@Postchi1
♦️مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهیگیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهیگیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم.
این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود، ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.
طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیالبافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی خواهد.
#بستجی
@Postchi1
بعضی وقتها ، روزگار
یکی طوری میسوزونتِت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن!
بعضی وقتها هم یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن!
👤 خسرو شکیبایی
U will Love Us @Postchi1
🍉
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!
U will Love Us @Postchi1
دو چیزی خیلی سر و صدا میدهد..
یکی خرده پول.. یکی خورده معلومات!!
🕴آلبرت انیشتین
U will Love Us @Postchi1
🍉
انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمی کرد. فرزندی هم نداشت و تنها با همسرش زندگی می کرد. در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد. روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد. مردم هر چه او را نصیحت می کردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی در جواب می گفت: نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید. تا اینکه او مریض شد، احدی به عیادت او نرفت. این شخص در نهایت تنهایی جان داد؛ هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه ی او برود، همسرش به تنهایی او را دفن کرد اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد. دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد! او گفت کسی که پول گوشت را میداد دیروز از دنیا رفت...!
U will Love Us @Postchi1
زیاد فکر نکن، چون مشکلیُ درست میکنی ک اصن وجود نداشته ...
U will Love Us @Postchi1
رفاقت آبکی یعنی 0=0×1000
هزارتا کار براشون انجام بدی و خوبی کنی یکی رو انجام ندی همشون هیچ حساب میشن...
U will Love Us @Postchi1
سی . پی . آر بیمارستان جای جالبیست،
آدم هایی که بیرون از آن تند و تند قدم میزنند ،گریه میکنند ،دعا میکنند ،
حالشان بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک دست و پنجه نرم میکند نیست ،
آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترستند از "نبودن"
از نزدن ضربان قلب عزیزترین شخص دنیایشان ،از جای خالیه یک آدم
اتاق شوک جای بد و جالبیست
تمام قول های عالم پشت دَرش داده میشود ،
تمام خاطرات مرور میشود ،
تمام خوبی هایش یادآوری میشود ،
حالا چشمتان را ببندید
بدترین آدم زندگیتان را درون این اتاق تصور کنید
فرض کنید تنها کسی هستید که او دارد ،به خوبی های کم رنگش فکر کنید،
به جای خالیش ...
نبود آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند ...
لطفاً در زندگیتان یک اتاق شوک داشته باشید
و خوبی های آدم های بدِ دنیایتان را احیا کنید ...
بعضی روزها امروزمان به فردا نمیرسند ...
U will Love Us @Postchi1
همیشه با آدم هایی بگرد
که مجبورت کنن خودتو بالا بکشی
U will Love Us @Postchi1