eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🍉 ♦️پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی  پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم  بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند  پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است  بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم  مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم! پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است! مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود. ⭐️نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید! ⭐️ U will Love Us @Postchi1
اگه میتونی تصورش کنی، پس میتونی انجامش بدی 🕴Walt Disney U will Love Us @Postchi1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر میخواهید به شخصیت واقعی شخصی پی ببرید نگاه نکنید مردم در مورد او چه میگویند، بلکه ببینید او در مورد مردم چه میگوید! @Postchi1
@Postchi1 ♦️آورده اند که گرگي و شتري خانه يکي شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدايي از ميان برداشته شود و دو خانواده ، يکي بشمار رود و مابين کودکان آنها هم تفاوتي نباشد. روزي شتر براي تلاش معاش به صحرا رفت. گرگ يکي از بچه هاي او را خورد و در گوشه اي خزيد. چون سروکله ي شتر از دور پيدا شد ، گرگ پيش دويد و گفت : اي برادر بيا که يکي از بچه هايمان نيست. شتر بيچاره نگران شد و پرسيد: يکي از بچه هاي من يا بچه هاي تو؟ گرگ پاسخ داد : رفيق بازهم من و تويي کردي؟ يکي از آن پاپهن ها @Postchi1
قانون سوم نیوتون میگه برای اینکه بخوای به چیزی برسی باید از یه چیزی دل بکنی | Interstellar @Postchi1
@Postchi1 ♦️شاهزاده خانمی بود که علاقه بسیاری به لباس داشت. او تعداد زیادی لباس زیبا در جنس، طرح و رنگ مختلف داشت. هر یک از این لباس‌ها منحصراً برای او طراحی و دوخته شده بود. شاهزاده خانم یک تیم ماهر از خیاطان مخصوص خود داشت. یک روز شاهزاده به سرخدمتکار خود گفت: «بیشتر لباس ‌های من از قسمت سرآستین دست راست، لکه‌دار و کثیف می‌شوند. فقط سرآستین راست بعضی از لباس‌هایم تمیز باقی می‌مانند. تعجب می‌کنم که چرا این گونه است؟» سرخدمتکار هم از این موضوع بسیار تعجب کرده بود. او تصمیم گرفت تمام لباس‌هایی که سرآستین راست‌شان کثیف نمی‌شد را بررسی کند تا علت را بیابد. او از تمام خیاط‌ها پرس و جو کرد تا سرآخر دریافت که تمام این لباس‌ها توسط یک خیاط خاص دوخته شده‌اند. سرخدمتکار خیاط را احضار کرد. خیاط دختری بود که از این احضار سخت نگران شده بود که مبادا خطایی کرده باشد. سرخدمتکار به دختر گفت: «شاهزاده خانم می‌گویند لباس‌هایی که تو می‌دوزی، سرآستین راست‌شان هنگام غذا خوردن کثیف نمی‌شوند در حالی که در تمام لباس‌های دیگر کثیف می‌شوند. علت چیست؟» خیاط گفت: «علت این است که دست راست شاهزاده یک اینچ از دست چپش کوتاه‌تر است. بنابراین من آستین راست را یک اینچ کوتاه‌تر می‌دوزم. با این کار، آستین اضافه ندارد و به پایین آویزان نمی‌شود.» سرخدمتکار ابرویی بالا انداخت و دختر را نزد شاهراده برد و از او خواست که هر دو دست شاهزاده را مقابل او اندازه بگیرد. دختر اندازه دستان را گرفت و واقعاً یک اینچ اختلاف وجود داشت. تنها این خیاط به این تفاوت توجه کرده بود! برای انجام کار خوب و باکیفیت باید به همه جزئیات توجه کرد.  @Postchi1
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﻏﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﺖ... ”ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ” ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ”ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ”... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ @Postchi1
@Postchi1 ♦️ملا از حاکم خواست تا حکمی بنویسد که هر کس از زنش می ترسد، باید یک مرغ به ملا بدهد. حاکم که ملا را به شوخ طبعی می شناخت، حکم را نوشت و به او داد. ملا رفت و چند روز بعد با صد مرغ برگشت و به خانه حکم رفت. حاکم پرسید: ملا، این همه مرغ را از کجا آورده ای؟ ملا گفت: دیگر حوصله نداشتم وگرنه به تعداد مردان متاهل شهر مرغ بدست می آوردم. ضمنا شنیده ام در فلان محله شهر کنیز زیبایی هست و خوش سخن که جان میدهد برای مصاحبت شما! حاکم به ملا اشاره کرد: آهسته تر! ممکن است زنم پشت در گوش ایستاده باشد. ملا گفت: خب، من خیلی گرفتارم. دستور بدهید مرغی به من بدهند تا از حضور مرخص شوم. @Postchi1
♦️ شهر “ئامیدی” یکی از عجیب ترین شهرهای جهان در اقلیم كردستان عراق است که ٥٠٠٠ سال قدمت داشته و بر روی یک صخره بنا شده و فقط ١٢٠٠ خانه دارد و راهی برای افزودن خانه بيش از اين تعداد وجود ندارد! ‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌ @Postchi1
@Postchi1 ♦️ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟» حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ!» سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» سخنران: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!» سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!» براى ماندگار شدن بايد ايستاد و تسليم نشد وگرنه فراموش ميشويم. @Postchi1
@Postchi1 ♦️هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.  آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.  ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: - بهلول، چه می سازی؟  بهلول با لحنی جدی گفت: - بهشت می سازم.  همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: - آن را می فروشی؟!  بهلول گفت: - می فروشم.  - قیمت آن چند دینار است؟  - صد دینار. زبیده خاتون گفت: - من آن را می خرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت: - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.  بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.  زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای. وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.  صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: - به تو نمی فروشم.  هارون گفت: - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.  هارون نارحت شد و پرسید: - چرا؟ بهلول گفت: - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم! @Postchi1