🦋☁️
چه باید میکردند؟ جنازه ی پدر را جلوی دخترش خاک میکردند ؟
نه! امکان نداشت . یک کودک دیگر هم به جمع یتیمان غزه اضافه شد . راحیل تاب نیاورد زمین نشست و زد زیر گریه انگار او بود که پدرش رو از دست داده بود که اینطور بی تابانه گریه میکرد :[خدایا مارو میبینی؟ اگه منو نمیبینی طوری نیست این بچه ها رو ببین. اینا جز تو کسیو ندارن ] حال راحیل چیزی شبیه جنون بود بی تابانه اشک میریخت و با خدا حرف میزد :[از وقتی چشمامو باز کردم این بی شرفا اینجا بودن بیشتر از اینکه پرچم کشورم رو این ور و اون ور ببینم پرچم این اسرائیلیا همه جا بوده .بابا نامردی هم حدی داره دیگه این بچه،مگه چه ظلمی کرده بود؟ میگه بابام خوابه من الان چی جوابشو بدم؟؟ هرچی داشتیمو گرفتن تازه یکی از همین بی شرفای کله گنده میگفت فلسطینیا اصلا وجود ندارن! خنده داره ،نه؟
اینجا از بچه دوساله بپرسی آرزوت چیه جای اینکه بگه اسباب بازی میخوام میگه نابودی اسرائیل .]
راحیل دختر ضعیفی نبود فقط اتفاقاتی که پشت سر هم آن هم در فاصله ی چند ساعت برایش افتاده بود صبری میخواست که راحیل نداشت. کم آورده بود یوسف را صدا زد:[آقا! شما که آرسینه رو بغل کردی اسمتونم نمیدونم . الان چیکار کنیم من مگه نگفتم نمیام؟ آرسینه کم بود یه بچه دیگم اضافه شد . میخوای چیکار کنی؟]
#قسمت_هشت
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف چیزی نگفت آرسینه را به راحیل داد و شروع کرد به کندن یک گودال،گودالی که قرار بود خانه ی ابدی پدر دختر بچه باشد . با دست خالی کندن قبر کار وقت گیری بود . راحیل میخواست زود تر خود را از محبس نجات دهد نمی خواست زمان زیادی را منتظر بماند تصمیم گرفت آرسینه را به دختر بچه بسپارد و خودش به یوسف کمک کند .
راحیل:[تا الان تو زندگیم همه کاری کرده بودم جز قبر کندن.]
یوسف حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به غر غر های راحیل، شروع کرد زیر لب زمزمه کردن. برای خودش شعر میخواند تا حواسش را از حرف های دختر روبه رویش پرت کند
راحیل:[ کاش میشد قبر منو باهم بکنیم برم توش آروم بخوابم خسته شدم دیگه به نظرم تا همینجا که عمر کردم بسه دیگه.]
یوسف:[به همین زودی جا زدی!؟ ما رو باش میخوایم فلسطینو با کیا آزاد کنیم. با اراده ای که تو داری اتاقتم نمیتونی از خواهر برادرت پس بگیری چه برسه به کشورت.]
مراسم دفن مرد و جدا کردن دختر بچه از پیکر بی جان پدرش بیشتر از انتظار یوسف طول کشید . باید فکری برای جای خواب و غذا میکردند.
چندان مهم نبود یوسف سالها بود که به بی جا و مکانی عادت کرده بود تنها نگرانی اش برای این دو طفل معصوم بود . راحیل آن طرف تر نشسته بود و طی یک تصمیم ناگهانی داشت برا دختر بچه قصه ی رقیه را تعریف میکرد میخواست دنیای کودکانه ی آن دورا را به هم گره بزند .
#قسمت_نه
@Rahil_nevis
🦋☁️
صدای یوسف مجلس قصه گویی شان را بهم ریخت:[ این آقا پیشنهاد داد بریم خونشون میخواد ازمون پذیرایی کنه.]
عالی بود! گرسنگی و خستگی باعث شد پیشنهاد مرد را روی هوا بزنند . خانه ی تمیز و نسبتا مجللی داشت چیزی که تقریبا در فلسطین دیده نمیشود وسط غزه این خانه با این امکانات کمی عجیب بود .
زن صاحب خانه با صورتی که سعی میکرد شاد به نظر برسد درحالی که بچه بغلش بود به استقبالشان آمد .
سفره که پهن شد راحیل جوری غذا میخورد که فکر میکردی دو سه روزی است چیزی برای خوردن گیر نیاورده .
راحیل:[ای وای یادم رفت آرسینه از ظهر تا الان هیچی نخورده .بیچاره بچه مامانشو....]
لیوان آب یوسف بود که روی پای راحیل خالی شد.
یوسف:[ببخشید عزیزم گفتی آرسینه حواسم پرت شد آره باید برای دخترم شیر خشک گیر بیارم.]
چشمان راحیل از این گرد تر نمیشد .این مرد و زن باید فکر میکردند که اینها یک خانواده اند و راحیل داشت همه چیز را خراب میکرد.
زن صاحب خانه:[نه شیر خشک چرا ؟ من بهش شیر میدم مثل پسر خودم میمونه ] راحیل ذوق کرد بچه را تحویل داد و دوباره به سفره حمله ور شد . در اجرای نقش مادری اش افتضاح بود یوسف اما پدر خوبی میشد داشت قاشق قاشق غذا دهان دختر بچه میگذاشت.
مرد صاحب خانه به بهانه ی آوردن آب، پارچ را برداشت و بلند شد. یوسف به راحیل اشاره کرد ساکت باشد و حرفی نزند
#قسمت_ده
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف پشت سر مرد راه افتاد. به ثانیه ای مچ دست مرد را گرفت و محکم فشار داد برش گرداند و به سمت دیوار هلش داد.
با دست دیگرش دست مرد را که پارچ را گرفته بود به دیوار کوبید . هر دو دست مرد اسیر یوسف بود و مرد داشت تلاش میکرد پارچ را به سر و صورت یوسف بکوبد .
دست مرد را پیچاند،پارچ روی زمین افتاد و تکه تکه شد .
یوسف با صدای آرامی گفت :[میگی زنت بچه رو بیاره یا سرتو ببرم؟!]
راحیل دوید به سمت اتاقی که زن در آن بود در را با عجله باز کرد و داخل شد.
راحیل:[نیستش، نیستش،لعنتی نیست!]
مرد پوزخندی زد
نه! مدارا فایده ای نداشت یوسف مرد را از پهلو کشید. مرد روی تکه های شکسته ی پارچ افتاد و صورتش از درد کمی درهم شد .
یوسف:[نه با تو نمیشه مثل آدم حرف زد ] و همانطور که روی مرد خیمه زده بود با دست صورتش را کج کرد و به زمین فشار داد . اسلحه اش را در آورد :[دو تا راه داری یا میگی بچه کجاس یا میمیری . برا چجوری مردنتم بازم انتخاب با خودته یکی از تیر هام رو استفاده کنم؟ این شیشه شکسته ها هم تیزه کار چاغو رو میکنه کودومش؟.]
#قسمت_یازده
@Rahil_nevis
🦋☁️
دیگر از پوزخند مرد خبری نبود اما حرفی هم نمی زد . ترسیده بود ولی تلاش میکرد بیخیال جلوه کند .
یوسف:[ حوصلم رو سر نبر زود باش دیگه طوری نیست خودم بجات انتخاب میکنم ]
اسلحه را مسلح کرد انگشتش را روی ماشه گذاشت:[خب ، وصیتی نداری؟ اندازه ی یه شام مدیونتم وصیتی داری بگو انجام میدم .]
مرد که مرگ را در یک قدمی خودش میدید در حالی که صدایش میلرزید زبان باز کرد . این ماموریت برای او کمی سنگین بود :[زنم تو ماشینه. تو حیاط منتظره من برم پیشش .]
یوسف:[راحیل بیا این اسلحه رو بگیر . ماشه رو فشار ندیا فقط بترسونش بچه رو که گرفدی در ماشینو روش قفل کن کیلیدشم الان این آقا بهت میده .]
دستش را توی جیب مرد برد و کلید را برای راحیل پرتاب کرد . از اینجا به بعدش دیگر با راحیل بود و یوسف دعا میکرد دست گل به آب ندهد.
راحیل به سمت در دوید نگران آرسینه بود داشت سعی میکرد جوری به ماشین نزدیک شود که توجه زن را جلب نکند . زن صندلی عقب نشسته بود . راحیل ایستاد نفس عمیقی کشید با یک دستش در را باز کرد و با دست دیگرش اسلحه را به سمت زن نشانه رفت :[یالا بچه رو بده .هیس! صدات در نمیاد دستتم به دستگیره بخوره کارت تمومه.]
#قسمت_دوازده
@Rahil_nevis
🦋☁️
زن مطیعانه بچه را به سمت راحیل گرفت . همینکه راحیل خواست بچه را بگیرد زن دستش را گرفت و پیچاند و سعی میکرد او را داخل ماشین بکشد . زور راحیل آنقدری نبود که بتواند مقاومت کند تا کمر داخل ماشین خم شده بود . وقت کم آوردن نبود قدرتش را در دستش ریخت و با گوشه ی اسلحه محکم به سر زن کوبید و خود را عقب کشید . خونی که روی گونه ی زن میریخت باعث شد جیغ بکشد! زن خودش هم ترسیده بود راحیل اسلحه را انداخت .آرسینه را بیرون آورد در ماشین را محکم به هم کوبید و قفلش کرد .
صدای جیغ به یوسف فهماند راحیل هیچ کاری را بدون دردسر نمیتواند انجام دهد . یوسف خدارا شکر کرد که اسلحه ی خالی به راحیل داده بود وگرنه قطعا کسی را کشته بود .
هوا کاملا تاریک بود و ستاره ها روی چادر شب پراکنده بودنند ماه میدرخشید راحیل روی زمین نشسته و به آن خیره شده بود .
آرسینه در آغوشش هفت پادشاه را خواب میدید یوسف اطراف را میگشت و دختر بچه که حالا مشخص شده بود اسمش یاسمین است برای خودش بازی میکرد.
راحیل یادش افتاد نماز نخوانده آرسینه را به یاسمین داد و کمی آن طرف تر تیمم کرد؛
#قسمت_سیزده
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف:[ چیکار میکنی چرا خاک ها رو میزنی به صورتد؟]
راحیل:[وا ! تیممه دیگه، آب نداریم نمازم نخوندم شمام نخوندی باید قبله رو هم پیدا کنیم ]
یوسف:[من تا الان یه بارم نماز نخوندم . مسیحیم]
موضوع عجیبی نبود . فلسطین کشور هفتاد و دو ملت است مردم در حالی که از زمین تا آسمان باهم تفاوت دارند در کنار هم زندگی میکنند .
راحیل تصمیم داشت به هر چهار طرف نماز بخواند پیدا کردن قبله را از روی ستاره ها بلد نبود یوسف هم که اصلا نمی دانست قبله چیست!
راحیل:[خدای عزیز بی خیال حتما باید به سمت قبله نماز خوند ؟ من به یه سمتی میخونم تو هم قبول کن دیگه... ] و غر غر کنان بلند شد تا نمازش را شروع کند .
الله و اکبر ، بسم الله الرحمن الرحیم ،گلایه های راحیل شروع شد . عادت غر زدن از کودکی همراهش بود حتی سر نماز همیشه اگر چیزی خوشحال یا ناراحتش میکرد باید آن را به گوش خالقش میرساند .
یوسف بیخیال کنار بچه ها دستش را زیر سرش گذاشته و به آسمان خیره بود .
چیزی حدود دو سوم مسیر باقی مانده بود و طی کردن ادامه ی آن با پای پیاده برای آنها کاری غیر ممکن . باید وسیله ای دست و پا میکردنند
#قسمت_چهارده
@Rahil_nevis
🦋☁️
یوسف دیگر مار گزیده ای بود که نمی توانست به کسی اعتماد کند تصمیم داشت ماشینی موتوری چیزی از کسی کش برود ولی بعد به صاحبش برگرداند .
صدای پای کسی توجه یوسف را جلب کرد.
بلند شد . ایستاد و به دور و برش نگاه کرد . مردی را دید که به آنها نزدیک میشد
مرد:[سلام برادر ] و بدون تعارف کنار یوسف نشست
یوسف:[سلام]
مرد :[چرا اینجا با زن و بچه؟ مسافری؟ ]
یوسف تمام وقت سکوت کرده بود . تمایلی به آشنایی و مصاحبت با مرد نداشت پاسخش به سوالات خسته کننده ی او تنها تکان دادن سر بود.
راحیل سلام آخرین نمازش را که داد سر برگرداند . یوسف داشت نگاهش میکرد . اشاره کرد برگردد . حوصله اش سر رفته بود و میخواست به بهانه ی راحیل مرد را بفرستد برود.
راحیل کنجکاو از حضور مرد به سمت آنها رفت:[سلام برادر]
مرد:[سلام علیکم خواهر این شوهر شما که جواب درست به من نداد . مسافرم ماشینم در راه خراب شد . اینجا چیزی برای من پیدا میشود که بتوانم بخورم؟]
راحیل احساس کرد میتواند به مرد اعتماد کند و شروع کرد ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف کند :[ شوهر من نیست . ما هم مسافریم کمی غذا از خونه ی مردی که مهمونش بودیم برداشتم بفرمایید...]
یوسف باورش نمیشد بعد از اتفاقی که افتاد راحیل اینقدر احمقانه اعتماد کند
درحالی که باعصبانیت به راحیل نگاه میکرد وسط حرفش پرید و خطاب به مرد گفت:[ماشینت کجاست؟ میتونم راهش بندازم.]
#قسمت_پانزده
@Rahil_nevis
🦋🌥
راحیل و بچه ها سوار ماشین بودند . یاسمین روی صندلی راننده نشسته بود و فرمان را تکان میداد . یوسف کاپوت را بالا داده و مشغول بود . مرد داشت یک ریز کنار گوشش حرف میزد .
یوسف درحالی که بی نهایت کلافه بود گفت:[ درست نمیشه بیاین پایین پیاده میریم]
راحیل:[ چی!؟ من پیاده جایی نمیام خستم تازه آرسینه همش بغل منه دستم شکست تا همینجا هم آوردمش . تو گفتی میتونی درستش کنی . زود باش دیگه! من همینجا میشینم تا این درست بشه.]
مرد که حالا بیشتر از قبل نگران ماشینش شده بود گفت:[ برادر یوسف ماشینو ول کن فردا یه تعمیر کار پیدا میکنم شمام خسته ای الان]
یوسف برای رهایی از حرف های پشت سر هم مرد قبول کرد تا صبح صبر کند
داخل ماشین جا برای خوابیدن همه ی آنها نبود . تصمیم بر این شد که مرد ها روی زمین، راحیل و بچه ها داخل ماشین بخوابند .
دو چشم درشت سیاه با زبانی که از دهان بیرون مانده اولین صحنه ای بود که یوسف بعد از باز کردن چشم هایش دید .
نفس های داغش به صورت یوسف میخورد. سر بزرگش روی صورت یوسف را سایه انداخته بود . سگ یوسف را به صبحانه اش اشتباه گرفته بود .
یوسف نمیدانست چه کار باید بکند به چشم های درشتش زل زد و مشتی خاک از کنارش برداشت ...؛
#قسمت_شانزده
@Rahil_nevis
🦋⛅️
مشتی خاک از کنارش برداشت . به صورت سگ پاشید این عاقلانه ترین کاری بود که به فکرش رسید انجام دهد . سگ عو عو کنان سرش را به این طرف و آن طرف تکان میداد . یوسف نفس نفس زنان نشست. مرد کنارش نبود . راحیل هم داخل ماشین نشسته بود و میخندید :[ بی خیال یه سگه دیگه اژدها که نیست انقدر ترسیدی.]
یوسف:[این مرده کجا رفت؟]
راحیل:[ نمی دونم از وقتی بیدار شدم که نبود.]
یوسف:[پاشو بریم این بچه دیگه جونی براش نمونده ]
یوسف دست یاسمین را گرفته بود و راحیل هم آرسینه را بغل کرده بود و با یک دست صورت بچه را باد میزد . اخم کرده بود. چند قدم جلوتر به اولین ایست بازرسی میرسیدند و باید زمان زیادی را توی صف منتظر می ماندند اسرائیلی ها از هرکس برگه ی عبور میگرفتند و بازرسی اش میکردند تا اجازه دهند در شهر خودش تردد کند .
از آن روزی که دیوار ها بالا رفت و درخت های زیتون زیر چرخ بلدوزر ها شکست اسرائیل بزرگترین دشمن جهان اسلام شناخته شد . دشمنی ای که پایانش با اتمام حیات اسرائیل همراه است .
روایت فلسطین روایت دوربین های شکسته است . زبان هایی که میخواستند روایت کنند اما به سکوت محکومشان کردند .
دستانی که از حضور و قدرت نمایی اشغال گران سود میبرند دور گردن افشاگران جنایات آنها میپیچد و نفسشان را میبرد ؛
#قسمت_هفده
@Rahil_nevis