eitaa logo
𓆝 ִֶָ ࣪𝐏𝐞𐇽𝐚𝐫𝐥^᪲
147 دنبال‌کننده
195 عکس
477 ویدیو
4 فایل
:: ‌ ‌ ‌࿒࿚᷎᷈᷁݃ั𝙁᪾࣪𝗂ꨲllҽ‌‌ɗ۫ꨲ 𝗂ꨲ𝗇ꨲ ᨳ @preall 𝘾llctiᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢn 𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌ᩘ‌ᮬ📞ᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲຼ᪶ 𐨍 ‌ּꩌׄ۫𝗥𝗂ꨲ𝗀ꠥҽ‌‌𝗌ꨲte݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲᤢ𑂳ɗ۫ꨲ 𝗳ɾ𝃛𝗈ꨲm᪾ᩛᮢຼ @lala_chan 𝃨 ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان: مجسمه سازی که بدون هدف مجسمه میسازد و از مدل هایش استفاده میکند. مردم میگویند مجسمه های ان یک الهام و یک شاهکار است ولی او نسبت به مجسمه هایش همچین فکری نمیکند. اما روزی میرسد که زنی را میبیند، ان زن خودش هنر بود و دلم میخواست من هنرمندش باشم. روز ها با او گذشت و مرده مجسمه ساز عاشق ان زن می شود. به عنوان اخرین کارش ان زن را انتخاب میکند،به نظر او شاهکار واقعی ان مجسمه بود. موقع ارائه کارش خبر میرسد که زن بر اثر بیماری فوت کرده و تنها چیزی که از ان باقی مانده مجسمه سنگی ان است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: به چشمانش که نگاه میکردی چیزی جز تاریکی نمی دیدی. همانقدر سرد و بدون امید. انگار چیزی را از دست داده که دیگر قابل بازگشت نیست. چیزی درونش کشته شده بود. اخرین کلماتش را پشت تلفن گفت وقتی که بالای پشت بام ایستاده بود؛ لحنش ارام بود"دیگر برایم مهم نیست چه اتفاقی می افتد. به هر حال من مرده ام، چه در این دنیا چه در هر دنیای دیگری." و خودش را رها کرد.
فعلا بقیش بعدا
خب دوستان خفه شید بقیه رو بزارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: خسته به نظر میرسید. انگار زندگی دیگر جذابیتی ندارد. اما هنوز هم برای همه چیز مشتاق بود. روزی به یک گل فروشی میرود با اینکه میداند کسی که برایش گل میخرد خودش است، ولی او عاشق گل سوسن قرمز بود، درست هم رنگ چشمانش. زن مغازه دار تا اورا میبیند لبخندی روی صورتش نمایان میشود و سعی میکند اشک خود را پنهان کند. "چیزی اذیتتون کرده؟" زن سری به نشانه نه تکان میدهد و می گوید"خیلی وقت است ندیدمت، فکر نکنم من را یادت بیاید. اون زمان تو فقط ۵ سال داشتی"کمی فکر میکند، دقیقا زمانی که مادرش را از دست داده بود. زن ادامه میدهد"با دیدن ان چشم ها فهمیدم خودتی. وقتی مادرت را از دست دادی ان قدر گریه کردی که نای باز کردن چشمانت را نداشتی" چیز هایی یادش میامد"بعد از مادرت مراقبه تو من بودم، من با مادرت خیلی صمیمی بودم. اما یه روز تو همه چیز رو ول کردی و رفتی"زن نگاهش را که پر از اشک است به سوی او نگه میدارد. "خواهش میکنم عزیزم. لطفا نه خونه برگرد.".