@Postchi1
♦️جان،ِ در ستادِ ارتش مشغول به کار بود . از صبح که بیرون زده بود، ریگی توی کفشش، حس می کرد. پایش را مدام جمع می کرد تا آنرا به گوشه ای براند یا ثابت نگه دارد تا در یک فرصتِ مناسب، کفشِ خود را در بیاورد و از شرّ ِ ریگ، راحت شود. سرِ ظهر، خیسِ عرق بود که بالاخره وقتش رسید. پشتِ سرِ رییس ارتش، کنارِ ستونی ایستاد و خم شد تا کفش را در بیاورد.
گلوله ای از بالای سرش، صفیر کشید و مغزِ رییسِ ستاد را به دیوار پاشید...
جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می بوسد.
#مری_کلارک
#پستچی_
@Postchi1
@Postchi1
🔰راز زندگی کجاست؟
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن ، فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده ، سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود ….
اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.
گاهي وقتا فراموش مي کنيم به دل خود رجوع کنيم، در زندگي به مشکلي برخورد مي کني، اما راه حل آن را غير از دل خويش جستجو مي کنيم.
@Postchi1
گاهی وقتها "شیرها"
روزهای زیادی را
گرسنه میخوابند!
چون نه مثل
کفتار لاشخورند
و نه مثل روباه دزد!
آنها شیر هستند،
لاغر می شوند،
اما اصالتشان را
از دست نمی دهند...
@Postchi1
داشتم غصه میخوردم،
توش مو دیدم،
دیگه نخوردم!
مو تو غصه هاتون ...
☑️ کلاه قرمزی
@Postchi1
@Postchi1
♦️یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار آشنا شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتن یه دفتر خاطرات تقلبی براش، من وظیفه ی قدیمی جلوه دادنش رو داشتم.
10 جور خودکار واسش عوض کردم، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگه هاش، چایی ریختم روش، مژی هم تا می تونست خودش رو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انسانیت برام مهمه و...
بعد از یک هفته کار مداوم، دفتر خاطرات رو برد تقدیم ایشون کرد. آقا پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟
این که سالنامه 1403 هست! تو 5 ساله داری توی این خاطره می نویسی؟ و این گونه بود که مژی هنوز مجرد است!
#پستچی
@Postchi1
کوچه های قدیمی را
باریک میساختند
تا آدما به هم نزدیکتر شوند
حتی در یک گذر
#مهربونیای_قدیم
@Postchi1
@Postchi1
♦️شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید،میخواهم در قبر در پایم باشد.
وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!
ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید...
در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین و این همه امکانات و کارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم.
یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به تو هم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمالت است.
#پستچی
@Postchi1
ﺍﮔﺮ ﺟرات خداحافظی
ﺑﺎ ﮔذشته ﺭا ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﺯﻧدگی، ﺳـﻼمی ﺟﺪﯾﺪ
ﺑﻪ ﺗو ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ!
#ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ_ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
@Postchi1
ماموریت ما
بی مشکل زیستن نیست
با انگیزه زیستن است
برای پیشرفت پله بساز
اما از کسی بالا نرو
دورت را شلوغ کن
اما در شلوغی گم نشو
طلا باش اما از جنس خاک
@Postchi1