اين مرد هندى بعد از مرگ همسرش بخاطر طولانى بودن مسير به درمانگاه،22 سال شبانه روز با يك تيشه كوه را كند تا هيچكس مانند همسرش قربانى مسير طولانى نشود. مسيرى كه از70 به 1 كيلومتر كاهش يافت
@Postchi1
از ارسطو پرسیدند در زندگی دشوارترین کارها چیست؟
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند آسانترین کار چیست؟
گفت: اینکه دیگری را نصیحت کنند
@Postchi1
دستان چهار نفر از معروف ترین كريكت بازهای جهان.
هیچ چیز بدون پرداخت هزینه ی مخصوص خودش به دست نمیاد.
Join Us @Postchi1
🌱 کسی که شنا کردن بلد است میداند که آب او را پایین نمیکشد,
اما کسی که با شنا آشنا نیست,فکر میکند آب او را پایین میکشد و غرق میکند,
برای همین بیهوده دست و پا میزند و غرق میشود,
بهتر است بدانیم این افکار ماست که ما را غرق میکند,
و گر نه زندگی عمق زیادی ندارد...
#شهرام_شریف_پیران
Join Us @Postchi1
@Postchi1
🔰شخصی از خدا دو چیز خواست
یک گل و یک پروانه
اما چیزی که به دست آورد
یک کاکتوس و یک کرم بود
غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را
دوست ندارد و به من توجهی ندارد
چند روز گذشت
از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و آن کرم تبدیل به پروانه ای شد
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید
خارهای امروز گلهای فردایند
#بستجی
@Postchi1
🍉
♦️جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد...
سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عکس توى روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"
@Postchi1
ادب مدرک نیست!
ادب یعنی :
به همسرت امنیت
به فرزندنت محبت؛
به پدر و مادرت خدمت
وبه دوستانت شادی
راهدیه کنی.
برای خداوند ، بنده ای خوب
و برای جامعه نعمت باشی
هرکجا و هر که هستی
@Postchi1
🍉
♦️ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما به سرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است.
*
⭐️ توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم زمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خل هایی هستند!» ⭐️
@Postchi1
وقتی دیگران را
قضاوت میکنی،
آنها را نه،
بلکه خودت را
تعریف میکنی!..
@Postchi1
🌱 عارفی را پرسیدم: روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شادم به آن بنگرم و هر وقت که غمگین هستم به آن نظر کنم،گفت:حک کن "میگذرد"
@Postchi1