☁️🦋
مسیرشان مسیری نبود که بتوانند از آن لذت ببرند .محشری به پا بود کودکانی که گریه میکردند .مردی پسرش را روی دست گرفته بود و لب هایش آرام تکان میخورد. راحیل گمان میکرد که او دارد قربانی اش را نزد خدا تقدیم میکند . ابراهیمی که برای فدا کردن اسماعیلش ابایی نداشت. سخت ترین صحنه ای که انتظارشان را میکشید کمی آن طرف تر دختر بچه ای که بالای سر جنازه ی مردی نشسته بود و آرام به صورتش دست میکشید و با انگشتانش موهایش را نوازش میکرد . لباس های راحیل داد میزد پرستار است رو پوش سفید با روسری ای به رنگ دریا که قنچه های سرخ کوچک در آن غوطه ور بودند در راه چند جایی هم به زخمی ها کمک کرده بود .
دختر بچه تا راحیل را دید داد زد :[خانوووم میشه یه لحظه بیاین.]
مسیر اشک روی صورت دخترک شور زده بود .
راحیل :[چی شده ]
دختر بچه:[بابام بیدار نمیشه خوابیده اینجا الان آفتاب زیاده صورتش آفتاب سوخته میشه سیاه میشه ترسناک میشه ]
موقعیت سختی بود آن دو باید خبر شهادت پدری را به دخترش میدادند . راحیل در حالی که صدایش میلرزید گفت:[اشکالی نداره بذار بخوابه شاید خستس. مامانت کجاست ؟ کسیو اینجا داری !؟]
دختر بچه :[ما اومده بودیم برا مامانم کادو بگیریم فردا تولدشه کلی راه اومدیم البته بابام منو بغل کرده بود .من خیلی پیاده نیومدم بابام خیلی راه اومد .آها! برا همینه خوابیده ]
#قسمت_هفت
@Rahil_nevis
🦋☁️
چه باید میکردند؟ جنازه ی پدر را جلوی دخترش خاک میکردند ؟
نه! امکان نداشت . یک کودک دیگر هم به جمع یتیمان غزه اضافه شد . راحیل تاب نیاورد زمین نشست و زد زیر گریه انگار او بود که پدرش رو از دست داده بود که اینطور بی تابانه گریه میکرد :[خدایا مارو میبینی؟ اگه منو نمیبینی طوری نیست این بچه ها رو ببین. اینا جز تو کسیو ندارن ] حال راحیل چیزی شبیه جنون بود بی تابانه اشک میریخت و با خدا حرف میزد :[از وقتی چشمامو باز کردم این بی شرفا اینجا بودن بیشتر از اینکه پرچم کشورم رو این ور و اون ور ببینم پرچم این اسرائیلیا همه جا بوده .بابا نامردی هم حدی داره دیگه این بچه،مگه چه ظلمی کرده بود؟ میگه بابام خوابه من الان چی جوابشو بدم؟؟ هرچی داشتیمو گرفتن تازه یکی از همین بی شرفای کله گنده میگفت فلسطینیا اصلا وجود ندارن! خنده داره ،نه؟
اینجا از بچه دوساله بپرسی آرزوت چیه جای اینکه بگه اسباب بازی میخوام میگه نابودی اسرائیل .]
راحیل دختر ضعیفی نبود فقط اتفاقاتی که پشت سر هم آن هم در فاصله ی چند ساعت برایش افتاده بود صبری میخواست که راحیل نداشت. کم آورده بود یوسف را صدا زد:[آقا! شما که آرسینه رو بغل کردی اسمتونم نمیدونم . الان چیکار کنیم من مگه نگفتم نمیام؟ آرسینه کم بود یه بچه دیگم اضافه شد . میخوای چیکار کنی؟]
#قسمت_هشت
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف چیزی نگفت آرسینه را به راحیل داد و شروع کرد به کندن یک گودال،گودالی که قرار بود خانه ی ابدی پدر دختر بچه باشد . با دست خالی کندن قبر کار وقت گیری بود . راحیل میخواست زود تر خود را از محبس نجات دهد نمی خواست زمان زیادی را منتظر بماند تصمیم گرفت آرسینه را به دختر بچه بسپارد و خودش به یوسف کمک کند .
راحیل:[تا الان تو زندگیم همه کاری کرده بودم جز قبر کندن.]
یوسف حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به غر غر های راحیل، شروع کرد زیر لب زمزمه کردن. برای خودش شعر میخواند تا حواسش را از حرف های دختر روبه رویش پرت کند
راحیل:[ کاش میشد قبر منو باهم بکنیم برم توش آروم بخوابم خسته شدم دیگه به نظرم تا همینجا که عمر کردم بسه دیگه.]
یوسف:[به همین زودی جا زدی!؟ ما رو باش میخوایم فلسطینو با کیا آزاد کنیم. با اراده ای که تو داری اتاقتم نمیتونی از خواهر برادرت پس بگیری چه برسه به کشورت.]
مراسم دفن مرد و جدا کردن دختر بچه از پیکر بی جان پدرش بیشتر از انتظار یوسف طول کشید . باید فکری برای جای خواب و غذا میکردند.
چندان مهم نبود یوسف سالها بود که به بی جا و مکانی عادت کرده بود تنها نگرانی اش برای این دو طفل معصوم بود . راحیل آن طرف تر نشسته بود و طی یک تصمیم ناگهانی داشت برا دختر بچه قصه ی رقیه را تعریف میکرد میخواست دنیای کودکانه ی آن دورا را به هم گره بزند .
#قسمت_نه
@Rahil_nevis
🦋☁️
صدای یوسف مجلس قصه گویی شان را بهم ریخت:[ این آقا پیشنهاد داد بریم خونشون میخواد ازمون پذیرایی کنه.]
عالی بود! گرسنگی و خستگی باعث شد پیشنهاد مرد را روی هوا بزنند . خانه ی تمیز و نسبتا مجللی داشت چیزی که تقریبا در فلسطین دیده نمیشود وسط غزه این خانه با این امکانات کمی عجیب بود .
زن صاحب خانه با صورتی که سعی میکرد شاد به نظر برسد درحالی که بچه بغلش بود به استقبالشان آمد .
سفره که پهن شد راحیل جوری غذا میخورد که فکر میکردی دو سه روزی است چیزی برای خوردن گیر نیاورده .
راحیل:[ای وای یادم رفت آرسینه از ظهر تا الان هیچی نخورده .بیچاره بچه مامانشو....]
لیوان آب یوسف بود که روی پای راحیل خالی شد.
یوسف:[ببخشید عزیزم گفتی آرسینه حواسم پرت شد آره باید برای دخترم شیر خشک گیر بیارم.]
چشمان راحیل از این گرد تر نمیشد .این مرد و زن باید فکر میکردند که اینها یک خانواده اند و راحیل داشت همه چیز را خراب میکرد.
زن صاحب خانه:[نه شیر خشک چرا ؟ من بهش شیر میدم مثل پسر خودم میمونه ] راحیل ذوق کرد بچه را تحویل داد و دوباره به سفره حمله ور شد . در اجرای نقش مادری اش افتضاح بود یوسف اما پدر خوبی میشد داشت قاشق قاشق غذا دهان دختر بچه میگذاشت.
مرد صاحب خانه به بهانه ی آوردن آب، پارچ را برداشت و بلند شد. یوسف به راحیل اشاره کرد ساکت باشد و حرفی نزند
#قسمت_ده
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف پشت سر مرد راه افتاد. به ثانیه ای مچ دست مرد را گرفت و محکم فشار داد برش گرداند و به سمت دیوار هلش داد.
با دست دیگرش دست مرد را که پارچ را گرفته بود به دیوار کوبید . هر دو دست مرد اسیر یوسف بود و مرد داشت تلاش میکرد پارچ را به سر و صورت یوسف بکوبد .
دست مرد را پیچاند،پارچ روی زمین افتاد و تکه تکه شد .
یوسف با صدای آرامی گفت :[میگی زنت بچه رو بیاره یا سرتو ببرم؟!]
راحیل دوید به سمت اتاقی که زن در آن بود در را با عجله باز کرد و داخل شد.
راحیل:[نیستش، نیستش،لعنتی نیست!]
مرد پوزخندی زد
نه! مدارا فایده ای نداشت یوسف مرد را از پهلو کشید. مرد روی تکه های شکسته ی پارچ افتاد و صورتش از درد کمی درهم شد .
یوسف:[نه با تو نمیشه مثل آدم حرف زد ] و همانطور که روی مرد خیمه زده بود با دست صورتش را کج کرد و به زمین فشار داد . اسلحه اش را در آورد :[دو تا راه داری یا میگی بچه کجاس یا میمیری . برا چجوری مردنتم بازم انتخاب با خودته یکی از تیر هام رو استفاده کنم؟ این شیشه شکسته ها هم تیزه کار چاغو رو میکنه کودومش؟.]
#قسمت_یازده
@Rahil_nevis
🦋☁️
دیگر از پوزخند مرد خبری نبود اما حرفی هم نمی زد . ترسیده بود ولی تلاش میکرد بیخیال جلوه کند .
یوسف:[ حوصلم رو سر نبر زود باش دیگه طوری نیست خودم بجات انتخاب میکنم ]
اسلحه را مسلح کرد انگشتش را روی ماشه گذاشت:[خب ، وصیتی نداری؟ اندازه ی یه شام مدیونتم وصیتی داری بگو انجام میدم .]
مرد که مرگ را در یک قدمی خودش میدید در حالی که صدایش میلرزید زبان باز کرد . این ماموریت برای او کمی سنگین بود :[زنم تو ماشینه. تو حیاط منتظره من برم پیشش .]
یوسف:[راحیل بیا این اسلحه رو بگیر . ماشه رو فشار ندیا فقط بترسونش بچه رو که گرفدی در ماشینو روش قفل کن کیلیدشم الان این آقا بهت میده .]
دستش را توی جیب مرد برد و کلید را برای راحیل پرتاب کرد . از اینجا به بعدش دیگر با راحیل بود و یوسف دعا میکرد دست گل به آب ندهد.
راحیل به سمت در دوید نگران آرسینه بود داشت سعی میکرد جوری به ماشین نزدیک شود که توجه زن را جلب نکند . زن صندلی عقب نشسته بود . راحیل ایستاد نفس عمیقی کشید با یک دستش در را باز کرد و با دست دیگرش اسلحه را به سمت زن نشانه رفت :[یالا بچه رو بده .هیس! صدات در نمیاد دستتم به دستگیره بخوره کارت تمومه.]
#قسمت_دوازده
@Rahil_nevis
🦋☁️
زن مطیعانه بچه را به سمت راحیل گرفت . همینکه راحیل خواست بچه را بگیرد زن دستش را گرفت و پیچاند و سعی میکرد او را داخل ماشین بکشد . زور راحیل آنقدری نبود که بتواند مقاومت کند تا کمر داخل ماشین خم شده بود . وقت کم آوردن نبود قدرتش را در دستش ریخت و با گوشه ی اسلحه محکم به سر زن کوبید و خود را عقب کشید . خونی که روی گونه ی زن میریخت باعث شد جیغ بکشد! زن خودش هم ترسیده بود راحیل اسلحه را انداخت .آرسینه را بیرون آورد در ماشین را محکم به هم کوبید و قفلش کرد .
صدای جیغ به یوسف فهماند راحیل هیچ کاری را بدون دردسر نمیتواند انجام دهد . یوسف خدارا شکر کرد که اسلحه ی خالی به راحیل داده بود وگرنه قطعا کسی را کشته بود .
هوا کاملا تاریک بود و ستاره ها روی چادر شب پراکنده بودنند ماه میدرخشید راحیل روی زمین نشسته و به آن خیره شده بود .
آرسینه در آغوشش هفت پادشاه را خواب میدید یوسف اطراف را میگشت و دختر بچه که حالا مشخص شده بود اسمش یاسمین است برای خودش بازی میکرد.
راحیل یادش افتاد نماز نخوانده آرسینه را به یاسمین داد و کمی آن طرف تر تیمم کرد؛
#قسمت_سیزده
@Rahil_nevis