eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
"شـــادی" پروانه ای است که هر چه تقلا کنی نمی توانی آن را شکارکنی، باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند، شـــانه هایت پــر از پــروانه ..! @Postchi1
@Postchi1 ♦️گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد. حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید .پذیرفت .کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود . مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!کسی برنخاست. گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!باز کسی برنخاست. گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید! @Postchi1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جلوی زبان ديگران را نمی‌توان گرفت، ولی اگر خوب زندگی كنيم، اين خود باعث شكست و تحقير آنان می‌شود. @Postchi1
@Postchi1 ♦️بهش میگفتن "عباس بندری". اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود. مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش -سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم: تو چی میخوری؟ خندید: هر چی تو میخوری خندیدم: عباس آقا دو تاش کن لطفا بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم: واسه من یه نوشابه سیاه برگشتم سمت مژگان : تو چی؟ باز خندید: منم همینطور اینبار نوبت عباس آقا بود: سالاد چی؟ میخورید؟ گفتم : من که نمیخورم عباس آقا برگشتم سمت مژگان. دوباره خندید : منم نمیخورم ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت: دوستش داری؟ گفتم : خیلی زیاد، چطور مگه؟ گفت: الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده. سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد. بهم گفت: منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد: مبارکه مبارکه بعد سه تایی خندیدم ... تمام شهر "هم همینطور". :) @Postchi1
یک پرده باید بداند تا وقتی پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد...! @postchi1
@Postchi1 ♦️روزي پادشاهي به اطرافيانش گفت كه اگر از كسي عيب و ايرادي ببيند، آن شخص بايد يك درهم تاوان بدهد. يكي از شحنه ها (نگهبان) مردي را عريان ديد و گفت: بايد به دستور پادشاه يك درهم بپردازي. مرد گفت: چه....چه...چرا بايد بدهم؟! شحنه گفت دو درهم بايد بدهي چون لكنت هم داري. شحنه گريبان مرد راگرفت؛ او خواست دفاع كند، معلوم شد دستش هم بالا نمي آيد. شحنه گفت حالا بايد سه درهم بدهي! در اين گير و دار كلاه از سر مرد افتاد و آن مرد كچل بود. شحنه طلب چهار درهم كرد. مرد بينوا خواست بگريزد، كاشف به عمل آمد كه لنگ و چلاق هم هست. شحنه گفت از جايت تكان نخور كه تو گنجي بسيار پر بها هستي.!!! ⭐️ متأسفانه برخي در پيدا كردن عيب و ايراد در ديگران چنان مشتاق و جدي هستند كه انگار گنجي را جست و جو مي كنند ⭐️ @Postchi1
‌در زندگی غصه از دست دادن هیچ چیز را نخورید این قانون طبیعت است که وقتی چیزی را از شما می گیرد حتما از قبل جایگزینی برای آن دارد @Postchi1
@Postchi1 ♦️جان،ِ در ستادِ ارتش مشغول به کار بود . از صبح که بیرون زده بود، ریگی توی کفشش، حس می کرد. پایش را مدام جمع می کرد تا آنرا به گوشه ای براند یا ثابت نگه دارد تا در یک فرصتِ مناسب، کفشِ خود را در بیاورد و از شرّ ِ ریگ، راحت شود. سرِ ظهر، خیسِ عرق بود که بالاخره وقتش رسید. پشتِ سرِ رییس ارتش، کنارِ ستونی ایستاد و خم شد تا کفش را در بیاورد. گلوله ای از بالای سرش، صفیر کشید و مغزِ رییسِ ستاد را به دیوار پاشید... جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می بوسد. @Postchi1
اگر جرات زدن حرف حق را نداری لااقل برای کسانی که حرف نا حق میزنند دست نزن. کاری که خیلی از ما ها رعایت نمیکنیم...! @Postchi1
@Postchi1 🔰راز زندگی کجاست؟ در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن ، فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده ، سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود …. اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید. گاهي وقتا فراموش مي کنيم به دل خود رجوع کنيم، در زندگي به مشکلي برخورد مي کني، اما راه حل آن را غير از دل خويش جستجو مي کنيم. @Postchi1
پدر آلزایمر داشت؛ هیچ چیز یادش نبود جز پسرش! پسر آلزایمر نداشت؛ همه چیز یادش بود جز پدرش... @Postchi1