eitaa logo
لبیک یا مهدی عج، لبیک یا خامنه ای
95 دنبال‌کننده
1هزار عکس
733 ویدیو
27 فایل
رهروان ولایت ارتباط با ادمین @hamid_ghadiri60 @LabeikYaMahdy313
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی کف خیابون(2) ✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت بیست و هفتم» ⛔️ نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست. فردا صبح میخواستم برم سر وقتش. صبح خیلی زود. اول رفتم شاه چراغ نماز صبح و بعدش رفتم اداره. حدودا شش صبح! از اطاق دوربین داشتم چکش میکردم. خواهر مسئول نقل، آورد‌ش و دستبندش را باز کرد. و یه چشم بند زد به چشماش. بهش بیسیم زدم و نوشتم لازم نیست، اونم چشم بند را باز کرد و صندلیش را گذاشت روبه روی دیوار. دختره نشست روبه روی دیوار... اطاق را تاریک کردیم. یه نور از پشت سرش انداختیم روش و وارد اتاق شدم نشستم روی صندلی پشت نور... عادتمه معمولا به متهم سلام میکنم... گفتم : سلام خانوم، صبح شما بخیر! دختره یهو متوجه پشت سرش شد و گفت: مگه صبح شده؟! با تعجب گفتم: قرار نبوده اذیتتون کنن! سفارشتونو کرده بودم که بتونید راحت شام بخورید و استراحت کنید. نکنه بهتون بد گذشته؟! یه پوز خند زد و گفت: قراره بهم خوش بگذره؟! آقا واسه چی منو گرفتین؟! گفتم: به اونم می رسیم! اما قبلش باید عرض کنم که قطعا مراحل کار ما با شما کوتاه نخواهد بود. برای همین نظر منو با صداقتت جلب کن تا مراحل بعدی، روبه روی دیوار ننشینی و مثل دوتا آدم متمدن، باهم چایی بخوریم و گفتگو کنیم. گفت: من کاری نکردم که بترسم و پشیمون باشم و باز جوییم طول بکشه! لطفا شروع کنید. گفتم: صبحونه میل کردین؟ من مسئول حفظ شرایط مناسب زیستی متهم هستم! چشمتون روز بد نبینه! یهو با جیغ و فریاد بلند گفت: حالمو بهم میزنی! گفتم شروع کن! کثافت نشستی و با دختر مردم لاس میزنی؟! ینی چی صبحونه و شام و جای خواب و...؟! خر خودتی! با همین کارا گولمون زدین، من مثل بقیه خر نمی شم... حرفتو بزن! چند لحظه سکوت کردم... می خواستم صدای نفس نفس زدن خشمشو بشنوم تا ببینم فیلم بازی کرده یا احساس واقعیش را بروز داده؟! از شنیدن جنس صدای نفس نفس زدن بعد از دری وری گفتنش، فهمیدم که بیچاره حرفه ای و آموزش دیده نباید باشه و فقط الان بهم ریخته و از من ترسیده! تسلیم شیطون نشدم و اذیتش نکردم. برام محرز شد که باید آدم بدبختی باشه و از سر نادونی و این چیزاست که الان روی صندلی خشک و روبه روی دیوار نشسته و پشت سرش هم یه بازجوی وحشی بی رحم نشسته و قراره حتی خاطرات جنین بودن ودر شکم مامانش بودنش را هم یادش بیاره! در حد دوسه تا صلوات صبر کردم و یه نفس کشیدم و بعدش با لحن آروم گفتم: «باشه شروع می کنم... تند رفتی... این دفعه را ندید می گیرم... اما مودب باشید و دیگر به کسی و جایی توهیم نکنید!» هیچی نگفت و همینجور داشت نفس نفس می زد از خشم! ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour گفتم : اینجا نوشته که : نام : مهناز... اما آیدیت را به اسم ترانه نوشتی! فرزند عبدالحسین... متولد 1371... اهل مشهد... مجرد... شغل پدر‌‌؛ کارگر کارخانه خودرو سازی... وضع مالی متوسط... اهل مطالعه... مهندس... لیسانس معماری... مدت طولانی بیکار... دارای روحیه حساس اما جستجوگر... صدای نفس نفسش دیگه نمیومد... داشت دقیقا گوش میداد... از صدای نفس ها و فاصله حبس تنفسش مشخص بود که کرک و پرش ریخته و حسابی به خاطر این حرفها و اطلاعات اولیه ای که بهش دادم داره تعجب می کنه! ادامه دادم و گفتم : خب بذار ببینم تو فضای مجازی چند چند بودی؟! برگه ی استعلام مصارف و فعالیتهای مجازی را از پروندش درآوردم و یه نگاه بهش انداختم وگفتم : اوووه... چه خبره؟! سه چهارتا کانال آشپزی و سه چهارتا کانال طراحی دکور و... اینو باش... یک دو سه... هفت هشت... ماشاا... ده تا کانال و گروه جک و لطیفه و شوخی و... خب... خب... بذار ببینم... ااا... آخه چرا؟! هفت هشت تا کانال و گروه ضد اسلام و سیاسی و خطرناک و... ما شاالله هیچ کدومشون هم بی نصیب نمی ذاشتی! همه را هر روز و هر شب چک می کردی!! متاسفانه چهار پنج تا کانال پورن و سکس هم آدرسش داشتی و چیزی حدود دویست بار بهشون سر می زدی اما عضو نمی شدی... ینی جوین نمی شدی... حالا علتش چی بوده؟ نمی دونم... شاید مثلا می خواستی کسی ندونه عضو اونا هستی و مطالبشون را می خونی و دید می زنی... بازم هست! بگم بازم ؟! هیچی نمی گفت. معلوم بود رکب خورده واصلا فکرش نمی کرده که در همچین مخمصه ای گرفتار بشه... دیدم چیزی نگفت من هم رفتم سراغ برگه استعلام نِتِش ... میخواستم ببینم کجاها می رفته و مزه زبونش چی بوده؟ بچه هایی که رصد کرده بودند مخصوصا ماموری که تحلیلشو نوشته بود زیر برگه استعلام نت های مصرفی ماهانه مهناز، مطالب خوبی نوشته بودند! خوب این مطالب عالی... منظورم اینه که قشنگ تحلیل کرده بودند و چیزی کم نداشت... [ سیستم خودمم روشن کردم تا بتونم ضمن بازجویی از مهناز، به کارای بچه ها هم برسم.
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی کف خیابون(2) ✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت بیست و هفتم» ⛔️ نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست. فردا صبح میخواستم برم سر وقتش. صبح خیلی زود. اول رفتم شاه چراغ نماز صبح و بعدش رفتم اداره. حدودا شش صبح! از اطاق دوربین داشتم چکش میکردم. خواهر مسئول نقل، آورد‌ش و دستبندش را باز کرد. و یه چشم بند زد به چشماش. بهش بیسیم زدم و نوشتم لازم نیست، اونم چشم بند را باز کرد و صندلیش را گذاشت روبه روی دیوار. دختره نشست روبه روی دیوار... اطاق را تاریک کردیم. یه نور از پشت سرش انداختیم روش و وارد اتاق شدم نشستم روی صندلی پشت نور... عادتمه معمولا به متهم سلام میکنم... گفتم : سلام خانوم، صبح شما بخیر! دختره یهو متوجه پشت سرش شد و گفت: مگه صبح شده؟! با تعجب گفتم: قرار نبوده اذیتتون کنن! سفارشتونو کرده بودم که بتونید راحت شام بخورید و استراحت کنید. نکنه بهتون بد گذشته؟! یه پوز خند زد و گفت: قراره بهم خوش بگذره؟! آقا واسه چی منو گرفتین؟! گفتم: به اونم می رسیم! اما قبلش باید عرض کنم که قطعا مراحل کار ما با شما کوتاه نخواهد بود. برای همین نظر منو با صداقتت جلب کن تا مراحل بعدی، روبه روی دیوار ننشینی و مثل دوتا آدم متمدن، باهم چایی بخوریم و گفتگو کنیم. گفت: من کاری نکردم که بترسم و پشیمون باشم و باز جوییم طول بکشه! لطفا شروع کنید. گفتم: صبحونه میل کردین؟ من مسئول حفظ شرایط مناسب زیستی متهم هستم! چشمتون روز بد نبینه! یهو با جیغ و فریاد بلند گفت: حالمو بهم میزنی! گفتم شروع کن! کثافت نشستی و با دختر مردم لاس میزنی؟! ینی چی صبحونه و شام و جای خواب و...؟! خر خودتی! با همین کارا گولمون زدین، من مثل بقیه خر نمی شم... حرفتو بزن! چند لحظه سکوت کردم... می خواستم صدای نفس نفس زدن خشمشو بشنوم تا ببینم فیلم بازی کرده یا احساس واقعیش را بروز داده؟! از شنیدن جنس صدای نفس نفس زدن بعد از دری وری گفتنش، فهمیدم که بیچاره حرفه ای و آموزش دیده نباید باشه و فقط الان بهم ریخته و از من ترسیده! تسلیم شیطون نشدم و اذیتش نکردم. برام محرز شد که باید آدم بدبختی باشه و از سر نادونی و این چیزاست که الان روی صندلی خشک و روبه روی دیوار نشسته و پشت سرش هم یه بازجوی وحشی بی رحم نشسته و قراره حتی خاطرات جنین بودن ودر شکم مامانش بودنش را هم یادش بیاره! در حد دوسه تا صلوات صبر کردم و یه نفس کشیدم و بعدش با لحن آروم گفتم: «باشه شروع می کنم... تند رفتی... این دفعه را ندید می گیرم... اما مودب باشید و دیگر به کسی و جایی توهیم نکنید!» هیچی نگفت و همینجور داشت نفس نفس می زد از خشم! ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour گفتم : اینجا نوشته که : نام : مهناز... اما آیدیت را به اسم ترانه نوشتی! فرزند عبدالحسین... متولد 1371... اهل مشهد... مجرد... شغل پدر‌‌؛ کارگر کارخانه خودرو سازی... وضع مالی متوسط... اهل مطالعه... مهندس... لیسانس معماری... مدت طولانی بیکار... دارای روحیه حساس اما جستجوگر... صدای نفس نفسش دیگه نمیومد... داشت دقیقا گوش میداد... از صدای نفس ها و فاصله حبس تنفسش مشخص بود که کرک و پرش ریخته و حسابی به خاطر این حرفها و اطلاعات اولیه ای که بهش دادم داره تعجب می کنه! ادامه دادم و گفتم : خب بذار ببینم تو فضای مجازی چند چند بودی؟! برگه ی استعلام مصارف و فعالیتهای مجازی را از پروندش درآوردم و یه نگاه بهش انداختم وگفتم : اوووه... چه خبره؟! سه چهارتا کانال آشپزی و سه چهارتا کانال طراحی دکور و... اینو باش... یک دو سه... هفت هشت... ماشاا... ده تا کانال و گروه جک و لطیفه و شوخی و... خب... خب... بذار ببینم... ااا... آخه چرا؟! هفت هشت تا کانال و گروه ضد اسلام و سیاسی و خطرناک و... ما شاالله هیچ کدومشون هم بی نصیب نمی ذاشتی! همه را هر روز و هر شب چک می کردی!! متاسفانه چهار پنج تا کانال پورن و سکس هم آدرسش داشتی و چیزی حدود دویست بار بهشون سر می زدی اما عضو نمی شدی... ینی جوین نمی شدی... حالا علتش چی بوده؟ نمی دونم... شاید مثلا می خواستی کسی ندونه عضو اونا هستی و مطالبشون را می خونی و دید می زنی... بازم هست! بگم بازم ؟! هیچی نمی گفت. معلوم بود رکب خورده واصلا فکرش نمی کرده که در همچین مخمصه ای گرفتار بشه... دیدم چیزی نگفت من هم رفتم سراغ برگه استعلام نِتِش ... میخواستم ببینم کجاها می رفته و مزه زبونش چی بوده؟ بچه هایی که رصد کرده بودند مخصوصا ماموری که تحلیلشو نوشته بود زیر برگه استعلام نت های مصرفی ماهانه مهناز، مطالب خوبی نوشته بودند! خوب این مطالب عالی... منظورم اینه که قشنگ تحلیل کرده بودند و چیزی کم نداشت... [ سیستم خودمم روشن کردم تا بتونم ضمن بازجویی از مهناز، به کارای بچه ها هم برسم.
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
همون لحظه دیدم عمار پیام داده و نوشته: «محمد اگه بتونی حدود ساعت 9 یه وقت خالی کنی که با هم بشینیم یه مسئله را کامل بررسی کنیم!» نوشتم: «کجا؟ چی شده؟» فورا نوشت: «خوب شد پیاممو خوندی! محمد یه کم گیج شدم. فهمیدم که حدود 19 نفری که کارشون عمل جراحی خاص و سخت صورت هست، 5 نفرش در شیراز مستقر هستند. یکی دو نفرشون که باهاشون صحبت کردم، از یه دکتر باهوش و سن بالا حرف میزنن که سالی سه ماه میاد ایران و برمیگرده. رفتم چک کردم ببینم این کیه؟ با اداره کل ......... که مراجعه کردم، دیدم فعلا درخواست میزا برای ایران نکرده!» نوشتم: «چند سالشه؟» گفت: «74 سالشه و معمولا کارای غیر قانونی با پول ها و مخارج هنگفت انجام میده و در طول این سه ماه، به اندازه کل سال این 5 نفر کار میکنه و برمیگرده انگلستان!» گفتم: «عمار برنامه مشخصی برای سفراش داره؟» گفت: «اینم پرسیدم. میگن وقتی تعداد مراجعینش بشه صد نفر میاد!» گفتم: «تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟» گفت: «اصلا به خاطر همین میخوام پول 29 نفر را پیش پرداخت کنم تا رخ نشون بده!» گفتم: «باشه. کاراش را تنظیم کن. ببین میتونی همین هفته بکشونیش شیراز؟» گفت: «محمد دیگه اینقدر هم هول نباش که شک میکنه. البته من نباید این چیزا را بهت بگم.» گفتم: «بگو شو داریم. بگو قراره شوی عربی بریم امارات و پخش عربست داریم. بگو اگه کارش تمیز باشه میتونیم اقامت دائمش را درست کنیم. نمیدونم یه چیزی سر هم کن دیگه!» گفت: «باشه اما محمد شاید این اون نباشه ها! بالاخره ریسکه!» گفتم: «خب اگر هم نباشه، دو دستی میذاریمش در طبق اخلاص و میدیمش ناجا و اونا خودشون بلدند با این جونورها چیکار کنن! فقط عمار! گفتی جواز باطله دیگه؟ ینی دکترها به خاطر حسادتشون نگفته باشن!» عمار نوشت: «حاجی چه میدونم! اما فکر نکنم با دادن اطلاعات اشتباه و یه مشت حدسیات و دروغ به مامور امنیتی، قصد بیچاره کردن خودشون و بریدن نون دونیشون داشته باشن!» گفتم: «باشه ... پس فعلا به من نیازی نداری. خودت مخشو بزن و کارای واریز و این چیزا انجام بده تا من به این متهمم برسم. فقط لطفا به بانک خارجی واریز نکن. بگو اربابم اجازه دلار و بانک خارجی نداده. گفته اطمینان نداریم.» عمار نوشت: «چشم اررررررباب!! یا علی» ] ادامه دارد... ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
همون لحظه دیدم عمار پیام داده و نوشته: «محمد اگه بتونی حدود ساعت 9 یه وقت خالی کنی که با هم بشینیم یه مسئله را کامل بررسی کنیم!» نوشتم: «کجا؟ چی شده؟» فورا نوشت: «خوب شد پیاممو خوندی! محمد یه کم گیج شدم. فهمیدم که حدود 19 نفری که کارشون عمل جراحی خاص و سخت صورت هست، 5 نفرش در شیراز مستقر هستند. یکی دو نفرشون که باهاشون صحبت کردم، از یه دکتر باهوش و سن بالا حرف میزنن که سالی سه ماه میاد ایران و برمیگرده. رفتم چک کردم ببینم این کیه؟ با اداره کل ......... که مراجعه کردم، دیدم فعلا درخواست میزا برای ایران نکرده!» نوشتم: «چند سالشه؟» گفت: «74 سالشه و معمولا کارای غیر قانونی با پول ها و مخارج هنگفت انجام میده و در طول این سه ماه، به اندازه کل سال این 5 نفر کار میکنه و برمیگرده انگلستان!» گفتم: «عمار برنامه مشخصی برای سفراش داره؟» گفت: «اینم پرسیدم. میگن وقتی تعداد مراجعینش بشه صد نفر میاد!» گفتم: «تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟» گفت: «اصلا به خاطر همین میخوام پول 29 نفر را پیش پرداخت کنم تا رخ نشون بده!» گفتم: «باشه. کاراش را تنظیم کن. ببین میتونی همین هفته بکشونیش شیراز؟» گفت: «محمد دیگه اینقدر هم هول نباش که شک میکنه. البته من نباید این چیزا را بهت بگم.» گفتم: «بگو شو داریم. بگو قراره شوی عربی بریم امارات و پخش عربست داریم. بگو اگه کارش تمیز باشه میتونیم اقامت دائمش را درست کنیم. نمیدونم یه چیزی سر هم کن دیگه!» گفت: «باشه اما محمد شاید این اون نباشه ها! بالاخره ریسکه!» گفتم: «خب اگر هم نباشه، دو دستی میذاریمش در طبق اخلاص و میدیمش ناجا و اونا خودشون بلدند با این جونورها چیکار کنن! فقط عمار! گفتی جواز باطله دیگه؟ ینی دکترها به خاطر حسادتشون نگفته باشن!» عمار نوشت: «حاجی چه میدونم! اما فکر نکنم با دادن اطلاعات اشتباه و یه مشت حدسیات و دروغ به مامور امنیتی، قصد بیچاره کردن خودشون و بریدن نون دونیشون داشته باشن!» گفتم: «باشه ... پس فعلا به من نیازی نداری. خودت مخشو بزن و کارای واریز و این چیزا انجام بده تا من به این متهمم برسم. فقط لطفا به بانک خارجی واریز نکن. بگو اربابم اجازه دلار و بانک خارجی نداده. گفته اطمینان نداریم.» عمار نوشت: «چشم اررررررباب!! یا علی» ] ادامه دارد... ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی کف خیابون(2) ✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت بیست و هشتم» گفتم : ببین خانوم! برگه استعلام نت و ایمیل و پیامکها و زنگ خورت از سه خطی که داری و خلاصه همه چی اینجا تکمیله... واسه تشکیل و تکمیل پرونده حتی نیازی به خودتم ندارم... قاضی و صدور حکم و... هم کاری نداره واینقدر خدارو شکر دستمون پر هست که بدونیم جرمت چیه و حکمت چیه؟ پس بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره. بازم هیچی نگفت! صدای تنفسش هم معمولی شده بود... ینی ی کم بوی ترس هم می داد ولی بهتر شده بود. گفتم : برام از سال 95 بگو... وقتی برج 8 وارد تلگرام شدی و بعد از دوماه، سر از کانال های مربوط به طرفداران کوروش درآوردی! همه چیزو برام بگو... از اول و شمرده شمرده... یه کم چشماشو مالوند... یه نفس کشید... گفت : اجازه هست یه کم آب بخورم؟ گفتم : بفرمایید. از پشت سر یه لیوان آب بهش دادم... تا تهش یه نفس خورد ولیوان را گذاشت روی میز کنارش. بعد شروع به صحبت کرد و گفت : خیلی وقته که اسم کوروش برام جذابیت داره... وقتی که کانالشون دیدم و اسم کوروش و کمپین دوستان کوروش و ایرانیان بدون مرز واین چیزا را شنیدم، فورا جوین شدم و تصمیم گرفتم دنبال کنم. گفتم : از اسم کوروش خاطره داری؟ میخوام علت علاقه و توجه به اسم کوروش را بدونم! گفت : خاطره آنچنانی نه... برمیگرده به دوران دانشجوییم... حاج آقای نهاد رهبریمون یه شب واسه نماز اومده بود خوابگاهمون... از این آخوند جوونا که همیشه میخوان همه رو جذب کنن ... همیشه هم حواسشون به همه چیز و همه جا هست ... از اونایی که زود میفهمن که دخترایی که ازشون زیاد سوال می پرسن، دارن اونا را دست میندازن واینا... هیچ ربط هم نداشت... داشت احکام میگفت... من و دوستام اون شب رفته بودیم... چون شنیده بودیم اون شب نهاد قراره کیک و آبمیوه بده و ماهم حوصله شام درست کردن نداشتیم... خلاصه نمیدونم چی شد که وسط احکامش یهو گفت مثل جوجه فکلیا که هی اسم کوروش موروش میارن و آروغ روشنفکری میزنن نباشین و یه کم فکر کنین و اهل مطالعه باشین. آقا ما رو میگی؟! یکی از دوستام که اسمش تهمینه بود، شروع کرد وحاجی را بست به مسلسل! گفتم: لطفا دقیق تر بگو ببینم یادته چه مکالماتی اون شب شنیدی که ترغیب شدی به کوروش و اینا؟! گفت: خب تهمینه دختر اهل مطالعه و ارومیه ای بود... تعریف حاجی را از دختر بسیجیا و حزب الهی ها شنیده بود و میخواس ببینه حاجی چند مرده حلاجه که حاجی اون شب سوتی داد و دست گذاشت رو نقطه حساس فکر تهمینه! ما هم عشقه هیجان... هی واسه تهمینه کف میزدیم و سوت و ماشالله ماشالله... و دختر بسیجیا هم واسه حاجی صلوات و تکبیر و این چیزا... ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour چه شبی شد اون شب.... [ همون لحظه سعید اومد رو خطم و نوشت: «حاجی دیگه کار از الله اکبر گذشته. دیشب از محله هاشمی مشهد ریختن بیرون و علنا توهین و افترا و زد و خورد شده!» برای سعید نوشتم: «چی میخوای بگی؟» نوشت: «از لحظه ای که داشت این اتفاق علنی میشد و رخ میداد، چیزی حدود 20 تا پیج اینستا لاو کرده بودند و پخش زنده داشتند. همون لحظه در همه گروه های واتساپی که دیروز خدمتتون عرض کردم، به صورت اخبار لحظه ای و با رویکرد تحریک و تهییج اذهان بقیه شهرها شروع کردن و تا حدی هم موفق بودند.» نوشتم: «الان سر بازجویی این بابام. بعدا بیشتر صحبت میکنیم. فقط بگو ببینم بیشترین شعارشون چی بوده؟» گفت: «از نظر درصد فراوانی، شعارهای «ای شاه خوبان برگرد به ایران ... عمامه داران ...... تو ایران» و «نه غزه و نه لبنان ... جانم فدای ایران!» و «ننگ ما ننگ ما امام جمعه ما» بیشتر پخش شد! نوشتم: «با مجید بشینید خط و ربط پیامها و هل دادن کک اعتراض به شهرهای دیگه مخصوصا شیراز پیدا کنین. ضمنا دیگه خوابگاه نرید که همین جا از امشب باید شیفت بایستیم.» ] مهناز ادامه داد و گفت: «تهمینه به حاجی گفت اولا فکلی باشم و دلم پاک باشه شرف داره به اینکه چادری باشم و با پسرای بسیج دانشگاه، قرار خواهر برادری بذارم! دوما کوروش موروش جد و پدر نسل آریایی! مگه ما می گیم علی ملی... که شما می گید کوروش موروش. سوما کی گفته اهل مطالعه و فکر نیستیم؟! حاجی حاضری با هم مناظره کنیم تا معلوم بشه کی اهل مطالعه نیست؟ ماواسه تهمینه سوت زدیم و کف و حسابی شلوغش کردیم. ما همه نگاه به حاجی انداختیم... حاجی یه گلویی صاف کرد ودر جواب مسلسل تهمینه، انواع و اقسام بمب خوشه ای را ریخت روی سرش و رو سر ماها که داشتیم به تهمینه حال میدادیم. حاجی گفت : اولا شما داری همه بچه های بسیج و ودختر خانمهای محجبه دانشگاه را زیر سوال می بری و توهین می کنی! این خودش واقعا جای تاسف داره و آدمی که اهل مطالعه و انصاف باشه اینجوری حرف نمی زنه!
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
ثانیا گناه کسی را پای کس دیگه ای نمی نویسن و اگر احتمالا کسی را سراغ دارید که داره این کارهای زشتی که گفتین را انجام میده، نهاد حاضره باهاش برخورد کنه و سیب کرم خورده را از صندوق بچه های ارزشی کنار بذاره! ثالثا اینکه کوروش خان! پدر نسل آریایی باشه یا نه؟! اساتید تاریخ و اهل فن چنین چیزی را قبول ندارن! حتی اگه قبول کنیم همه چیزای خوبی که دربارش میگن درست باشه، یه نفر از فرزندان این آب و خاک هست و در هر صورت، پدر جد آریایی محسوب نمی شه! سرکار خانم! ما قبل از ایشون هم بودیم و ملت ما سالیان دراز زندگی می کرده! وگرنه جسارتا خود کوروش از کجا اومده؟ لابد توی شرایط آزمایشگاهی و موسسه رویان و نطفه و کمر خورزوخان به عمل اومده؟! خب نه! خودشم بچه همین آب و خاک هست و به همین ملت و کشور حکومت می کرده! ایران را که یهو از توی لپ لپ بیرون نیاورده! پس استفاده از لفظ پدر آریایی، نه از نظر علمی وجاهت داره و نه از نظر عملی! رابعا آره که اهل مناظره ام... ولی به شرطی که حرف روی باد هوا گفته نشه و واسه خط به خط حرفامون سند و مدرک ارائه بدیم. ینی اسم کتاب معتبر و شماره صفحه و خلاصه آدرس دقیقش! نه اینکه از این و اون شنیده باشیم! [ از مجید پیام اومد که نوشته بود: «قربان استعلام کردیم. از اون صد و هشتاد و خورده ای اکانت، تقریبا اکثرش شماره های داخلی هست. یا حقیقی فعال و یا دزدیده شده. البته بیش از بیست موردش شماره ها خارجی هست. از خط عراق که مخصوص زائران اربعین و کربلا هست گرفته تا انواع خطوط ترکیه و عربی و حتی دو سه موردش انگلستان!» نوشتم: «ببین مجید جان! اگه میخوای پیشرفت کنی، دقیق تر باش! صد و هشتاد و خورده و اکثرش و بیش از بیست مورد و حتی دو سه مورد، الفاظ دقیقی در حرفه من و تو نیست. این دفعه را ندید میگیرم. با دقت بیشتری آمار بده. وگرنه فکر میکنم داری عجله میکنی و حوصله کار با من نداری!» نوشت: «حق با شماست. چشم.» نوشتم: «حتی همین حرفتم دقیق نیست که میگی حق با شماست! کی من ناحق گفتم و یا بد راهنمایی کردم؟ در حرفه ما همیشه حق با مافوق هست. چون دستش پُرتره!» نوشت: «قربان غلط کردم. چشم!» نوشتم: «ببین! ما فرصت غلط و اشتباه نداریم. پس لطفا خیلی دقت کن!» خلاصه بیچاره شد تا آخرش که نوشتم: «اَلَکِشون کنین. ببینید اوضاع از چه قراره؟»] ادامه دارد... ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی کف خیابون(2) ✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت بیست و نهم» اون ‌شب هیجان انگیز و باحال گذشت. اما اتفاقی که توی زندگی من افتاد، دوستی و جذب تهمینه شدن بود. گفتم : چرا جذب تهمینه شدی؟! با چیزایی که گفتی، ظاهرا از اون حاج آقا شکست خورد! گفت : آدم همیشه دلش با پیروز میدان نیست... همیشه احساس خاصی به شکست خورده ها داشتم و دارم. اصلا یکی از عواملی که اون شب دلم واسه تهمینه سوخت و عاشق مظلومیتش شدم این بود که حاجی با لودر از روش رد شد. جوری هم از روش رد شد که نمی شد حتی با کاردک جمعش کرد. البته شادمانی و احساس پیروزی دختر چادریا و اینا که چفیه سر می کنن و با ساق دست می خوابن، هم بی اثر نبود و هر وقت می دیدمشون حرصم می گرفت! گفتم : خب حالا تهمینه شما را ساپورت می کرد؟ بهتون خط می داد؟ گفت : نه اون طور که فکر کنین... گاهی چندتا مقاله و این چیزا از اینترنت می گرفت و می خوندیم... گفتم که به تاریخ علاقه دارم... مطالعات من حتی از اون هم بیشتر بود... بیشتر از اون چیز بلد بودم... ولی یه جورایی اون محور بود... بچه ها هم دوسش داشتن... گفتم : چرا دوسش داشتن؟ به بچه ها کمک می کرد؟ چه می دونم... مثلا کمک مالی و این چیزا... گفت : نه بدبخت اون خودشم خیلی وضعش خوب نبود... آخراش فهمیدم که یه نفر توی خود ارومیه هست که به خانوادش مخصوصا تهمینه کمک مالی می کنه و کمک خرجی می ده! گفتم : جالبه... ازون خیّر براتون حرفی نمی زد؟ گفت : نه... یادم نیست... دوسه بار که ازش پرسیدم، موضوع بحثو عوض کرد و منم دیدم چون خوشش نمیاد دیگه چیزی نگفتم! گفتم : بسیار خوب... خب ادامه بده... پس اون شب که حاجی نهاد رهبری دانشگاهتون اونجوری گفت و تهمینه هم اونجوری جواب داد، جذب کوروش شدی! گفت : آره... تقریبا... حداقلش اینه که جذب تهمینه شدم و از اون طریق چون کوروش رو دوست داشت، منم یه جورایی کوروش برام مهم شد! ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour گفتم : خب. این از کوروش... وارد کانال ارتش کوروش شدی! خب؟ از اینجا ادامه بده! گفت : آره... از اولش جذبش شدم... البته فقط اون تنها نبود... قسمت جستجوگر تلگرام را زدم و هفت هشت تا کانال با کلید واژه کوروش و ایران و باستان... هر کدومش با هشتک و پس و پیش کردن کلمات و اینا پیدا کردم و عضوشون شدم. مخصوصا دورانی بود که از تهمینه هم دور بودم و کلا دلم می خواست مثل اون باشم و مطالعه کنم و زندگی کنم. گفتم: گفتی آدرس کانال ارتش کوروش را از کجا گرفتی؟ از کانال آشپزی؟! آره!! گفت : یه کانالی بود که آشپزی و اینا درس می داد... خیلی ممبر نداشت... بخاطر همین اعضای کانال بهش پیشنهاد داده بودند که تبادل بزنه و با دیگر کانالهای پرجمعیت تب بزنه! خب هم اون خانوم خیلی اهل مذهب و سیاسی و اینا نبود و هم اینکه کانال های گنده ی مذهبی و اینا هم اجازه ی تبلیغ برای کانال آشپزی و اینا نمیدادن! دو سه تا کانال پیدا شده بود که حاضر شده بودند باهاش تبادل بکنن! اعضای اونا بالای 20k بود اما اعضای کانال آشپزی بزور به 2k می رسید. رایگان براش تبلیغ می کردند... و اون خانومه ادمین کانال آشپزی هم واسه اونا تبلیغ می کرد تا اینکه ممبر های آشپزی به 3 و حتی 4k هم رسید. من از اونجا با اون کانال کوروش و... آشنا شده بودم. گفتم: همین جوری رفتی عضوشون شدی؟! گفت : هم یه جورایی به ادمین کانال آشپزی اطمینان داشتم و میدونستم کانال های بدی معرفی نمیکنه... چون یکم مذهبی هم بود و مثلا روش پخت قیمه نذری و حلوای مجلس روضه و اینا هم درس میداد... و هم راستشو بخوای از مرام اون کانالا خوشم اومده بود که به ضعیف تر از خودشون هم اهمیت می دادن! [ اینارا که داشت می گفت، فقط تو دلم افسوس می خوردم... بگذریم.] گفتم : خب... وارد کانالشون... و یا بهتره بگم وارد کانالای اونا شدی! خب بعدش! گفت : خب مطلب خیلی خاص و نابی، ناب تر از بقیه کانال ها نداشت... البته اینو الان که مدت ها عضوش بودم فهمیدم. اما اولش خیلی برام جذاب بود. گفتم: چیش برات جذاب بود؟! گفت: خب... نمیدونم... به دلم می نشست... مطالب جالب و... حرفشو قطع کردم و گفتم : خانوم! قرار نشد بزنید جاده خاکی! رک و راست بگو چیش به دلت می نشست؟ گفت: والا راستش رو بخوای، از بس از آخوند و رژیم آخوندی بد می گفت و مدام کلیپ های چرندیات... ببخشید... منظورم حرفاشون بود... آره... از بس سوتی و نقد و بدیشون می گفت، دل من خنک می شد. ما نا مسلمون نیستیما... حتی ماه رمضون و محرم و اینا... مثلا شب قدر و اینا مراسم میریم... اما کلا از آخوند جماعت خوشمون نمیاد. حالا از خامنه ای گرفته تا آخوند نهاد دانشگاهمون و امام جماعت محل و خلاصه کُلا ... میبینمشون حرصم میگیره. مخصوصا وقتی بعضیاشونو میدیدم که سوار ماشین خارجی میشن.
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
گفتم: ناراحت نشیا ... فقط سواله ... خدایی نکرده با طلبه یا آخوند ... فورا گفت : نه به قرآن... حالا من گفتم خوشمون نمیاد... نه اینکه... وا... چه حرفایی می زنید شما. من فقط ازشون خوشم نمیاد... مخصوصا آخوندهای تپل و اینا که هی مدام وقتی حرف می زنن دستاشونو تکون می دن و با سامسونت میان دانشگاه و... از اینا بیشتر خوشم نمیاد... از اینا که همش حرف می زنن و خودشونو خیلی بالا می گیرن. گفتم : مثل اون حاج آقای نهاد دانشگاهتون؟! گفت: وای اون که خیلی چندش بود... مخصوصا وقتی براش می نوشتن [با سخنرانی استاد فرزانه دکتر حضرت حجت الاسلام و المسلمین...] خب اگه حاج آقاست پس دکترش چیه؟! اگه دکتره، لباس و کلاه و آخوندیش چیه؟ ادامه دارد... ✅ دلنوشته های یک طلبه @Mohamadrezahadadpour
سلام دوستان گرامی با عرض پوزش دیگه داستان و نمیزارم بابت یه مسائلی گذاشته نمیشه. شرمنده دوستان هستم . ملوندی
هدایت شده از فانوس قرن
⭕️ سازش با آمریکا چه هزینه ای دارد؟! 🔹رهبر معظم انقلاب در یکسال گذشته دومرتبه به موضوع هزینه های سازش با غرب و استکبار، خصوصا آمریکا پرداخته و امروز نیز تکرار کردند که : «بعضی می‌گویند : «تسلیم بشویم تا موذیگری دشمن ادامه پیدا نکند»، اما نمی‌دانند هزینه‌ی تسلیم شدن به‌مراتب بیشتر از ایستادگی کردن است. ایستادگی کردن هزینه‌هایی دارد اما دستاوردهای آن صدها برابرِ هزینه‌ها فایده دارد». 🔸مگر چه هزینه ای دارد؟! بخشی از هزینه های سازش، موارد زیر است: 1⃣ کشور از تولید و پیشرفت همه جانبه، به دلیل دل بستن به آمریکا و هم پیمانان غربی، شبیه آنچه در عربستان و دیگر کشورهای وابسته منطقه اتفاق افتاده است! 2⃣ ی ملی مطابق سیاست هایی که غرب و آمریکا ترسیم میکند شبیه آنچه که امروز در کره شمالی در حال وقوع است! 3⃣ به اضمحلال و نابودی کشاندن کشور با سران کشور مانند سران وابسته در کشورهای مصر، لیبی، تونس، یمن که ملت های آنها گرفتار درگیریهای داخلی و بعضا جنگ نظامی با دیگر کشورها شده اند. 4⃣ و بازار تکنولوژی استکبار شدن، مانند عراق که با گذشت سالها از سقوط صدام در بسیاری از اقلام مصرفی که خود توانایی تولید آنها را دارد، وارد کننده است. 5⃣ هزینه شدن سرمایه های کشور در موارد غیرضرور و در مسیر در امور دیگر کشورها طبق تشخیص جنگ طلبانه آمریکا شبیه عربستان که نیمی از ذخایر مالی خود را در جهت تحقق اهداف آمریکا در منطقه هزینه کرده است. 6⃣ به معنای واقعی کلمه، به این معنا که تمامی سیاست های کشور باید مطابق نظر آمریکا و هم پیمانان او تنظیم شود! 7⃣ حاکم شدن مطلق و از بین رفتن حقوق شهروندی، آزادی، استقلال، هویت ملی، و یک کلام رفتن زیر یوغ بردگی نوین که استکبار جهانی سردمدار آن است. 8⃣ تن دادن به ملی مانند وضعیت کاپیتولاسیون که یک سگ آمریکایی بیشتر از یک ایرانی شیعه امنیت داشت!! 9⃣ بخشی از جبهه باطل شدن و تقویت جبهه کفر! 0⃣1⃣ و بلکه نابودی در منطقه و دنیا که ملت های مظلوم و آزاده از ایران الگو گرفته اند! 1⃣1⃣ های قومی و قبیله ای و مذهبی در ایران و در نتیجه تجزیه ایران! 2⃣1⃣ و در نهایت بیشترین هزینه سازش این است که بعد از هزینه کردن همه موارد فوق هیچ منفعتی نصیب کشور و ملت نخواهد شد و تنها ثمره آن تسلیم محض خواهد بود چراکه اگر تسلیم نباشد نابودی قطعی است و البته نهایتِ تسلیم هم نابودی خواهد بود! ⛔️ بنابراین کسانی که و کوتاه آمدن مقابل آمریکا را مطرح میکنند جدای از اینکه و میباشند، ذره ای از عقل بهره نبرده و دچار و سیاسی هستند. ✅ لذا رهبر معظم انقلاب فرمودند: «بعضی عقلانیّت را در این میدانند و میگویند که «چالش با قدرتها هزینه دارد» -[البتّه] اشتباه میکنند- بله، چالش هزینه دارد، امّا سازش هم هزینه دارد. چالش اگر عقلائی باشد، چالش اگر منطبق با منطق باشد، اگر با اعتمادبه‌نفس باشد، هزینه‌اش بمراتب کمتر از هزینه‌ی سازش است».۱۳۹۶/۰۳/۱۴ حمیدقدیری. ارتباط با ادمین: @hamid_ghadiri60 🌐به فانوس قرن بپیوندید : 📌eitaa.com/joinchat/81461248Cc536844d89