eitaa logo
راحیل؛
44 دنبال‌کننده
34 عکس
8 ویدیو
1 فایل
در کوچه‌ی خیال با واژه ها قدم میزنم🦋
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋☁️ یوسف :[آرسینه ] راحیل زیر لب چند بار زمزمه کرد آرسینه:[اسم قشنگیه بیا بگیرش مواظب باش بچه چیزیش نشه فکر کنم تنها چیزیه که از این خونه و اهلش مونده . من نمیام نمیتونم بیام نمیخوام جلوی هر ایست بازرسی سرم رو خم کنم به چهره های نفرت انگیزشون نگاه کنم و التماس کنم که اجازه بدهند رد شم تو برو بچه را که ببینند شاید بگذارند رد بشی البته از این قوم الظالمین بعیده . حتما کارت عبورم نداری نه!؟ یه درصد اگه بفهمند مبارزی تیکه تیکه ات میکنند .] یوسف بدون کوچک ترین توجهی به حرف های راحیل دنبال دوربین و لپ تاپ دانیال میگشت .دوربین را شکسته بودند و خبری هم از لپ تاپ نبود ؛ یهودی ها ذاتا موجودات ترسویی اند هرچیز را که ذره ای احتمال بدهند ممکن است خطری برایشان داشته باشد را به سرعت از بین میبرند دوربین شکسته ی دانیال هم گواهش . دانیال خبرنگار بود با روحیه ای به شدت کنجکاو همین کنجکاوی اش هم بود که او را به فلسطین کشاند همینجا هم ازدواج کرد . همان اوایل در فلسطین با نامه هایش یوسف راهم وادار به سفر کرد . به قول معروف کله ی یوسف بوی قرمه سبزی میدهد . در آرزوهایش همیشه خود را شجاع ترین شهید مقاومت تصور میکند. دست تقدیر سرنوشت این دو دوست را اینگونه رقم زد که اکنون یکی گمان میشود که مرده اما جسدی از او نیست دیگری بچه ی مجروحی را بغل گرفته و با دختری که نمیداند کیست بحث میکند تا راضی اش کند به رفتن . @Rahil_nevis
انتقادات و پیشنهادات پذیرفته میشود💁🏻‍♀ https://harfeto.timefriend.net/16906330659777
🦋☁️ یوسف:[ میریم خونه ی خواهرم اونجا امنه شوهرش عرب نیست اروپائیه میتونه مارو از ایست بازرسی ها رد کنه میدونی که اینجا فقط به عرب ها گیر میدن. این بچه رو ببین نمی تونم مواظبش باشم تو مگه نگفتی به مجروح ها کمک میکنی !؟؟ خب این هم مجروحه دیگه باید بهش کمک کنی .] یوسف به چهره ی آرسینه نگاه کرد لب هایش سفید سفید و با تقلا نفس میکشید داشت آخرین توانش را برای زنده ماندن بکار میبرد . به زور هم که شده بود باید دختر را میبرد خودش ادعا کرده بود پرستاری بلد است حالا که باید از بیماری مراقبت میکرد داشت جا میزد!؟ یوسف:[چی شد میای ؟] راحیل :[بریم] راه افتادند خانه ی خواهر یوسف شمال غزه بود و موقعیتی که در حال حاضر در آن قرار داشتند غرب غزه بود . فاصله شان چیزی حدود ۱۸ ساعت پیاده بود . راحیل :[چجوری باید بریم؟ اصلا کجا باید بریم؟ آرسینه را چیکار کنم؟ از کم خونی نمیره؟] یوسف:[ببین بیا قول بده تا وقتی برسیم هیچی نگی . سخت نیست فقط باید حدود ۱۸ ساعت ساکت باشی .] راحیل اخم هایش را در هم کشید و ساکت شد . یوسف هم داشت فکر میکرد چه دختر نازک نارنجی ای که انقدر زود به تیریج قبایش برمیخورد . اگر بتوانی میان جنگ و در حالی که نمی دانی دو ثانیه ی دیگر زنده هستی یا سوار هوا پیمای پرواز مستقیم به بهشت، و این یک جمله بهت برخورده باشد قطعا موجودی خارق العده و بسیار توانمند هستی ..! @Rahil_nevis
در درگاه الهی چیزی گم و خواسته ای رد نمیشود، اما ممکن است زمان آن هنوز نرسیده باشد. •[کهکشان نیستی]• 🐳
☁️🦋 مسیرشان مسیری نبود که بتوانند از آن لذت ببرند .محشری به پا بود کودکانی که گریه میکردند .مردی پسرش را روی دست گرفته بود و لب هایش آرام تکان میخورد. راحیل گمان میکرد که او دارد قربانی اش را نزد خدا تقدیم میکند . ابراهیمی که برای فدا کردن اسماعیلش ابایی نداشت. سخت ترین صحنه ای که انتظارشان را میکشید کمی آن طرف تر دختر بچه ای که بالای سر جنازه ی مردی نشسته بود و آرام به صورتش دست میکشید و با انگشتانش موهایش را نوازش میکرد . لباس های راحیل داد میزد پرستار است رو پوش سفید با روسری ای به رنگ دریا که قنچه های سرخ کوچک در آن غوطه ور بودند در راه چند جایی هم به زخمی ها کمک کرده بود . دختر بچه تا راحیل را دید داد زد :[خانوووم میشه یه لحظه بیاین.] مسیر اشک روی صورت دخترک شور زده بود . راحیل :[چی شده ] دختر بچه:[بابام بیدار نمیشه خوابیده اینجا الان آفتاب زیاده صورتش آفتاب سوخته میشه سیاه میشه ترسناک میشه ] موقعیت سختی بود آن دو باید خبر شهادت پدری را به دخترش میدادند . راحیل در حالی که صدایش میلرزید گفت:[اشکالی نداره بذار بخوابه شاید خستس. مامانت کجاست ؟ کسیو اینجا داری !؟] دختر بچه :[ما اومده بودیم برا مامانم کادو بگیریم فردا تولدشه کلی راه اومدیم البته بابام منو بغل کرده بود .من خیلی پیاده نیومدم بابام خیلی راه اومد .آها! برا همینه خوابیده ] @Rahil_nevis
نجف نشینیِ علامه ها به من فهماند خدا شناس نشد کس، مگر کنار علی
راحیل؛
دیشب اجرا داشتند همش نگران بودم از جمعیت بترسند و سرودشون خراب شه ولی وقتی داشتند اجرا میکردند حس میکردی واقعا رقیس که داره با باباش حرف میزنه چشماشون پر اشک میشد وقتی میگفتن بابایی:)
🦋☁️ چه باید میکردند؟ جنازه ی پدر را جلوی دخترش خاک میکردند ؟ نه! امکان نداشت . یک کودک دیگر هم به جمع یتیمان غزه اضافه شد . راحیل تاب نیاورد زمین نشست و زد زیر گریه انگار او بود که پدرش رو از دست داده بود که اینطور بی تابانه گریه میکرد :[خدایا مارو میبینی؟ اگه منو نمیبینی طوری نیست این بچه ها رو ببین. اینا جز تو کسیو ندارن ] حال راحیل چیزی شبیه جنون بود بی تابانه اشک میریخت و با خدا حرف میزد :[از وقتی چشمامو باز کردم این بی شرفا اینجا بودن بیشتر از اینکه پرچم کشورم رو این ور و اون ور ببینم پرچم این اسرائیلیا همه جا بوده .بابا نامردی هم حدی داره دیگه این بچه،مگه چه ظلمی کرده بود؟ میگه بابام خوابه من الان چی جوابشو بدم؟؟ هرچی داشتیمو گرفتن تازه یکی از همین بی شرفای کله گنده میگفت فلسطینیا اصلا وجود ندارن! خنده داره ،نه؟ اینجا از بچه دوساله بپرسی آرزوت چیه جای اینکه بگه اسباب بازی میخوام میگه نابودی اسرائیل .] راحیل دختر ضعیفی نبود فقط اتفاقاتی که پشت سر هم آن هم در فاصله ی چند ساعت برایش افتاده بود صبری میخواست که راحیل نداشت. کم آورده بود یوسف را صدا زد:[آقا! شما که آرسینه رو بغل کردی اسمتونم نمیدونم . الان چیکار کنیم من مگه نگفتم نمیام؟ آرسینه کم بود یه بچه دیگم اضافه شد . میخوای چیکار کنی؟] @Rahil_nevis
🦋☁️ یوسف چیزی نگفت آرسینه را به راحیل داد و شروع کرد به کندن یک گودال،گودالی که قرار بود خانه ی ابدی پدر دختر بچه باشد . با دست خالی کندن قبر کار وقت گیری بود . راحیل میخواست زود تر خود را از محبس نجات دهد نمی خواست زمان زیادی را منتظر بماند تصمیم گرفت آرسینه را به دختر بچه بسپارد و خودش به یوسف کمک کند . راحیل:[تا الان تو زندگیم همه کاری کرده بودم جز قبر کندن.] یوسف حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به غر غر های راحیل، شروع کرد زیر لب زمزمه کردن. برای خودش شعر میخواند تا حواسش را از حرف های دختر روبه رویش پرت کند راحیل:[ کاش میشد قبر منو باهم بکنیم برم توش آروم بخوابم خسته شدم دیگه به نظرم تا همینجا که عمر کردم بسه دیگه.] یوسف:[به همین زودی جا زدی!؟ ما رو باش میخوایم فلسطینو با کیا آزاد کنیم. با اراده ای که تو داری اتاقتم نمیتونی از خواهر برادرت پس بگیری چه برسه به کشورت.] مراسم دفن مرد و جدا کردن دختر بچه از پیکر بی جان پدرش بیشتر از انتظار یوسف طول کشید . باید فکری برای جای خواب و غذا میکردند. چندان مهم نبود یوسف سالها بود که به بی جا و مکانی عادت کرده بود تنها نگرانی اش برای این دو طفل معصوم بود . راحیل آن طرف تر نشسته بود و طی یک تصمیم ناگهانی داشت برا دختر بچه قصه ی رقیه را تعریف میکرد میخواست دنیای کودکانه ی آن دورا را به هم گره بزند . @Rahil_nevis
🦋☁️ صدای یوسف مجلس قصه گویی شان را بهم ریخت:[ این آقا پیشنهاد داد بریم خونشون میخواد ازمون پذیرایی کنه.] عالی بود! گرسنگی و خستگی باعث شد پیشنهاد مرد را روی هوا بزنند . خانه ی تمیز و نسبتا مجللی داشت چیزی که تقریبا در فلسطین دیده نمیشود وسط غزه این خانه با این امکانات کمی عجیب بود . زن صاحب خانه با صورتی که سعی میکرد شاد به نظر برسد درحالی که بچه بغلش بود به استقبالشان آمد . سفره که پهن شد راحیل جوری غذا میخورد که فکر میکردی دو سه روزی است چیزی برای خوردن گیر نیاورده . راحیل:[ای وای یادم رفت آرسینه از ظهر تا الان هیچی نخورده .بیچاره بچه مامانشو....] لیوان آب یوسف بود که روی پای راحیل خالی شد. یوسف:[ببخشید عزیزم گفتی آرسینه حواسم پرت شد آره باید برای دخترم شیر خشک گیر بیارم.] چشمان راحیل از این گرد تر نمیشد .این مرد و زن باید فکر میکردند که اینها یک خانواده اند و راحیل داشت همه چیز را خراب میکرد. زن صاحب خانه:[نه شیر خشک چرا ؟ من بهش شیر میدم مثل پسر خودم میمونه ] راحیل ذوق کرد بچه را تحویل داد و دوباره به سفره حمله ور شد . در اجرای نقش مادری اش افتضاح بود یوسف اما پدر خوبی میشد داشت قاشق قاشق غذا دهان دختر بچه میگذاشت. مرد صاحب خانه به بهانه ی آوردن آب، پارچ را برداشت و بلند شد. یوسف به راحیل اشاره کرد ساکت باشد و حرفی نزند @Rahil_nevis