و او باز هم در خلوت خود گریست، چون میدانست زخمهایش هرگز خوب نخواهد شد .
فوقش ادم یه شب تا صبح گریه میکنه
یه مدت اهنگ غمگین گوش میکنه
یه تایمی فکر میکنه همه ادما دروغگوان
بعدش خوب میشه دیگه، نه؟
احساساتی که به زور چپوندیش تو یه کمد و فکر کردی دیگه تموم شده . .
یجا با یه تلنگر کوچیک میریزه بیرون ؛
و اون لحظه است که میفهمی همیشه بوده . .
فقط نمیخواستی باهاشون رو به رو شی:)