☁️🦋
راحیل :[نه دیگه بقیش غمگین نیست من دستشو بستم الان دیگه خوبه ترکش دستشو برده چندتا ترکش هارو هم در آوردم اما هنوز مونده نگران نباش یه چیز هایی بلدم سه ساله که دارم از زخمی ها پرستاری میکنم . دستش عمل میخواد استخونش خورد شده.]
یوسف به صورت نوزاد نگاه میکرد چشمانش تر شد دستی به صورتش کشید و چند بار زمزمه کرد :[یا حلیم]
یوسف :[پاشو بریم ببینم برا دست این بچه چیکار میتونم بکنم ]
چیزی نمانده بود که بغض دختر بشکند :[ولش کن خیلی شرایطمون خوبه الان بیوفتیم دنبال عمل دست این بچه میدونی از جلوی چندتا ایست بازرسی باید رد بشیم !؟]
یوسف:[نمیشه همینطوری بشینیم تا بمیریم که، زندگی مبارزس فلسطین هم شهر جهاده تو از همون اول که به دنیا میای باید بجنگی مثل همین بچه.]
راحیل :[اسمش چیه ؟]
یوسف :[کی ؟]
راحیل :[این بچه دیگه تا آخر که نمیتونم بچه صداش کنم باید اسمشو بدونم ]
#قسمت_چهار
@Rahil_nevis
🦋☁️
یک جفت چشم درشت شده از هیجان اولین چیزی بود که یوسف دید. دختری رنگ پریده در حالی که تلاش میکرد به خودش مسلط باشد و نوزادی در بغل داشت جواب داد :[تو خودت اینجا چی میخوای؟ میبینی که قایم شدیم اگه تو و همرزمات مبارزه بلد بودین وضع ما این نبود الان سال ها بود که فلسطینو آزاد کرده بودین.]
خونی که روپوش سفید دختر را سرخ کرده بود اجازه ی هرگونه واکنشی را از یوسف گرفت نوزادی که در بغل داشت از شدت ضعف توان گریه کردن را از دست داده بود . نوزاد به نظر یوسف آشنا آمد .
دختر دانیال بود ! اینجا چه میکرد پدر و مادرش کجا بودند این دختر که بود ؟ سوالات فاصله ی مغز تا زبانش را به ثانیه ای طی کردند .
راحیل :[باشه باشه آروم چه خبرته یکی یکی ،من راحیلم خانواده ی این بچه رو نمیشناسم طبق معمول که درگیری میشه و مردم فرار میکنند و زخمی ها بین آوار جا میمونند منم داشتم به اونایی که شانس زنده موندن داشتند کمک میکردم . مادر این نوزاد فقط جیغ میکشید انقدر ترسیده بود که نمی تونست بگه چیشده منو آورد اینجا تو این خونه بچشو نشونم داد ،گهوارش پر از خون بود بچشو بلند کردم که دیدم دستش افتاد..! داشتم سکته میکردم همچین چیزی ندیده بودم تا الان دست قطع شده دیده بودم اما دست نوزاد نه ! بدنم داشت میلرزید ....]
بسه! صدای یوسف بود که نهیب میزد دیگر دلش تاب ندارد بشنود
#قسمت_سه
@Rahil_nevis
🦋☁️
در را که باز کرد طبق عادتش یا الله گفت ، جوابی نشنید جلو تر رفت خانه را به هم ریخته بودند خدا خدا میکرد دوربین و لپ تاپ را پیدا نکرده باشند .
وارد اتاق کار دانیال شد -دوست دوران کودکی اش- مسیرشان از جایی به بعد از هم جدا شد. هدف هر دو مبارزه بود. یوسف سلاح دست گرفت و دانیال به افشای جنایات صهیونیسم مشغول بود .
دانیال ازدواج کرد و بچه دار هم شده بود . یک نوزاد پنج ماهه داشت هرچه هم به یوسف اصرار کرد که بیا برایت آستین بالا بزنم یوسف مسخره اش میکرد و میگفت:[مبارزه مهم تر است،فلسطین را که آزاد کردم آن وقت زن میگیرم]اتاق کار دانیال را شخم زده بودند معلوم بود به دنبال دوربین و لپ تاپ آمده اند. قبلا هم دانیال را تهدید کرده بودند . همه چیز به ظاهر آرام بود اما صدای نفس های ترسیده و پشت سر هم کسی از گوش های تیز یوسف دور نماند. حالت آماده باش گرفت. هرچه بود زیر میز بود چه ناشیانه پنهان شده بود . یوسف آرام آرام به میز نزدیک شد و یکدفعه آن را به عقب هل داد و فریاد زد :[اینجا چی میخوای!]
#قسمت_دو
@Rahil_nevis
بسم الله🦋
[امروز همه ی دنیای اسلام باید قضیه ی فلسطین را قضیه ی خود بداند این کلید رمز آلودی است که در های فرج را به روی امت اسلامی میگشاید ]
مقدمه...
دنیای عجیبی است همه چیز در آن پیدا میشود. فردی از دل آن تناقض های آشکاری را فریاد میکشد و آنقدری تکراری است که ما اهالی آن دیگر از دیدن این تناقض ها تعجب نمیکنیم .
زندگی برای بعضی ها به راحتی خوردن یک لیوان آب خنک، پر از لذت است . اما در همین دنیا عده ای دیگر برای درک کردن واژه ی حیات باید هزینه ها ی سنگینی بپردازند داستان پیش روی شما داستان جنگیدن برای زنده ماندن است جنگیدن برای زنده کردن...
--------------------------------------------------
یوسف پشت دیواری نیمه کاره پناه گرفته بود و داشت خانه ی رو به رویش را میپایید مسئولیت نگهبانی از خانه و اهلش به دوش او بود و همیشه مسئولیتش را به بهترین روش انجام میداد بجز امروز که برای کاری اعزام شده بود و چند ساعتی نگهبانی را رها کرده بود . دلش شور میزد صدای از خانه نمی آمد و همین یوسف را نگران تر میکرد صبر کرده بود که درگیری آرام بگیرد و اکنون وقتش بود سری به داخل خانه بزند .
#قسمت_یک
@Rahil_nevis
•|وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا ۖ قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ|•
به پوستشان اعتراض میکنند: «چرا برضدّ ما شهادت دادید؟!» میگویند: «ما را خدایی بهحرف درآورده که هر موجودی را بهحرف درآورده است!» بله، اوست که اولبار آفریدتان و فقط بهسوی او هم برِتان میگردانند.
[ بسم الله ]
باقلم هم میشود بندگی کرد .
اینجا داستانی را روایت میکنم که از دل فلسطین متولد شده داستانی از جنس مبارزه؛