اینجا در آرامستان ها هم می توانی داستان روایت کنی
می توانی رمان بنویسی
می توانی زندگی ها را به قلم بکشی
زندگی هایی که هم شان به یک جا ختم شده اند...
آرامستان
مثلا آن برادری که نشسته سر مزار خواهرش و آه می کشد...
خواهر و برادری با هم زندگی می کردند ...ازدواج هم نکرده بودند هیچ کدامشان
دل به دل هم داده بودند و خواهرانه مادری می کرد برای برادرش و آن یکی پدری می کرد برای خواهرش...
و حالا برادر نشسته بود سر مزار خواهر و در بهت و حال و هوایی بود که فقط خودش می دانست چیست ولا غیر..