قصه نیستم که بگویی ، نغمه نیستم که بخوانی ، صدا نیستم که بشنوی ، یا چیزی چنان که ببینی ، یا چیزی چنان که بدانی.
من درد مشترکم؛ مرا فریاد کن !
-احمد شاملو
بر ماسهها نوشتم :
دریای هستی من ، از عشق توست سرشار ؛
این را به یاد بسپار !
بر ماسهها نوشتی :
ای همزبان دیرین ، این آرزوی پاکی است ؛
اما . . به باد بسپار.
-فریدون مشیری
خوابهایم بوی تن تو را میدهند ؛
نکند آن دورترها ،
نیمهشب در آغوشم میگیری ؟
-فدریکو گارسیا لورکا
و در آخر او ماند و فنجان چایی که سرد شده بود ، حرف هایی که نگفته بود و در گلویش به بغضی سنگین و سربی تبدیل شده بودند ، انبوه نامه هایی که با شور و اشتیاق نوشته بود اما هیچوقت جرئت فرستادنشان را نداشته بود ، و از همه چیز جانکاه تر . . خاطراتی که هرگز قصد ترک کردن قلب و روحش را نداشتند.
-t