بگیرد! 💪مردم، در سکوتی سنگین فرو رفتند. کسی نمی‌دانست این سخن از سر مستی قدرت بود یا بی‌حرمتی. اما آن روز، آن نعره، در دل آسمان ثبت شد. 💪هفته‌ای نگذشته بود که ببرخان به ناگاه بیمار شد. نه از زخم شمشیر، نه از مشت دشمن، بلکه از سرمایی ناگهانی که به جانش افتاد و همچو کرمی جانش را جوید. تب، سرفه، عفونت، ضعف... بوی بدی از تنش برخواست چنان‌که هیچ‌کس تاب نزدیک شدن به او را نداشت. از خانه بیرونش کردند. تنها شد. بی‌کس. در خرابه‌ای در حاشیه شهر پناه گرفت. 💪آب نمی‌توانست بخورد. غذا به گلویش نمی‌رفت. دستانش لرزان، چشمانش بی‌رمق. و در همان خرابه، موشی کوچک از روی سینه‌اش گذشت. 💪ببرخان می‌خواست دست بالا آورد، موش را دور کند، اما... نتوانست. قدرتی در جانش نمانده بود. 💪یکی از رهگذران که او را شناخت، با افسوس سر تکان داد و گفت: ــ جبرییل پیشکش... جواب این موش را بده، پهلوان! 💪😭و این‌گونه، پایان ببرخان نه در میدان نبرد، که در خرابه‌ای دورافتاده رقم خورد. نه با شمشیر قهرمانی، که با دست قدرتمند الهی.....😭 @Magic_Tales
واقعیِ پاپوش😢 🛑✍کلیددار حرم امام حسین که ۸۲ ساله کلید داره نقل میکنه: ‌ 🔆خدمت یکی از علما بودیم که یک هندویی آمد.نه داشت نه عقیده و اعتقادی.. ‌‌ ‌‌گفت: میلیاردرم اما برام پآپوش درست کردن انداختن گردنم.. ‌ ‌‌وکیل از انگلیس گرفتم کلی پول دادم تنها کاری که برام کرده یک روز فرجه گرفته اعدامم رو عقب انداخته... ‌ ✅شنیدم شما شیعیان کسی رو دارید که میتونه بهم کمک کنه...دارید؟ ‌گفتن بله ‌ ‌گفت چیکار باید بکنم؟من یکروز وقت دارم م حتمیه! .‌گفتن: میری بازار یک دست لباس پاک،کفش پاک،خودتو میشوری پاک باشی... ‌‌‌ ‌‌ میری شیعه ها،اونجا صدا میزنی اونی که فریادرس ما شیعیانه میاد،مشکلتو میگی کمکت میکنه.. ‌‌ ‌🔷️کلیددار میفرماید:فردا یا پس فردا دیدیم هندو اومد با چشمان‌ گریون،گفتیم دیدی؟ چی شد؟ ‌‌ ‌‌گفت من رفتم قبرستان ۵ ساعت بدون وقفه یکسره گفتم یابن الحسن.. آخر کار گفتم: نکنه منو قبول نداره که جوابمو نمیده؟ ‌‌ ‌🔴دقت کنید! هندو مطمئنه امام زمانی هست وفریادرس شیعه است، مُنکرِ بودنش نیست!میگه لابد من لیاقت ندارم که جوابمو نمیده...نمیگه کمکم نمیکنه پس وجود نداره،بی ادب و طلبکار نیست... ‌ ‌‌دوباره صدا زدم یابن الحسن...جلوه هایی از نور دیدم اما کسی رو ندیدم،حتی رد سم اسبها رو هم حس میکردم اما حتی اسبش رو هم‌نمیدیدم.. ‌‌ ‌💐‌شخصی ازم پرسید: فلانی پسر فلانی چی میخوای؟ گفتم آقایی که اسم من و پدرمو میدونه حتما میدونه برای چی اومدم.. ‌‌ ‌آقا فرمودن: برات‌پاپوش درست کردن توی فلان جا فلان کشو مدارکش هست و خلاصه...تبرئه شدی، راهشو برات هموار کردیم... ‌‌ 💥‌‌میگه حس کردم اسب میخواد حرکت کنه گفتم آقا عرضی داشتم.. ‌فرمود: بفرما. ‌گفتم: شما که انقدر آقایی ما که نداریم چه برسه به .. شیعه های شما انقدر گرفتارن توی فقر و بدبختی و...چرا به دادشون نمیرسید؟ ‌ 🌹فرمود: کدومشون مثل تو ۵ ساعت اومد صدا زد شک نکرد؟ یا کسی با اعتقادی که تو داشتی اومد صدا زد و ما جوابشو ندادیم؟.... 📕پیوست: گیر ما شیعیان توی افکار و اعتقادات سستی هست که بعضا داریم.. @Magic_Tales
يکی از چهارده معصوم مخصوصاً حضرت بقيةاللّه را در اعمال عبادی خويش شريک کنيم 🌹 ✍🏻 حجت الاسلام جعفر ناصری : از جمله سفارشات آیت الله مولوی قندهاری(ره) ، این بود که يکی از چهارده معصوم مخصوصاً حضرت بقيةاللّه را در اعمال عبادی خويش شريک کنيم و من نمي‌دانستم اين كار چگونه است تا اين كه به اين داستان برخورد كردم كه ؛ 👈 سلطاني براي شكار بيرون شد. به دجله رسيد. مرد فقيری را ديد که زار و نزار و خسته و نااميد ، کنار تور ماهی‌گیری‌ خود نشسته است. از او تفقّد کرد و گفت : «پيرمرد! چرا ماهی نمي‌گيري؟» 👈 پيرمرد در جواب گفت : «از صبح هر چه تور انداختم حتّی يک ماهی هم در تور من نيامد.» سلطان به ذکاوت ، دريافت که روزنه‌ی رزق ماهی‌گير ، تنگ است و بهره‌ ای ندارد. فرمود : «تور ، باز بيفکن به شراکت که نيمی از من و نيمی از تو.» پيرمرد که سلطان را نمي‌ شناخت گفت : «از صبح ، بسيار تور انداختم و يک ماهی هم صيد نکردم.» 👈 سلطان گفت : «ضرری که ندارد ؛ يک تور به شراکت بينداز» پيرمرد برخاست و توری به شراکت انداخت ؛ تور ماهي‌گير پر شد از ماهي‌ های بزرگ و کوچک و فراوان صيد کرد و خوشحال شد. پادشاه گفت : «حال ، نيمی از صيد ، از آنِ من است و نيمی از آنِ تو.» 👈 پيرمرد گفت : «قبول است» سلطان گفت : «من نيمه‌ی خويش به تو بخشيدم. همه‌ی ماهی‌ها از آنِ تو باشد» پيرمرد خوشحال شد و با دستی پُر به منزل رفت. 👈 فردا دو مأمور از طرف سلطان به دنبال مرد فقير آمدند و مرد را به حضور سلطان بردند. چشم پيرمرد که به سلطان افتاد سلطان را شناخت و گمان کرد که برای نيمه‌ی صيد ، او را احضار کرده‌اند ؛ بلافاصله گفت : «قربان! ماهي‌ های شما حاضر است ؛ کسی را بفرستيد تا تقديم کنم» 🖌 سلطان گفت : «ای مرد صياد! ما ديروز با هم شريک شديم. با اينکه من نيمه‌ی صيد خود را به تو بخشيدم ، امّا ديشب به خود مي‌گفتم که شريک سلطان را وضع و روزي ، بهتر از اين بايد ؛ حال که ما را در کار شريک کردی و شريک سلطان شدي ، زندگی بهتری بايد داشته باشي» 👈 سلطان دستور داد تا وسایل آسايش زندگی بسيار بدو بخشيدند و شاد و مسرور ، مرخّص شد. 🌹👈 حال چنين است که عمل و عبادتی که حضرت بقيةاللّه (علیه السلام) در آن شريک باشد، کَرم و عنايت آن بزرگوار کمتر از سلطان و سلاطين ظاهری نيست و کرم بسيار خواهد نمود و خدای امام زمان (علیه السلام) هم به اين نيّت خير ، جزای نيکو و بسيار خواهد داد. @Magic_Tales
✨﷽✨ ایراد بنی اسرائیلی! از امام رضا (علیه السلام) نقل است: مردی از بنی اسرائیل، یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را بر سر راه مردی از بهترین بازماندگان یعقوب (سباط بنی اسرائیل) گذاشت. سپس به خونخواهی او بر آمد. حضرت موسی (علیه السلام) دستور دادند، گاوی بیاورند تا کشف حقیقت کنند. ایشان توضیح خواستند. حضرت فرمود: . اگر هر نوع گاوی می‌آوردند در اطاعت ایشان کافی بود، ولی چون توضیح خواستند و سخت گرفتند، خداوند هم بر ایشان سخت گرفت. لذا دستور این است: آن گاو نه پیر و از کار افتاده باشد و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو! باز پرسیدند: - چه رنگی باشد؟ حضرت موسی فرمود: - زرد رنگ، طوری که بیننده را خوش آید. گفتند: - ای موسی! مشخصات گاو هنوز مبهم است واضح تر بفرما! موسی گفت: - گاوی که به شخم زدن آرام و نرم نشده و برای زراعت، آبکشی نکرده باشد، بدون عیب بوده و غیر از رنگ اصلی اش رنگ دیگری در آن نباشد. بالاخره مشخصات با مشخصات گاوی انطباق یافت که نزد جوانی از بنی اسرائیل بود. وقتی که برای خرید پیش او رفتند، گفت: - نمی فروشم، مگر اینکه پوست گاوم را پر از طلا نمایید! گفتار جوان را به حضرت اطلاع دادند، فرمود: - چاره ای نیست باید بخرید! آنان نیز به همان قیمت خریدند و آن را کشتند. دم گاو [۱] را بر مرد مقتول زدند و او زنده شد، گفت: - یا نبی الله! پسر عمویم مرا کشته است، نه آن کسی که ادعا می‌کنند. - این گونه راز قتل بر همه آشکار شد. یکی از پیروان و اصحاب موسی گفت: - یا نبی الله! این گاو قصه ی شیرینی دارد. حضرت فرمود: - آن قصه چیست؟ مرد گفت: - جوان صاحب این گاو، نسبت به پدر و مادر خویش خیلی مهربان بود. روزی او جنسی خرید. برای گرفتن پول، پیش پدر آمد، او را در خواب یافت. چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند، از معامله صرف نظر کرد، هنگامی که پدر بیدار شد، جریان را به او عرض کرد. پدر گفت: - کار نیکویی کردی، به خاطر آن، این گاو را به تو بخشیدم. حضرت موسی علیه السلام گفت: - ببینید! این فواید نیکی به پدر و مادر است. 📚:بحار، ج ۱۲، ص ۲۶۲ @Magic_Tales
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱🌱 فرشینه های زیبایی که در حد فرش ماشینی با کیفیتن وجایگزینی مناسب بجای فرش👌 شما رو از هزینه های هنگفت فرش ماشینی خلاص کردیم 😊 با دوام ،شیک ،مناسب همه فضای منزل و قابل سفارش درهر ابعادی که لازم دارید 🌟 در بیش از ۶۰۰۰ طرح و رنگ و تنوعی بینظیر که هیچ پیج وکانالی نمیبینی 🔥سوال و سفارش من اینجام👇 https://eitaa.com/joinchat/2886468880C12d76403ad 50
🖤السلام علیک یا اباعبدالله(ع)🖤 💠انواع باکیفیت💠 💠با قیمت تولیدی💠 🥀🖤⚜ســاده⚜🖤🥀 🥀🖤⚜لبنـانی⚜🖤🥀 🥀🖤⚜صدفی⚜🖤🥀 🥀🖤⚜حسـنـا⚜🖤🥀 🥀🖤⚜عربی⚜🖤🥀 و هزاران مدل عبای اسلامی... پیشنهاد میشه همین الان عضو بشید و از هدایا و تخفیفات ویژهٔ ماه محرم استفاده کنید و این فرصت رو از دست ندید👇🖤 http://eitaa.com/joinchat/1196228609Ce36ce60469