★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
پزشکان بدن لرزان و تقلا کننده کودک را نگه داشتند و ماسک گاز را روی صورتش انداختند. چند ثانیه ای نگذش
چشمان زن با شنیدن آن اسم گشاد شدند. دکتر پالمر، آن مرد خسته و عوضی که با آن قامت بلند اش از بالا به همه نگاه میکند ارشد شان بود.
معلوم است که مردی مثل او فقط میتواند به یک نمونه هیولا مانند علاقه داشته باشد.
زن جوان با آهی لرزان خودش را از دیوار جدا کرد
_بهرحال، تو هرروز با این چیز کوچولوی وحشی سر و کار داری. تا وقتی که دکتر پالمر یه وظیفه دیگه بهت بده
چقدر باید بدشانس میبود که دقیقا چنین وظیفه ای به او محول شود...؟
باید برود و برای شانس وحشتناکش گریه کند، اما وقتش را ندارد.
از اتاق خودش را بیرون کشید و بلاخره چیزی جز بوی خون و خوی حیوانی تنفس کرد
زندگی به او روی تلخش را نشان میداد، حتی نمیخواست یکبار دیگر هم با آن موجود حیوانی و چشم های خونین رنگ اش مواجه شود.
...
کودک به خودش آمد. زمین سرد بود و سرش گیج میرفت
حالش وحشتناک بود، اثرات دارو ها را مثل سم در وجودش حس میکرد
از آنها متنفر بود، از همه شان.
با آن دست های فوضول که با تیغه ها همه جای بدنش فرو میرفتند و پوست بالای استخوان را میشکافتند
از آن بوی حال بهم زن انسانی و نگاه های پست شان
از کل اینجا و آنهایی که با جیغ کشیدن زندگی عزیزشان را دو دستی میچسبند
فقط میخواهد برود.
#OC
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11128
چجوریی مال من هنوز کار نمیکنهه
من: یه لحظه
#ناشناس