eitaa logo
🇵🇸 رهپویان بصیرت🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
45.7هزار عکس
34.9هزار ویدیو
322 فایل
"بایدازحالت انفعال درعرصه فضای مجازی خارج بشویم" "مقام معظم رهبری" کانال دیگر ما @Nahjolbalaghe2 کپی از مطالب کانال با ذکر "صلوات بر محمد و آل محمد" آزاد است ✅
مشاهده در ایتا
دانلود
5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 باطن ضیافت ماه رمضان، عبور از دار دنیا به دار آخرت است. اگر با ماه رمضان سیر کنیم، قوای ما از اسارت شیاطین و اسارت نفس و اسارت اولیای طاغوت رها می‌شود و «عِتْق مِنَ النّٰار» اتفاق می‌افتد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 بسم رب شهدا والصدقین 🍃🌺🍃🌸 🔆مقام‌معظم‌رهبری: ((در بیان زندگی‌نامه‌ی شهیدان سعی کنیم خصوصیّات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، این مهم است. ۱۳۹۵/۰۷/۰۵)) ✅با آرزوی قبولی طاعات و عبادات ،باعث افتخار و مباهات است که میهمان سفره افطار شهدا هستیم ... ❤️در این سفره افطار نورانی ،میهمان روحانی شهید مصطفی ردانی پور هستیم امید آنکه ، شامل دعای این شهید بشویم . ان‌شاءالله 💐شادی ارواح طیبه شهدا صلوات به یاد فرمانده شهید ردانی پور اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعای فرج وشهادت
انسان تا جوینده خدا نباشد او را نمی شناسد و تا او را نشناسد دوست دار او نمی شود و تا محبوب او نشود عاشق نمی شود و تا عاشق نباشد شهید نمی شود شهیدی که علیرغم دارابودن مسئولیت قرارگاه فتح وفرماندهی لشکر۱۴امام حسین علیه السلام مظلومانه در عملیات والفجر ۲ به شهادت رسید و همانطور که آرزویش بود جاوید الاثر شد. وَعَجِّلْ‌فَرَجَهُمْ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅«زندگی دوباره» 🔷مصطفی تازه چهار دست و پا راه افتاده بود و روز به روز هم دوست داشتنی تر می شد تا اینکه اتفاق بدی افتاد. شدیداً تب کرد دوا و دارو و دکتر هم هیچ فایده ای نداشت.ساعت به ساعت حالش بدتر می شد.کم کم نفس هایش به شماره افتاد و تشنج کرد.ساعتی بعد صدای شیون مادر بلند شد! مصطفی جان به جان آفرین تسلیم کرد. مادر بزرگ‌برای اینکه داغ مادر تازه نشود جنازه ی مصطفی را لای پارچه ای پیچید و گوشه ی حیاط گذاشت. مادر بزرگ گفت:پدرت فردا از روستا برمیگردد و مصطفی را دفن می کند. پیرمرد عارفی در محله ی ما بود،هر روز در کوچه راه می رفت و مدح أمیرالمؤمنین می خواند و مردم هم به او کمک میکردند. صبح روز بعد مادرم من را صدا کرد و گفت این پول را به مرشد بده. پول را به مرشد دادم.بلافاصله گفت برو به مادرت بگو بچه را شیر بده من با بغض گفتم دادام مرده. مرشد یا الله گفت و آمد داخل دالان خانه بلند گفت همشیره من برات عمر دوباره بچه ات رو از خدا گرفتم برو بچه ات را شیر بده. مادربزرگ گفت این بچه مرده و قراره پدرش بیاد دفنش کنه. مرشد هم دوباره حرفشو تکرار کرد و رفت. مادر بزرگ با ناباوری جنازه ی بچه که حالا سرد بود رو از گوشه ی حیاط برداشت. هیچ اثری از حیات در مصطفی نبود هرچه مادر تلاش کرد بی فایده بود..هیچ تکانی نمی خورد! حال روحی همه به هم خورد.خواستم از اتاق بروم بیرون که مادر باصدای گرفته فریاد زد:«مصطفی،مصطفی زنده است!!» 🔶«منبع:کتاب مصطفی انتشارات شهید هادی»🔶
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا