eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی دیگران را قضاوت میکنی، آنها را نه، بلکه خودت را تعریف میکنی!.. @Postchi1
🌱 عارفی را پرسیدم: روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شادم به آن بنگرم و هر وقت که غمگین هستم به آن نظر کنم،گفت:حک کن "میگذرد" @Postchi1
هاردی: میخوام ازدواج كنم لورل: با كی؟ هاردی: معلومه دیگه، با یه زن. مگه تو كسیو دیدی كه با یه مرد ازدواج كنه؟ لورل: آره هاردی: كی؟ لورل: خواهرم :)) @Postchi1
When life knocks you down, roll over, lay and watch the stars وقتى زندگى زمينت ميزنه، برگرد دراز بكش و ستاره ها رو تماشا كن 😉 Join Us @Postchi1
کسی که این نقاشی رو کشیده، میخواسته در دانشگاه هنر وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود. اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد. اسم این نقاش هیتلر است! @Postchi1
🍉 دو شکارچی دسته‌ای مرغابی وحشی در حال پرواز را دیدند. یکی از آنان تیری در تفنگ خود گذاشت و گفت: «اگر یک مرغابی بزنم، غذای خوبی می‌پزم و با هم می‌خوریم.» شکارچی دیگر پرسید: «نکند از من انتظار داری مرغابی وحشی پخته بخورم؟ مرغابی وحشی باید روی آتش سرخ شود، در غیر این صورت لذیذ نخواهد شد!» دو شکارچی مدتی با هم جر و بحث کردند که بهتر است مرغابی را بپزند یا کباب کنند. سرانجام به توافق رسیدند که نیمی از آن را بپزند و نیم دیگر مرغابی را کباب کنند. اما در این بین مرغابیان وحشی منتظر پایان مشاجره آن دو نشدند و به پرواز خود ادامه داده بودند. @Postchi1
زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛ خطوط را با امید بکشید اشتباهات را با آرامش پاک کنید قلم مو را در صبر غوطه ور کنید و با عشق رنگ بزنید زندگی زیباست... @Postchi1
🍉 خداوند ازعزرائیل پرسید: آیا تا به حال گریه نکردی زمانی که جان بنی آدمی را می گرفتی؟ عزرائیل جواب داد: یک بارخندیدم، یک بارگریه کردم و یک بارترسیدم. "خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش می گفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم. "گریه ام" زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم، او را در بیابانی گرم و بی درخت و آب یافتم که درحال زایمان بود. منتظر ماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم. دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم. "ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیکتر می شدم نور بیشترمی شد و زمانی که جانش را می گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم. دراین هنگام خدا به عزرائیل گفت: می دانی آن عالم نورانی کی بود؟ او همان نوزادی بود که جان مادرش را در بیابان گرفتی. من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که با وجود من، موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود. @Postchi1
ای کاش انسانها همانقدر که از ارتفاع می ترسند کمی هم از پستی هراس داشتند..! Join Us @Postchi1
🍉 ♦️ﻋﮑﺎﺱ: ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟ ﭘﺴﺮ: ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﺸﻪ؟ ﻋﮑﺎﺱ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﺭﻭ ﮐﻮﻟﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﭘﺴﺮ: ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻬﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ؟ ﻋﮑﺎﺱ: ﭼﻪ ﮐﻤﮑﯽ؟ ﭘﺴﺮ: ﮐﻤﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﻣﻮ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﮐﻨﯽ؟ ﻋﮑﺎﺱ: ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ عجله ﺩﺍﺭﻡ... بعضی فقط به ظاهر انسانند کاش انسانیت را یاد بگیریم Join Us @Postchi1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بی خیال نداشته هایت، بیخیال غصه هایت، بی خیال هر چه که تو را ناآرام میکند... به من بگو ببینم نفس میکشی؟ پس خوش به حالت! عمیق نفس بکش... @Postchi1