رصدنما 🚩
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝ ﷽ #بینایی #قسمت_چهل_هشتم وزیر کشور صرفه کوتاهی کرد و گفت فکر میکنم اگر چ
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#بینایی
#قسمت_چهل_نهم
اما گویی رئیس دولت چیزی را احساس نمیکرد و به چیزی غیر از زمان اوضاع بحرانی و بیان نطق خود فکر نمی کرد
اِ...چرا پاهای مرا تحت فشار قرار می دهید چرا موی خود را بر صورتم افشان میکنید چرا بازوهای خود را بر بازوی من می فشارید آن مردی که توقع دارید در این ساعات در کنار شما نیست رو انداز را با خشم کنار زد و گفت من به دفترم می روم و روند امور را زیر نظر می گیرم شما بخوابید و استراحت کنید فکری از ذهنش عبور کرد به همسر خود اندیشید که در آن لحظات سختی به یاری او آمده و ایدهای را طرح کرده است قصد داشت از حمایت او تشکر کند زن هم در همان حال فکر میکرد حتی اگر کمکی ذهنی به همسرش برساند می تواند وظیفه یک همسر خوب به حساب بیاید تصمیم گرفت از بستر خارج شود به آشپزخانه برود و با دست های خود و بدون کمک آشپز چای آماده کند و با شیرینی برای شوهرش ببرد اما این کار را نکرد احساس شهوت و قدرت طلبی از میان رفته بود صورت خود را به طرف دیوار برگرداند ملحفه را تا سینه اش بالا کشید و با این امید که بتواند به خواب رود و بقیه ماجرا را در رویای عاشقانه ببیند دیدگانش را بست نخست وزیر بی اطلاع از ذهنیات همسر شلواری روی لباس خواب پوشید به اتاق کارش رفت تمام چراغها را روشن کرد به طرف رادیو و تلویزیون رفت دکمههای آن را فشرد و به تصویر رو به رو زل زد روی صفحه تلویزیون حک شده بود برنامه نداریم بله خیلی زود بود هنوز برنامه ها آغاز نشده بودند به جای آن صدای رادیو واضح شنیده می شد گوینده با صدای رسا و پرهیجان از اتفاقی که در جادههای منتهی به مرز رخ داده بود حرف میزد برداشت او بر این اساس بود که مردم از زندان منحوسی فرار میکنند و پایتخت را در آیندهای موهوم میسپارند. آنچه قابل لمس بود عدم حمل مواد غذایی به شهر توسط کامیون های بزرگی بود که هر روز این کار را انجام می دادند هنوز تعداد زیادی از مردم باخبر نبودند که چرا ارتش کامیونهای حمل مواد خوراکی را در مسافت ۳ کیلومتری مرز متوقف کرده و دستور حمل مواد را با موتورسیکلت داده است خبرنگاران به میان اتومبیل های ایستاده در جاده می رفتند و عقاید مردم را در این مورد می پرسیدند.
مردم اعتقاد داشتند تمام این اتفاقات تصنعی است و با امر مستقیم مردان دولت انجام میشود آنها بر این باور بودند که از استبداد فرار میکنند و میگفتند که با حضور نیروهای آشوبگر در شهر هوا قابل تنفس نیست برخی از مردم هم از تعلل دولت در تصمیمگیری نهایی گلهمند بودند از ۳ ساعت قبل در اینجا سرگردان شدیم صف حتی حرکت یک میلیمتر هم حرکت نکرده است.
برخی هم موضوع خیانت به مردم را مطرح میکردند به ما اطمینان دادند که می توانیم بدون دردسر از پایتخت خارج شویم اما عملاً اینطور بود مقامات دولتی برای تفریح به خارج از شهر رفته اند و ما را به این دشمنان وحشی تحویل داده اند اکنون که فرصت خروج از پایتخت برای ما ایجاد شده اجازه عبور نمی دهند
خستگی ،گریه کودکان و رنگ پریدگی به همراه بحران روحی، هراس پیر مردانی که تنباکو نداشتند، تلاش زنان برای ساماندهی اوضاع در همه جا به چشم می خورد سرنشینان یکی از اتومبیل ها تصمیم گرفتند دور بزنند و بازگردند اما بعد از شنیدن ناسزاهایی مانند: بزدل ،گاو پیشانی سفید، لعنتی، ترسو، خائن و... صرف نظر کردند برخی به آنها گفتند باخبر هستیم که چرا به اینجا آمده اید قصد ناامید کردن مردم را دارید اگر تصور می کنید ما اجازه می دهیم برگردید عقل از سرتان پریده است اگر لازم باشد تمام لاستیک های ماشین تان را پنچر می کنیم تا بفهمید به دیگران احترام بگذارید و برای عذابی که متحمل می شوند ارزش قائل شوید ...
زنگ تلفن دفتر نخست وزیر به صدا در آمد چه کسی بود؟ وزیر دفاع؟ وزیر کشور ؟رئیس جمهور؟ بله رئیس جمهور بود
چه اتفاقی افتاده است ؟چرا مرا مطلع نکردید ؟چرا در مورد آشوب و هرج و مرج به وجود آمده و تراکم اتومبیل ها در جاده ها حرفی به من نزدید؟
نخست وزیر با زبانی الکن جواب داد قربان تمام امور در کنترل دولت است این بحران خیلی سریع رفع خواهد شد
بله اما می بایست مرا مطلع می کردید و در جریان امور قرار می دادید.
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
.↯🌱↯. Eitaa.com/Rasad_Nama