[ بسم الله ]
باقلم هم میشود بندگی کرد .
اینجا داستانی را روایت میکنم که از دل فلسطین متولد شده داستانی از جنس مبارزه؛
•|وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا ۖ قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ|•
به پوستشان اعتراض میکنند: «چرا برضدّ ما شهادت دادید؟!» میگویند: «ما را خدایی بهحرف درآورده که هر موجودی را بهحرف درآورده است!» بله، اوست که اولبار آفریدتان و فقط بهسوی او هم برِتان میگردانند.
بسم الله🦋
[امروز همه ی دنیای اسلام باید قضیه ی فلسطین را قضیه ی خود بداند این کلید رمز آلودی است که در های فرج را به روی امت اسلامی میگشاید ]
مقدمه...
دنیای عجیبی است همه چیز در آن پیدا میشود. فردی از دل آن تناقض های آشکاری را فریاد میکشد و آنقدری تکراری است که ما اهالی آن دیگر از دیدن این تناقض ها تعجب نمیکنیم .
زندگی برای بعضی ها به راحتی خوردن یک لیوان آب خنک، پر از لذت است . اما در همین دنیا عده ای دیگر برای درک کردن واژه ی حیات باید هزینه ها ی سنگینی بپردازند داستان پیش روی شما داستان جنگیدن برای زنده ماندن است جنگیدن برای زنده کردن...
--------------------------------------------------
یوسف پشت دیواری نیمه کاره پناه گرفته بود و داشت خانه ی رو به رویش را میپایید مسئولیت نگهبانی از خانه و اهلش به دوش او بود و همیشه مسئولیتش را به بهترین روش انجام میداد بجز امروز که برای کاری اعزام شده بود و چند ساعتی نگهبانی را رها کرده بود . دلش شور میزد صدای از خانه نمی آمد و همین یوسف را نگران تر میکرد صبر کرده بود که درگیری آرام بگیرد و اکنون وقتش بود سری به داخل خانه بزند .
#قسمت_یک
@Rahil_nevis
🦋☁️
در را که باز کرد طبق عادتش یا الله گفت ، جوابی نشنید جلو تر رفت خانه را به هم ریخته بودند خدا خدا میکرد دوربین و لپ تاپ را پیدا نکرده باشند .
وارد اتاق کار دانیال شد -دوست دوران کودکی اش- مسیرشان از جایی به بعد از هم جدا شد. هدف هر دو مبارزه بود. یوسف سلاح دست گرفت و دانیال به افشای جنایات صهیونیسم مشغول بود .
دانیال ازدواج کرد و بچه دار هم شده بود . یک نوزاد پنج ماهه داشت هرچه هم به یوسف اصرار کرد که بیا برایت آستین بالا بزنم یوسف مسخره اش میکرد و میگفت:[مبارزه مهم تر است،فلسطین را که آزاد کردم آن وقت زن میگیرم]اتاق کار دانیال را شخم زده بودند معلوم بود به دنبال دوربین و لپ تاپ آمده اند. قبلا هم دانیال را تهدید کرده بودند . همه چیز به ظاهر آرام بود اما صدای نفس های ترسیده و پشت سر هم کسی از گوش های تیز یوسف دور نماند. حالت آماده باش گرفت. هرچه بود زیر میز بود چه ناشیانه پنهان شده بود . یوسف آرام آرام به میز نزدیک شد و یکدفعه آن را به عقب هل داد و فریاد زد :[اینجا چی میخوای!]
#قسمت_دو
@Rahil_nevis