eitaa logo
راحیل؛
44 دنبال‌کننده
34 عکس
8 ویدیو
1 فایل
در کوچه‌ی خیال با واژه ها قدم میزنم🦋
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋☁️ یک جفت چشم درشت شده از هیجان اولین چیزی بود که یوسف دید. دختری رنگ پریده در حالی که تلاش میکرد به خودش مسلط باشد و نوزادی در بغل داشت جواب داد :[تو خودت اینجا چی میخوای؟ میبینی که قایم شدیم اگه تو و همرزمات مبارزه بلد بودین وضع ما این نبود الان سال ها بود که فلسطینو آزاد کرده بودین.] خونی که روپوش سفید دختر را سرخ کرده بود اجازه ی هرگونه واکنشی را از یوسف گرفت نوزادی که در بغل داشت از شدت ضعف توان گریه کردن را از دست داده بود . نوزاد به نظر یوسف آشنا آمد . دختر دانیال بود ! اینجا چه میکرد پدر و مادرش کجا بودند این دختر که بود ؟ سوالات فاصله ی مغز تا زبانش را به ثانیه ای طی کردند . راحیل :[باشه باشه آروم چه خبرته یکی یکی ،من راحیلم خانواده ی این بچه رو نمیشناسم طبق معمول که درگیری میشه و مردم فرار میکنند و زخمی ها بین آوار جا میمونند منم داشتم به اونایی که شانس زنده موندن داشتند کمک میکردم . مادر این نوزاد فقط جیغ میکشید انقدر ترسیده بود که نمی تونست بگه چیشده منو آورد اینجا تو این خونه بچشو نشونم داد ،گهوارش پر از خون بود بچشو بلند کردم که دیدم دستش افتاد..! داشتم سکته میکردم همچین چیزی ندیده بودم تا الان دست قطع شده دیده بودم اما دست نوزاد نه ! بدنم داشت میلرزید ....] بسه! صدای یوسف بود که نهیب میزد دیگر دلش تاب ندارد بشنود @Rahil_nevis
علی اکبر که بر زمین افتاد آسمان آفتاب را گم کرد؛
قسمت بعدی👇🏻💁🏻‍♀
☁️🦋 راحیل :[نه دیگه بقیش غمگین نیست من دستشو بستم الان دیگه خوبه ترکش دستشو برده چندتا ترکش هارو هم در آوردم اما هنوز مونده نگران نباش یه چیز هایی بلدم سه ساله که دارم از زخمی ها پرستاری میکنم . دستش عمل میخواد استخونش خورد شده.] یوسف به صورت نوزاد نگاه میکرد چشمانش تر شد دستی به صورتش کشید و چند بار زمزمه کرد :[یا حلیم] یوسف :[پاشو بریم ببینم برا دست این بچه چیکار میتونم بکنم ] چیزی نمانده بود که بغض دختر بشکند :[ولش کن خیلی شرایطمون خوبه الان بیوفتیم دنبال عمل دست این بچه میدونی از جلوی چندتا ایست بازرسی باید رد بشیم !؟] یوسف:[نمیشه همینطوری بشینیم تا بمیریم که، زندگی مبارزس فلسطین هم شهر جهاده تو از همون اول که به دنیا میای باید بجنگی مثل همین بچه.] راحیل :[اسمش چیه ؟] یوسف :[کی ؟] راحیل :[این بچه دیگه تا آخر که نمیتونم بچه صداش کنم باید اسمشو بدونم ] @Rahil_nevis
ادامشو از شنبه میذارم تاسوعا عاشورا کار دنیایی نکنید خیری توش نیست .
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع
🦋☁️ یوسف :[آرسینه ] راحیل زیر لب چند بار زمزمه کرد آرسینه:[اسم قشنگیه بیا بگیرش مواظب باش بچه چیزیش نشه فکر کنم تنها چیزیه که از این خونه و اهلش مونده . من نمیام نمیتونم بیام نمیخوام جلوی هر ایست بازرسی سرم رو خم کنم به چهره های نفرت انگیزشون نگاه کنم و التماس کنم که اجازه بدهند رد شم تو برو بچه را که ببینند شاید بگذارند رد بشی البته از این قوم الظالمین بعیده . حتما کارت عبورم نداری نه!؟ یه درصد اگه بفهمند مبارزی تیکه تیکه ات میکنند .] یوسف بدون کوچک ترین توجهی به حرف های راحیل دنبال دوربین و لپ تاپ دانیال میگشت .دوربین را شکسته بودند و خبری هم از لپ تاپ نبود ؛ یهودی ها ذاتا موجودات ترسویی اند هرچیز را که ذره ای احتمال بدهند ممکن است خطری برایشان داشته باشد را به سرعت از بین میبرند دوربین شکسته ی دانیال هم گواهش . دانیال خبرنگار بود با روحیه ای به شدت کنجکاو همین کنجکاوی اش هم بود که او را به فلسطین کشاند همینجا هم ازدواج کرد . همان اوایل در فلسطین با نامه هایش یوسف راهم وادار به سفر کرد . به قول معروف کله ی یوسف بوی قرمه سبزی میدهد . در آرزوهایش همیشه خود را شجاع ترین شهید مقاومت تصور میکند. دست تقدیر سرنوشت این دو دوست را اینگونه رقم زد که اکنون یکی گمان میشود که مرده اما جسدی از او نیست دیگری بچه ی مجروحی را بغل گرفته و با دختری که نمیداند کیست بحث میکند تا راضی اش کند به رفتن . @Rahil_nevis
انتقادات و پیشنهادات پذیرفته میشود💁🏻‍♀ https://harfeto.timefriend.net/16906330659777
🦋☁️ یوسف:[ میریم خونه ی خواهرم اونجا امنه شوهرش عرب نیست اروپائیه میتونه مارو از ایست بازرسی ها رد کنه میدونی که اینجا فقط به عرب ها گیر میدن. این بچه رو ببین نمی تونم مواظبش باشم تو مگه نگفتی به مجروح ها کمک میکنی !؟؟ خب این هم مجروحه دیگه باید بهش کمک کنی .] یوسف به چهره ی آرسینه نگاه کرد لب هایش سفید سفید و با تقلا نفس میکشید داشت آخرین توانش را برای زنده ماندن بکار میبرد . به زور هم که شده بود باید دختر را میبرد خودش ادعا کرده بود پرستاری بلد است حالا که باید از بیماری مراقبت میکرد داشت جا میزد!؟ یوسف:[چی شد میای ؟] راحیل :[بریم] راه افتادند خانه ی خواهر یوسف شمال غزه بود و موقعیتی که در حال حاضر در آن قرار داشتند غرب غزه بود . فاصله شان چیزی حدود ۱۸ ساعت پیاده بود . راحیل :[چجوری باید بریم؟ اصلا کجا باید بریم؟ آرسینه را چیکار کنم؟ از کم خونی نمیره؟] یوسف:[ببین بیا قول بده تا وقتی برسیم هیچی نگی . سخت نیست فقط باید حدود ۱۸ ساعت ساکت باشی .] راحیل اخم هایش را در هم کشید و ساکت شد . یوسف هم داشت فکر میکرد چه دختر نازک نارنجی ای که انقدر زود به تیریج قبایش برمیخورد . اگر بتوانی میان جنگ و در حالی که نمی دانی دو ثانیه ی دیگر زنده هستی یا سوار هوا پیمای پرواز مستقیم به بهشت، و این یک جمله بهت برخورده باشد قطعا موجودی خارق العده و بسیار توانمند هستی ..! @Rahil_nevis
در درگاه الهی چیزی گم و خواسته ای رد نمیشود، اما ممکن است زمان آن هنوز نرسیده باشد. •[کهکشان نیستی]• 🐳
☁️🦋 مسیرشان مسیری نبود که بتوانند از آن لذت ببرند .محشری به پا بود کودکانی که گریه میکردند .مردی پسرش را روی دست گرفته بود و لب هایش آرام تکان میخورد. راحیل گمان میکرد که او دارد قربانی اش را نزد خدا تقدیم میکند . ابراهیمی که برای فدا کردن اسماعیلش ابایی نداشت. سخت ترین صحنه ای که انتظارشان را میکشید کمی آن طرف تر دختر بچه ای که بالای سر جنازه ی مردی نشسته بود و آرام به صورتش دست میکشید و با انگشتانش موهایش را نوازش میکرد . لباس های راحیل داد میزد پرستار است رو پوش سفید با روسری ای به رنگ دریا که قنچه های سرخ کوچک در آن غوطه ور بودند در راه چند جایی هم به زخمی ها کمک کرده بود . دختر بچه تا راحیل را دید داد زد :[خانوووم میشه یه لحظه بیاین.] مسیر اشک روی صورت دخترک شور زده بود . راحیل :[چی شده ] دختر بچه:[بابام بیدار نمیشه خوابیده اینجا الان آفتاب زیاده صورتش آفتاب سوخته میشه سیاه میشه ترسناک میشه ] موقعیت سختی بود آن دو باید خبر شهادت پدری را به دخترش میدادند . راحیل در حالی که صدایش میلرزید گفت:[اشکالی نداره بذار بخوابه شاید خستس. مامانت کجاست ؟ کسیو اینجا داری !؟] دختر بچه :[ما اومده بودیم برا مامانم کادو بگیریم فردا تولدشه کلی راه اومدیم البته بابام منو بغل کرده بود .من خیلی پیاده نیومدم بابام خیلی راه اومد .آها! برا همینه خوابیده ] @Rahil_nevis