eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Postchi1 ♦️مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه میرود و مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند، پچ پچ میكند. آنقدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند. اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد؛ زنش آن را جابجا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میكند. پائولو کوئیلو میگوید: «همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم!» @Postchi1
هنگامی که بزرگترین الماس دنیا در سال ۱۹۰۵ از آفریقا به انگلستان منتقل می‌شد برای جلوگیری از سرقت آن تبلیغات و محافظت زیادی از کشتی حامل الماس به عمل آمد ولی الماس را با پست عادی ارسال کردند @Postchi1
75.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
good energy to this world, it will come back to you in unexpected ways. به اين دنيا انرژى خوب بده. از راههايى كه تصورش رو هم نميكنى به سمت خودت برميگرده @Postchi1
🍉 شخصی از عالمی پرسید: برای خوب بودن کدام روز بهتر است؟ عالم فرمود یک روز قبل از مرگ شخص حیران شد و گفت : ولی مرگ را هیچکس نمیداند! عالم فرمود، پس هر روز زندگی را روزِ آخر فکر کن و خوب باش شاید فردایی نباشد ... @Postchi1
قبل اینکه به دست کشیدن فکر کنی فقط به این فکر کن که چقدر راه اومدی..! @Postchi1
@Postchi1 ♦️مرد فقیری بود که همسرش از شیر, کره تهیه می کرد و مرد آن ها را به یکی از بقالی های شهر می فروخت و در ازای آن مایحتاج خانه را تهیه می کرد. آن زن, کره ها را به شکل, دایره های یک کیلویی تهیه می کرد. روزی مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت وزن آن ها را اندازه بگیرد. سپس فهمید وزن هر کدام 900 گرم است. او از دست مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به او گفت: "دیگر از تو کره نمی خرم, تو کره را به عنوان یک کیلو به من می فروختی, در حالی که, وزن آن 900 گرم است." مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: "ما ترازویی نداریم.مدتی قبل که یک کیلو شکر از شما خریدیم, آن را به عنوان معیار وزن یک کیلو, در نظر گرفتیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت, برایت اندازه گیری کردم @Postchi1
زندگی پر از انتخاب است و من شادی را انتخاب می کنم 😊 @Postchi1
آنها به من خندیدند به این دلیل که (متفاوت) بودم ؛ من به آنها خندیدم به دلیل اینکه همه (شبیه) هم بودند! Join Us @Postchi1
🍉 آقو دیروز زنمون ازمون پرسید بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟ گفتم فیلم عروسیمون،البته وقتی از آخر به اول دیدمش!گفت چرا از آخر به اول؟گفتم آخه اینجوری اول یه شام مفصل خوردیم، بعد یکم رقصیدیم، بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم، بعد حلقه رو درآوردی دادی به من، آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!…آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد!ها ها ها ها ها ها…داغونم کردا، له له شدم! واقعاٌ این که میگن صداقت بهترین راهه بسیار حرف مزخرفیه کلاه قرمزی🎬 Join Us @Postchi1
بی تفاوت باش. شادی چیزی نیست جز داشتن سلامت تن و یک حافظه‌ی ضعیف. @Postchi1
🍉 ♦️ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌ سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است. * ⭐️ توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم‌ زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خل هایی هستند!» ⭐️ @Postchi1