🍉
ابن سیرین، كسی را گفت: چگونه ای؟
گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟
ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و لعنت بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!
گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی.
گفت:
وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی...
#پستچی
@Postchi1
زرتشتیان نیلوفر آبی را مقدس میدانستند،زیرا این گل در میان مرداب رشد میکند
به باور آنها محیط نامناسب نمیتواند دلیل بر بد پرورش یافتن انسان باشد
در دست این پیکره ها نیلوفر آبی دیده میشود
@Postchi1
🍉
♦️گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی عليهالسلام، كليمالله، آمد و به او گفت: «ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی عليهالسلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی عليهالسلام به زن گفت: «پروردگار میفرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: «ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: «من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزوجل میفرماید تو را نازا بیافریده.» بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی عليه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: «بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» میخواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت.»
#پستچی
Join @Postchi1
زندگيم بى عيب و نقص نيست؛
اما براى همه ى چيزهايى كه دارم، شكرگزارم.
@Postchi1
🍉
#چهارشنبه_سوری
#به_روایت_شاهنامه
سياوش يكى از مظلومترين چهرههاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه، به او دل بست هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد...
تا اينكه نامادریش برای انتقام این خبر را به صورتی دیگر به گوش پدر رساند و سیاوش شديدا مورد خشم پدرش کیکاووس قرار گرفت.
سياوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بيگناهيش ازهفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بيرون آمد، آنرا دليل بىگناهيش بدانند.
این آزمون آتش در آخرين سه شنبه سال انجامید و او سرفرازانه بيرون آمد،
به دستور پدر اين روز جشن ملى شناخته شد.
وماهم واپسين سهشنبه را به ياد پاكى و انسانيت با پريدن از روى آتش جشن ميگيريم...
Join @Postchi1
تصویر حیرت انگیزی از یک قطره شبنم و مورچه ی زردی که مشغول چشیدن آن است!
انعکاس گل ها بر روی شبنم را ببینید و اجازه دهید این میزان از زیبایی طبیعت روح شما را دریابد!
@Postchi1
فرض کنید اگر بودن کنار آدمای قد کوتاه، شما رو کوتاه میکرد، اونوقت چقدر مواظب کناریاتون بودید!؟ آدمای کوته فکر همین کارو با فکرتون میکنن!!
@Postchi1
حضرت خیام به زیبایی چرخه زندگی رو تو دو بیت توضیح دادن :
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
@Postchi1
🍉
♦️سالها پیش، وقتی به عنوان داوطلب در یک بیمارستان کار میکردم، دختر دو سالهای به نام لیز در بیمارستان بستری بود که از یک بیماری نادر و جدی رنج میبرد. تنها شانس بهبودی از نظر پزشکان، انتقال خون از برادر پنج سالهاش بود که به طور معجزهآسایی از همان بیماری جان سالم به در برده بود و خون او آنتیبادیهای موردنیاز برای مبارزه با این بیماری را ساخته بود.
پزشک به پسر پنج ساله وضعیت را توضیح داد و از او پرسید آیا مایل است از خون خود به خواهرش بدهد. من پسربچه را دیدم که یک لحظه تردید کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «آره، میدم اگر خواهرم نمیره.»
زمانی که انتقال خون انجام میشد، پسر کنار خواهرش دراز کشیده بود و لبخند میزد. همه دیدیم که رنگ گونههای دختر در حال تغییر است و انگار خون منتقل شده داشت اثر میکرد. صورت پسر رنگپریده شده بود و دیگر لبخندی بر لبانش نبود. پسر به پزشک نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: «من خیلی زود میمیرم؟»
از آنجایی که پسر کوچکی بود توضیح دکتر را درست متوجه نشده بود و فکر میکرد باید همه خون خود را برای نجات خواهرش به او ببخشد.
⚜ بخشش آن چیزی است که برای شما خیلی ارزشمند و حیاتی است...
#پستچی
@Postchi1
🍉
یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمیکنید؟ آقا پاسخ داد: من و خانمم از روز اول ازدواج حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!
گفتم: آفرین! زندهباد! تو آبروی همهی مردها را خریدهای! من بهت افتخار میکنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟
آقا گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بیاهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم و ...
گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی، چی هست؟
آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و... نظر میدهم!!
@Postchi1
@Postchi1
♦️مردی چهار پسر داشت . آن ها را به ترتیب به سراغ یک درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود . پسر اول در زمستان ، دومی در بهار ، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند . سپس پدر همه را فراخواند و از آن ها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند ، درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت : درخت زشتی بود ، خمیده و در هم پیچیده . پسر دوم گفت : نه . درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن . پسر سوم گفت : نه . درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام . پسر چهارم گفت : نه !!! درخت بالغی بود پربار از میوه . پر از زندگی و زایش !
مرد لبخندی زد و گفت : همه شما درست گفتید ، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید ! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید . همه حاصل آنچه هستند و لذت ، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید ، فقط در انتها نمایان می شود . وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند ! اگر در " زمستان " تسلیم شوید ، امید شکوفایی " بهار " ، زیبایی " تابستان " و باروری " پاییز " را از کف داده اید !
مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند ! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛ در راه های سخت پایداری کن ، لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند !
#بستجی
@Postchi1