eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
@Postchi1 ♦️وقتی يه پنگوئن عاشق يه پنگوئن ديگه ميشه، كل ساحل رو ميگرده و قشنگترين سنگ رو انتخاب ميكنه، اون رو واسه جفت ماده ميبره، اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم ميشن؛ ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس ميكنه سنگی كه پيدا كرده اصلا قشنگ نبوده و اونوقت اونو ميبره زير آب لای مرجانها ميندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباهِ اونو تكرار نكنه و نا اميد نشه... شما هم سعی کنید یه سنگ رو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شه... @Postchi1
انسان دوسال نیاز دارد که حرف زدن بیاموزد و پنجاه سال نیاز دارد تا سکوت را بیاموزد...! @Postchi1
@Postchi1 ♦️توماس ساعت دو بعد از ظهر از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود. چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: «ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.» توماس معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست. گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض توماس توجهی نکرد که گفت: «ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.» گارسون که رفت توماس شانه ای بالا انداخت و گفت: «خودشان می فهمند که من نخوردم!» اما توماس موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت: «میشه ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.» توماس معترض شد: «ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!» صندوقدار پاسخ داد: «ما آوردیم، می خواستین بخورین!» توماس سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی صندوقدار اعتراض کرد، گفت: «من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.» صندوقدار گفت: «ولی ما که مشاوره نخواستیم!» توماس پاسخ داد: «من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!» و سپس به آرامی از رستوران خارج شد.  @Postchi1
شادباشید و به کیفیت زندگی خود اهمیت دهید شماهمین یک زندگی را دارید ودیگرهیچگاه متولدنخواهید شد. جواب محبت آدمها رابه موقع بدهید،،!!! محبتهای تاریخ گذشته، عطروطعم اصلی رانخواهند داشت @Postchi1
@Postchi1 ♦️ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯﺵ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩﻡ... ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺧﺸﻦ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﺯﺵ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ... ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻔﺮ، ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺷﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺘﻞ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﺶ... ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺮﯾﺪﻡ... ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺵ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ... ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺪﺵ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩﻡ... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯿﻤﻮ ﻣﯽﮔﺸﺘﻢ، ﺷﻮﻧﻪ ﻗﺒﻠﯿﻢ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺎﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ... ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ... ﺑﺪ ﺷﮑﻞ ﺗﺮ ﻭ ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﻮﻣﺪ... ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﻧﻪ ﮔﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯﺵ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺟﺪﯾﺪ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ...! ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﯼ!! ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﺎﻋﺚ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺸﻪ... ﺳﺨﺘﻪ، ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ... ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﺶ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﺪ، @Postchi1
@Postchi1 ♦️بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش ‎وقتی رسیدم خونه تا درو باز کرد خواستم عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!‎دیر رسیدم اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه . ‎سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا . ‎مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"‎به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم . ‎گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!‎گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم . ‎بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرمو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم . ‎چند دقیقه گذشت....‎ولی ساکت بود. ‎دوزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....‎فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...‎واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن .‎اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟‎کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم! ‎بذار یه چیزی بهت بگم رفیق ‎به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشو @Postchi1
"شـــادی" پروانه ای است که هر چه تقلا کنی نمی توانی آن را شکارکنی، باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند، شـــانه هایت پــر از پــروانه ..! @Postchi1
@Postchi1 ♦️گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد. حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید .پذیرفت .کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود . مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!کسی برنخاست. گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!باز کسی برنخاست. گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید! @Postchi1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جلوی زبان ديگران را نمی‌توان گرفت، ولی اگر خوب زندگی كنيم، اين خود باعث شكست و تحقير آنان می‌شود. @Postchi1
@Postchi1 ♦️بهش میگفتن "عباس بندری". اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود. مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش -سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم: تو چی میخوری؟ خندید: هر چی تو میخوری خندیدم: عباس آقا دو تاش کن لطفا بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم: واسه من یه نوشابه سیاه برگشتم سمت مژگان : تو چی؟ باز خندید: منم همینطور اینبار نوبت عباس آقا بود: سالاد چی؟ میخورید؟ گفتم : من که نمیخورم عباس آقا برگشتم سمت مژگان. دوباره خندید : منم نمیخورم ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت: دوستش داری؟ گفتم : خیلی زیاد، چطور مگه؟ گفت: الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده. سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد. بهم گفت: منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد: مبارکه مبارکه بعد سه تایی خندیدم ... تمام شهر "هم همینطور". :) @Postchi1
یک پرده باید بداند تا وقتی پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد...! @postchi1