eitaa logo
•ریرا و باغچه آفتاب گردون•
240 دنبال‌کننده
373 عکس
189 ویدیو
0 فایل
دفترچه خاطرات ریرا و دوستان✨ ورود آقایان ممنوع [ارزشی/معتاد به گربه/بستنی فن/کیدرامر] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1g6t1km&btn=.ریرا.
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم آشوبه هادی، این دنیا رو دوست ندارم و دلم نمی‌خواد بمیرم درحالی که باری از روی دوش امامم بر نداشتم. هادی من نمیدونم، مثل همیشه یه نمیدونمِ دست و پا دارم که دلش پُر غصه شده و دیگه هیچ‌چیز مثل قبل آرومش نمی‌کنه. هادی میشه به بالایی ها بگی راه رو روشن کنن؟ میشه بگی لطفا فکر بندازن تویِ کله ما؟ هادی میشه به خدای مهربون بگی دستش رو بذاره رویِ قلبمون؟ هادی اون روزی که دنیا قشنگ میشه من زنده‌م نه؟ : )
https://eitaa.com/babooneh0 پیام های این کانال مرا به فکر فرو برد....
مرسی از عارفانه
هدایت شده از بی‌نهایت
می‌دانی ابالفضلم! دستانت قوی بود، چون نه‌ ساعت‌ها، نه روزها، سال‌ها تمرینِ رزم‌آوری و جنگاوری کرده بودی، خدا هم همین را گفته بود_جمع کنید توان‌تان را هرچه می‌توانید_ تو جمع همهٔ فنونِ رزمی بودی! روحت بلند و قوی بود، چون زمان و زمینِ نَفْس‌ت را چنان در اختیار داشتی که کسی نمی‌توانست برای ذره‌ای و لحظه‌ای تو را فریب دهد! و اندیشه‌ات چنان عمیق و پرحکمت بود که در هر مکان و زمانی نفوذِ کلام و قوتِ عمل‌ت راه‌گشا بود... صاحبِ بصیرت بودی. تو مجموعه‌ی خوبی‌ها شده بودی، پدرِ فضیلت‌ها... ابالفضل!🌙 📒: میر و علمدار ♾ @binahayat_ir
هدایت شده از Tweety
امسال تا میتونید از آدمای ناامید دوری کنید کشنده‌ترین چیز تو دنیا ناامیدیه.
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سال‌ها بالاخره لبخند زده. طفل قنداق‌پیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنی‌کلاب شنیده‌اند. آمده‌اند به خوش‌باش. آمده‌اند به دیدن طفل. به دست‌های سپید مرمرین‌اش که نقل گعده‌های قبیله شده. زنان بنی‌کلاب برایش بازوبند آورده‌اند. زنان بنی‌کلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن ام‌البنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاه‌چشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ‌ گونه. زنان بنی‌کلاب پچ‌پچ میکنند. ام‌البنین بی‌اهمیت، میخندد. رسم عرب است که دست‌های نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشته‌اند. دست‌های پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دست‌های پسرک خضاب شده. زنان بنی‌کلاب شورچشم‌اند. پچ‌پچه میکنند و ‌به‌ گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک می‌‌پراکنند. دیدی چه دست‌های سرخی داشت. دیدی چه گلوی برف‌گونه‌ای. بازوان علی بود گویی. چشم‌های ابوطالب انگار. زنان بنی‌کلاب می‌روند. پسر می‌زایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمرین‌اش را بیاورید که سال‌ها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنی‌کلاب بالای سرش پچ‌پچه میکنند. چه گلوی برف‌گونه‌ای. چه دستان سرخ خضاب شده‌ای... «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
بچه ها میدونید چیه؟
الان که دارم فکر میکنم یه سری از رفتارای بقیه رو که مسخره میکردم خودم دارم انجامش میدم😭:)))))))
خدایا مرسی که نشون ندادی دیگه نباید از این غلطا کنم
هدایت شده از ریح
دقیقا همون موقعی که خودت رو گم می‌کنی، امام رضا پیدات می‌کنه.