شما: https://eitaa.com/blue_staar/11128
چجوریی مال من هنوز کار نمیکنهه
من: یه لحظه
#ناشناس
هدایت شده از واغ واغ
•◇◇◇•
سالومه. ناجی صبر. فانی برگزیده. فرزندی که از تمام آزمون های الهه ی عقل سربلند بیرون آمده بود حالا فقط پوسته ای شکسته از خود قبلیاش بود.
"شاید خیلی عاقل باشه اما دانش همه ی قدرت نیس" این چیزی بود که خدای خشم، مکس، بعد از شکست دادنش گفت. بدن بیرمق سالومه را مانند پر کاه بلند کرد و چنان به زمین کوبید که تقریبا صدای شکستن استخوان های قفسه ی سینه اش به گوش می رسید. با هر ضربه به بدن سالومه نفرت بود که چشمان الهه ی عقل را پر میکرد. حالت شبح مانندش از همیشه بیشتر میلرزید. محو تر بود. اخم خفیفی روی صورتش نقش بسته بود. وقتی بالاخره مکس به سمتش حرکت کرد؛ کمی به عقب رفت، انگار که میخواست باور کند که این واقعیت است یا خواب. اما این واقعی بود، واقعی تر از هر لحظه ی دیگری. لمس مکس خواب نبود. انگشتان خدای خشم با چنان آرامشی صورت الهه ی عقل، نیکی، را لمس میکرد که انگار تمام وقت دنیا را دارد. لمس او سرد نبود مطمئنا نبود. لمسی داغ بود. پر تب و تاب. پر از شوق، شور و هیجانی که نیکی را مجبور میکرد جلوی خودش را بگیرد تا در صورت مکس تف نیندازد. لبخند مرد پهن تر شد، آنقدر گشاد که نصف صورتش فقط آن دندان های سفید و براق بودند. خوشحال بود، خیلی خوشحال بود. در نیم ساعتِ نبردی که حتی نیاز به تلاش هم نداشت همه چیز را به دست آورد. شهرت. قدرت. معبد همیشگی اش و ...همسر. یک همسر جدید که از نظرش شایسته اش بود و در اعماق نگاهش میتوان قدرت سوزان را دید؛ اینکه مغرور است و از این قدرت جدید که بر روی نیکی دارد لذت میبرد.
"الهه ی عقل که برای من تعیین تکلیف میکرد رو ببینین! حالا زیر سلطه ی خشم سوزان گیر افتاده ای عزیزم!" مکس به عقب قدم گذاشت. دوباره صحنه ی قبل را به نمایش گذاشت. ستون هایی که جای ضربه ها بر آن باقی مانده بود و در مرکز، گل پر پر شده ی نیکی، زخمی و به سختی زنده بود. تنها نشانه ی زنده بودنش تکان های خفیف سینه اش و خس خس های ارام بود. نیکی به جلو قدم گذاشت تا به سالومه کمک کند اما دست مکس آنچنان محکم بر شانه اش فرود امد که اگر فانی بود حتما کبود میشد.
"نه نه. چرا میخوای بری پیش کسی که شکست خورده؟ حالا که من رو داری نیاز به هیچکس دیگه ای نداری فرشته ی شیرینم!"